<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>:: تا خورشيد :: www.seema.ir</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://seema.ir/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://seema.ir/atom.xml" />
   <id>tag:seema.ir,2012://1</id>
   <updated>2012-02-04T06:51:12Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.34</generator>

<entry>
   <title>پی نوشت</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://seema.ir/2012/02/post_301.html" />
   <id>tag:seema.ir,2012://1.362</id>
   
   <published>2012-02-04T06:44:58Z</published>
   <updated>2012-02-04T06:51:12Z</updated>
   
   <summary>این یادداشت پی نوشت یادداشت قبلی است. اما اینقدر در نظرهای شخصی و عمومی، موردش پیش آمد که دیدم ارزش داره خودش یه یادداشت جدا بشه. من اصلا در یادداشت قبلی منظورم این نبود که یکی بیاد و برای من...</summary>
   <author>
      <name>سيما</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://seema.ir/">
      این یادداشت پی نوشت یادداشت قبلی است. اما اینقدر در نظرهای شخصی و عمومی، موردش پیش آمد که دیدم ارزش داره خودش یه یادداشت جدا بشه.

من اصلا در یادداشت قبلی منظورم این نبود که یکی بیاد و برای من و دخترهام کدو بسازه. فکر کنم از توضیحاتی که داده بودم معلوم بود که تو خونه ی هر کسی می شه با ابتکار مشکل رو حل کرد. من در پست قبلی فقط و فقط منظورم این بود که به تولید کننده ایده بدهم. خیلی ایده ها هست برای تولید محصولات مربوط به بچه ها که ایده هاش رو مادرها دارند. من هم فکر کردم خوبه که از وبلاگم استفاد ه کنم و ایده هام رو به دیگران بدهم. حالا یا عملی هست یا نه. من فقط ایده می دهم. احتمالا از بیان خوبی استفاده نکرده بودم.
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>کدو کدو قلقله زن</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://seema.ir/2012/01/post_300.html" />
   <id>tag:seema.ir,2012://1.361</id>
   
   <published>2012-01-28T19:09:49Z</published>
   <updated>2012-01-28T12:10:43Z</updated>
   
   <summary>یکی از بازی های معمول ما با دخترهامون انواع و اقسام نمایش بازی کردنه. خیلی به این کار علاقه دارند. از نمایش با عروسک های سرانگشتی و دست پوش تا اینکه خودمون با همدیگه نقش بازی کنیم یا اینکه به...</summary>
   <author>
      <name>سيما</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://seema.ir/">
      <![CDATA[یکی از بازی های معمول ما با دخترهامون انواع و اقسام نمایش بازی کردنه. خیلی به این کار علاقه دارند.
از نمایش با عروسک های  سرانگشتی و دست پوش تا اینکه خودمون با همدیگه  نقش بازی کنیم یا اینکه  به عروسک هاشون یه نقشی بدهیم. معمولا با عروسک ها نمایش یکی از کتابهاشون رو بازی می کنیم.
یکی از کارهای همگی مون می شه پیدا کردن وسایل مورد نیاز برای نمایش.
مثلا یه بار پتوهای نارنجی رنگی که از نوزادی داشتند را  انداختیم رو دوششون و  عروسک های گاوشون رو بستیم به سر گرز هاشون (از همون ها که بچه های چند ماهه دارند و می زنندش به هر جایی تا صدایی بده) و شدند رستم با گرز گاوسر و پتوشون هم ببربیان بود. تصویرش رو در کتاب هفت خوان رستم دیده بودند (از همون کتاب های بزرگ که برای بچه های خیلی کوچیک نوشته شده و پر از تصویره).
یا اینکه وقتی آبله مرغون گرفته بودند یکی از عروسک هاشون خال خال شد اون هم آبله مرغون گرفت و بعد یک سال هنوز خوب نشده!
یا اینکه تا به حال بارها نمایش گیسو طلا رو بازی کرده ایم و خودمون بنا بر اقتضای وسایلمون داستان رو تغییر هم می دهیم که کلی باعث شادی دخترکهامون می شه. نمی دانید بچه چه لذتی می بره از اینکه ببینه داستان از کتاب درمیاد و  لمس می شه. 

<img alt="gavsar.jpg" src="http://seema.ir/Aks/gavsar.jpg" width="407" height="437" />

گرز گاوسر ساخت ما! که هی گاوش از سر گرز می افتاد پایین.


یکی از داستانهایی که بسیار مورد علاقه ی بچه هاست (نه قفط دخترهای ما) و همیشه در اجراش به بن بست می خوریم کدو قلقله زنه.  مشکل کدوست. پیرزنه کجا قایم بشه. سعی می کنیم با پتو و اینها حلش کنیم ولی قل نمی خوره.  کدوی واقعی هم زود خراب می شه. باید با اسفنج دست به کار شویم.

می خواهم یک ایده بدهم به تولید کننده ی ایرانی. کسی تولید کننده ی عروسک دوز نمی  شناسه؟ من مظمئنم که ساخت عروسک پیرزن تو کدو تنبل کلی سود داره و فروش می ره. بچه ها استقبال می کنند. الان بازار عروسک های بچه ها اغلب چینی است. دوستان چینی که به کدوقلقله زن فکر نمی کنند، می کنند؟  یا مثلا ماه پیشونی یا داستانهای دیگه. البته برای ماه پیشونی  خیلی راحت می شه ماه درست کرد و چسبوندش به پیشونی بچه ها. اما می شه مثل این سری های عروسک های دیسنی (سیندرلا و دوستان)  همراه با وسایل مربوط به داستان اونها، سری های مربوط به کدو قلقله زن رو فروخت مثلا توش یه کدوی پارچه ای داره که باز می شه و پیرزن می ره توش. بعد پیرزن و گرگ و پلنگ و شیر که همگی پارچه ای هستند. یا مثلا خاله پیرزن و مهمانهای ناخوانده. یا رستم و شخصیت های داستان هفت خوان رستم (ارژنگ دیو و زن جادوگر و دیو سفید و ...)

  پ.ن: تصمیم گرفته ام ایده هام برای ساخت وسایل و اسباب بازی های ساده مربوط به بچه ها را اینجا منتشر کنم.
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://seema.ir/2012/01/post_299.html" />
   <id>tag:seema.ir,2012://1.360</id>
   
   <published>2012-01-28T06:15:44Z</published>
   <updated>2012-01-29T01:52:05Z</updated>
   
   <summary>خبری که در این پست گذاشته بودم را حذف کردم. گویا اشتباهی در وبگاه ج ذ ب ه ی ا ت ع ل م ی پیش آمده بوده و آن مرکز تحقیقات تاکیدی بر جنسیت متقاضی نداشته است....</summary>
   <author>
      <name>سيما</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://seema.ir/">
      خبری که در این پست گذاشته بودم را حذف کردم.

گویا اشتباهی در وبگاه  ج ذ ب ه ی ا ت ع ل م ی  پیش آمده  بوده و آن مرکز تحقیقات تاکیدی بر جنسیت متقاضی نداشته است.
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>جوانی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://seema.ir/2012/01/post_297.html" />
   <id>tag:seema.ir,2012://1.358</id>
   
   <published>2012-01-22T06:37:48Z</published>
   <updated>2012-01-22T21:33:47Z</updated>
   
   <summary>من فکر می کنم آنها که جوانی را رد کرده اند با تاکید زیاد بر فرسایش جسم، جوانها را از گذر جوانی ترسانده اند. آنها این راز را پنهان می کنند که هرچند فرسایش جسم به تدریج می آید اما...</summary>
   <author>
      <name>سيما</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://seema.ir/">
      من فکر می کنم آنها که جوانی را رد کرده اند  با  تاکید زیاد بر فرسایش جسم، جوانها را از گذر جوانی  ترسانده اند.
آنها این راز  را پنهان می کنند که هرچند فرسایش جسم به تدریج می آید اما فرسایش روح به تدریج کم می شود. روح عادت می کند به وجود فرساینده ها ، کم کم آنها را نمی بیند و راه خود را با آرامش می رود. 


      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>قهرمانان</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://seema.ir/2011/12/post_296.html" />
   <id>tag:seema.ir,2011://1.357</id>
   
   <published>2011-12-25T07:25:59Z</published>
   <updated>2011-12-30T23:01:23Z</updated>
   
   <summary>دلم زندگی بین آدمهای کم ادعایی را می خواهد که بلدند شاد باشند و زندگی را دوست داشته باشند. آدم هایی که ایثار نمی دانند چیست، ایثار نمی کنند اما به تو احترام می گذارند چون دوست دارند تو هم...</summary>
   <author>
      <name>سيما</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://seema.ir/">
      دلم زندگی بین آدمهای کم ادعایی را می خواهد که  بلدند شاد باشند و زندگی را دوست داشته باشند. آدم هایی که ایثار نمی دانند چیست، ایثار نمی کنند اما به تو احترام می گذارند چون دوست دارند تو هم به آنها احترام بگذاری. نمی خواهند همه جا را بسازند ولی بلدند خوب کار کنند و جایی که ساخته شده را خراب نکنند و در عوض توی همون کارشون یه چیز کوچک هم که شده  اضافه کنند. 
آدمهای رویای من  فقط یک حرفه دارند اما همان را خوب انجام می دهند. خود را حلّال هزاران مشکل نمی دانند و در همه جا سری ندارند. آنها هنرشان در زیبا دیدن زندگی، در  توانایی  لذت بردن از لحظه ها و در   سالم  زیستن است  .
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پیاز</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://seema.ir/2011/12/post_295.html" />
   <id>tag:seema.ir,2011://1.356</id>
   
   <published>2011-12-22T20:17:28Z</published>
   <updated>2011-12-22T12:18:33Z</updated>
   
   <summary>چند روز پیش برای چندمین بار تو این سالها چند تا پیاز لاله و چند تا پیاز سنبل تو باغچه کاشتم. پیاز ها خیلی جالب اند. چند ماه منتظرشون می مونی تا از خاک جوونه بزنند و بیرون بیایند. تقریبا...</summary>
   <author>
      <name>سيما</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://seema.ir/">
      چند روز پیش برای چندمین بار تو این سالها  چند تا پیاز لاله و چند تا پیاز سنبل تو باغچه کاشتم. 

پیاز ها خیلی جالب اند. چند ماه منتظرشون می مونی تا از خاک جوونه بزنند و بیرون بیایند. تقریبا سه ماه طول می کشه. بعد یک ماهی می کشه تا این جوونه ی سبز قدی بکشه و  کم کم  وسط قلاف سبزش غنچه ی سبزی دیده بشه و ده روز طول بکشه تا این قلاف رنگ عوض کنه و تازه تو بفهمی گل کرده.   اگر لاله باشه تازه می فهمی چه رنگیه.  خیلی ناز داره این لاله خانوم. بعد از همه ی این چهار ماه و اندی، یک هفته-ده روزی گل توی باغچه داری و بعد پر پر می شه و می ره تا سال دیگه!  خیلی گل دهی اش کوتاهه. جالبه که با اینهمه انتظار و گل دهی کوتاه، کاشتن پیازها رو همیشه ترجیح می دهم. به خصوص که کم کم بچه هم می کنند و سال بعد یه پیازت دو تا می شه یا بیشتر. 

البته با این زمستون های بی آب این چند ساله پیاز کاری سخت شده. همیشه همین برف و بارون بود که خودش خاک رو به قدر کافی تر می کرد. وقتی بارون نیست بلد نیستم چه کنم که نه آبش زیاد بشه و نه کم. چند سال بود پیازی نکاشته بودم و همون قبلی ها گل می کردند. 
امسال دلم می خواست پیاز نو بکارم.  خیلی لذت بخشه. وقتی کاشتی دیگه هی حواست به بارون و برف باغچه است. از آخرهای بهمن هر روز چشمهات به اون گوشه ی باغچه است که پیاز کاشتی و یه روز یهو می بینی یه جوونه ی نرم و زیبای سبز از دل اونهمه خاک خشک و محکم زمستونی سر زده بیرون و حالا هر روز حواست هست که چقدر قد کشیده و وای از روزی که غنچه اش رو بهت نشون بده.

 چقدر این تکرار دایمی طبیعت رو دوست دارم. برای دخترهامون سه ماه انتظار خیلی زیاده و اونها رو باید از همون اواخر بهمن و اوایل اسفند بیاریم به دنیای پیازها.
 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>بضاعت ما</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://seema.ir/2011/12/post_294.html" />
   <id>tag:seema.ir,2011://1.355</id>
   
   <published>2011-12-17T18:47:59Z</published>
   <updated>2011-12-22T11:35:03Z</updated>
   
   <summary>انجمن فیزیک ایران نامه اعتراضی به مؤسسه انتشاراتی الزویر و بیانیه ای در موضوع پیشنهاد تحريم این موسسه را منتشر می کند و اولین چیزی که به ذهن من می رسد این است که اعتبار این نامه و بیانیه ی...</summary>
   <author>
      <name>سيما</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://seema.ir/">
      <![CDATA[انجمن فیزیک ایران  <a href="http://www.psi.ir/farsi.asp?url=http://www.psi.ir/html/news/news/news1_f.asp">نامه اعتراضی به مؤسسه انتشاراتی الزویر و بیانیه ای  در موضوع پیشنهاد تحريم این موسسه</a>  را منتشر می کند و اولین چیزی که به ذهن من می رسد این است که اعتبار این نامه و بیانیه ی انجمن  چقدر است.  چند درصد فیزیک پیشگان ایرانی عضو این انجمن هستند؟  نامه در صورتی تاثیرگذار می شود که حمایت فیزیک پیشگان ایرانی پشت آن باشد و اعضای هیات مدیره ی انجمن را کسر قابل توجهی از فیزیک پیشگان ایرانی انتخاب کرده باشند.

در یک ماه گذشته ا نتخابات هیات مدیره ی انجمن فیزیک ایران برگزار شد. این انتخابات سه سال یک بار برگزار می شود. جامعه ی دانشگاهی فیزیک ایران با بیش از ۱۰۰۰ عضو هیات علمی و چند صد  دانشجوی دکتری  چه نگاهی به انجمن فیزیک ایران دارد (حدس می زنم تخمین هام دست پایین باشه). اهمیت انجمن های علمی بین اهل علم جامعه را می شود  با تعداد اعضای انجمن، با تعداد شاخه های فعال انجمن و نوع فعالیت های آنها، با کیفیت برگزاری کنفرانس ها، دوره ها و همایش ها  سنجید.  اهمیت این انجمن و میزان تاثیرگذاری تصمیم هایش را اعضایش تعیین می کنند. 
 
اما نگاهی به <a href="http://www.psi.ir/farsi.asp?url=http://www.psi.ir/html/news/news/news2_f.asp?id=428">آمار تازه منتشر شده ی انجمن</a> چیز دیگری می گوید:

<em> تعداد  رأی‌های ثبت شده برای انتخاب هیئت مدیره ۳۰۵ رای
</em>

این توضیح را هم اضافه کنم که فقط اعضای پیوسته ی انجمن (یعنی دانشجویان دکتری و افراد دارای مدرک دکتری) می توانند  در انتخاب هیات مدیره شرکت کنند.    انتخابا ت به روشی ساده و به صورت آنلاین برگزار می شد. شنیده ام (مطمئن نیستم) که حتا با این اوصاف  انجمن فیزیک از انجمن های علمی فعال در  ایران به حساب می آید. 

حال هی فریاد وا مصیبتا سر دهیم از شنیدن <a href="http://irna.ir/NewsShow.aspx?NID=30618078">این خبرها</a>، چه سود. 
به جای غرهای در گوشی موقع ناهار، انجمن ها باید به نمایندگی از اعضایشان  به این تصمیم گیری ها واکنش جدی نشان دهند اما به نمایندگی از کدام اعضا؟ تا زمانی که خود  فیزیک پیشه ها انجمن فیزیک را جدی نگیرند نباید انتظار داشت که انجمن جان بگیرد.  

پ.ن:  با تشکر از یکی از خوانندگان اینجا که  در نظرها اطلاعاتی داده و برای تاییدش لینکی به وبگاه انجمن  گذاشته.  
در وبگاه انجمن آمده است که انجمن فیزیک ایران تقریبا ۱۵۰۰ عضو پیوسته دارد. یعنی نزدیک یک پنجم واجدین شرایط در ر ای گیری شرکت کرده اند.  به این ترتیب  شاید زیاد هم بد نباشد. البته باید دید  چه کسری از اعضای هیات علمی و دانشجویان د کتری فیزیک ایران  عضو انجمن هستند.
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>درها رو دوباره درخت کنیم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://seema.ir/2011/12/post_293.html" />
   <id>tag:seema.ir,2011://1.354</id>
   
   <published>2011-12-02T12:48:40Z</published>
   <updated>2011-12-22T12:19:54Z</updated>
   
   <summary>کارگاه &quot;درها رو دوباره درخت کنیم&quot; ام دو تا عضو فعال پیدا کرده!! دخترهام هم امسال پاییز همراه من بودند تو برگ جمع کردن. سه تایی خم رو پیاده روی خیس و گِلی و پُر برگ مشغول برگ جمع کردن...</summary>
   <author>
      <name>سيما</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://seema.ir/">
      <![CDATA[کارگاه "درها رو دوباره درخت کنیم" ام دو تا عضو فعال پیدا کرده!!

دخترهام هم امسال پاییز همراه من بودند تو برگ جمع کردن. سه تایی خم رو پیاده روی خیس و گِلی و پُر برگ مشغول برگ جمع کردن و برگ پیدا کردن شدیم. خشک کردن نمی دونستند و من کمکشون کردم، نمی دونم چقدر یاد گرفتند. 
 اما خودشون مثل من دست به چسب شده اند برای چسبوندن برگهای خشک به در و دیوار. این هم نتیجه   اش در میانه ی کار:


<img alt="IMG_0977s.JPG" src="http://seema.ir/Aks/IMG_0977s.JPG" width="375" height="500" />
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سه مقطع  در یک دانشگاه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://seema.ir/2011/11/post_292.html" />
   <id>tag:seema.ir,2011://1.353</id>
   
   <published>2011-11-12T06:54:42Z</published>
   <updated>2011-11-16T04:00:56Z</updated>
   
   <summary>حالا که من همه ی اینها را گذاشته ام کنار و راه دیگری را می روم، از دانشگاه ایکس بهم ایمیل زده اند که در درخواست شما برای جذب عضو هیات علمی در دانشگاه ما در اولویت قرار نگرفت. بعد...</summary>
   <author>
      <name>سيما</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://seema.ir/">
      حالا که من همه ی اینها را گذاشته ام کنار و راه دیگری را می روم،  از دانشگاه ایکس بهم ایمیل زده اند که در درخواست شما برای جذب عضو هیات علمی در دانشگاه ما در اولویت قرار نگرفت. بعد هم نوشته اند: &quot;ضمنا در راستای اطلاع رسانی دانشگاه در خصوص علت عدم اولویت قرار گرفتن پرونده جنابعالی لازم بذکر است در صورتی که مشمول هیچ یک از موارد ذیل نبوده ولیکن دانشگاه درخواست ما را در اولویت قرار نداده است می توانید جهت بررسی مجدد پرونده درخواست کتبی تان را حداکثر تا تاریخ 1 آذرماه به دبیرخانه هیات اجرایی جذب دانشگاه تحویل نمایید.&quot; بعد  ۹ دلیل آورده اند که تنها یکی از آنها در مورد من صادق است (شرط ها کاملا دقیق و قابل سنجش است مثل معدل کارشناسی و ارشد و ...  طوری که مطمئن باشم تنها یکی از آنها در مورد من صادق است). آن دلیل هم این است:

&quot;متقاضیانی که هر 3 مقطع خود را در یک دانشگاه گذرانده اند و یا در حال گذراندن هستند&quot;.

من تو این اوضاعم اصلا فراموش کرده بودم این درخواست را داده ام و تا به حال هم روال دانشگاه ها جواب دادن و ایمیل زدن نبود. اما با خواندن این ایمیل اول وا رفتم و بعد خنده ام گرفت.  طبیعی است  سیاست این باشد که اعضای هیات علمی یک دانشگاه  از  بین دانش آموختگان دوره ی دکتری همان دانشگاه نباشند، اصلا  این روال بین المللی است. اما این که دانشگاهی تو را در اولویت قرار ندهد چون تو در هر سه مقطع در یک دانشگاه دیگر درس خوانده ای، برای خودش داستانی است. آن هم در حالی که پذیرش در دو مقطع از این سه مقطع از طریق کنکور سراسری بوده است.


پ.ن۱: گویا سوء تفاهم شده است. همانطور که نوشتم این نامه را فقط از یک دانشگاه دریافت کرده ام نه همه ی دانشگاه ها و نه وزارتخونه. آن دانشگاه، دانشگاه محل تحصیلم هم نبوده است.

پ.ن ۲: حتما به نظرها سری بزنید. گویا من ایراد بیخود گرفته ام. 



      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>استادان و نا‌استادانم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://seema.ir/2011/11/post_291.html" />
   <id>tag:seema.ir,2011://1.352</id>
   
   <published>2011-11-06T08:09:08Z</published>
   <updated>2011-11-05T23:52:45Z</updated>
   
   <summary>از آن کتاب هایی بود که دوست نداشتم زود تمام بشود. خواندن کتاب ۱۷۰ صفحه ای را دو هفته طول دادم. استادان و نا استادانم نوشته ی عبدالحسن آذرنگ به نوعی کتاب خاطرات آذرنگ است، البته نه خاطرات همه ی...</summary>
   <author>
      <name>سيما</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://seema.ir/">
      <![CDATA[از آن کتاب هایی بود که دوست نداشتم زود تمام بشود.  خواندن کتاب ۱۷۰ صفحه ای را دو هفته طول دادم. 

<a href="http://www.b-agar.ir/BookDetail.aspx?id=178">استادان و نا استادانم نوشته ی عبدالحسن آذرنگ</a> به نوعی کتاب خاطرات آذرنگ است، البته نه خاطرات همه ی زندگی اش، بلکه خاطرات کار ، تحقیق،  درس خواندن و درس دادنش.  
  برشی بر تاریخ نشر، ترجمه و ویرایش در ایران هم در این کتاب است. 
واقع گرایی اش، نحوه ی روایت خاطراتش و نوع نگاهش به استادان و دانشجویانش را  دوست داشتم و مورد علاقه ترین بخش کتاب برای من مقدمه اش بود که آن  را چند بار خواندم.

در مقدمه ی این کتاب <a href="http://www.b-agar.ir/BookDetail.aspx?id=178">آمده است</a>:
«این کتاب برای کسانی نوشته شده است که دغدغه آموزاندن و آموختن دارند. عشق به نوشتن را چه کسانی و چگونه در دل‌هایی بر می‌افروزند؟ میل به آموختن را چه کسانی و چگونه در دل‌ها می‌میرانند؟ آیا اگر ما استادان دیگری داشتیم، یا تاثیرگذارانی که علاقه‌های عمیق و استعدادهای ما را درمی‌یافتند و ما را به مسیرهای خودمان سوق می‌دادند، اکنون‌‌ همان بودیم که هستیم..؟»]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>گودرم کجاست؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://seema.ir/2011/11/post_290.html" />
   <id>tag:seema.ir,2011://1.351</id>
   
   <published>2011-11-01T12:47:06Z</published>
   <updated>2011-11-09T22:02:16Z</updated>
   
   <summary>باورم نمی شه بخش مربوط به دوستان در گودر (گوگل ریدر) تعطیل شد. ده روزی بود می دانستیم می شود اما نکردند یه پیامی بگذارند اون بالا که از فردا اینجا تعطیله، بلکه خداحافظی ای بکنیم! عملا تنها شبکه ی...</summary>
   <author>
      <name>سيما</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://seema.ir/">
      باورم نمی شه بخش مربوط به دوستان در  گودر (گوگل ریدر) تعطیل شد. ده روزی بود می دانستیم می شود اما نکردند یه پیامی بگذارند اون بالا که از فردا اینجا تعطیله، بلکه خداحافظی ای بکنیم!

عملا تنها شبکه ی اجتماعی ای بود که توش بودم و دوست و آشنا داشتم. حس عجیبیه! از یه روز صبح پا می شی و می بینی دنیایی که توش آشناها و دوستهایی داشتی با همه ی دوستی ها و حرفهاتون و یادداشتها و نظرهاتون، همه و همه با هم پرید! تو گویی اصلا ما وجود نداشتیم. 

حالا اون دوستهایی که فقط تو گودر می دیدمشان را کجا پیدا کنم؟ بعضی هاشون از آدمهای تاثیر گذار زندگی ام شده بودند و حالا همگی پر!

من که تو فیسبوک نیستم. اما دوستانی که هستید مراقب باشید. یه روز پا می شید و می بینید هیچ اثری از اون دنیا نیست. انگار خواب دیدید.

الان گودر شده یه اتاق که توش تنهایی نشسته ای و مطلب  می خونی. هیچ کسی هم نیست کنارت که اگر مطلب برات جالب بود بدهی بهش تا اون هم بخونه و نظر بده. 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>میل های بافتنی ؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://seema.ir/2011/10/post_289.html" />
   <id>tag:seema.ir,2011://1.350</id>
   
   <published>2011-10-23T05:54:40Z</published>
   <updated>2011-10-23T05:47:31Z</updated>
   
   <summary>همیشه می شود یک بلوز یا کلاه یا ژاکت بافتنی رو شکافت و با نخش لباس دیگری بافت. اصلا گاهی می بینی این جدیده قشنگ تر هم شده و بهت بیشتر میاد. اما یک مشکلی هست: اون نخ کاموا با...</summary>
   <author>
      <name>سيما</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://seema.ir/">
      همیشه می شود یک بلوز یا کلاه یا ژاکت بافتنی رو شکافت و با نخش لباس دیگری بافت. اصلا گاهی می بینی این  جدیده قشنگ تر هم شده و بهت بیشتر میاد.
اما یک مشکلی هست: اون نخ کاموا  با اون رنگش همیشه تو رو یاد لباس قبلی می اندازد. تازه نخ شکافته شده هیچ وقت مثل کاموای نو نیست و تاب دارد. اگر زیاد شسته شده باشد که رنگ و روش هم رفته. بنا براین  بافتن با این نخ جدید، بافنده ی حرفه ای تری هم می خواهد. تازه باید یادت باشد که یک بار شکافتی اش و دیگر نمی شود شکافتش ،شاید  نخ دیگر پاره بشود. این بار باید با وسواس و دقت بیشتری ببافی. 

از همه مهم تر این که اگر یه جاهایی مجبور شدی دو تکه ی جدای نخ (که مثلا یکی اش مال آستین بوده و اون یکی مال یقه) رو به هم گره بزنی، باید حواست باشد در این لباس جدیدی که می بافی این گره ها را یک جوری بیاندازی پشت کار که دیده نشود. آخه لازم نیست که حالا هر کسی تو را دید بداند این لباس را با نخ شکافته ی لباس قبلی بافتی. فقط خودت بدونی گره ها کجاست و این لباس از کجاها ممکنه بشکافه، کافی است.


اما حس خیلی خوبی دارد اگر با نخ کاموای لباس قبلی ات لباس بهتری ببافی. تو آینه خودت رو می بینی و می گویی وای چه بلوز قشنگی! بعد در حالی که دستت توی جیبت است و انگشتت به یکی از اون گره ها گیر کرده لبخند می زنی و می گی خودم بافتمش.
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>کفش</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://seema.ir/2011/10/post_287.html" />
   <id>tag:seema.ir,2011://1.348</id>
   
   <published>2011-10-04T13:57:24Z</published>
   <updated>2011-10-04T13:18:23Z</updated>
   
   <summary>نباید کسی رو که ناخواسته همه ی دارایی اش رو تو یه قمار باخته تهدید کرد که کفشش رو ازش می گیرید.... مسخره است. باور کنید این کار مسخره است....</summary>
   <author>
      <name>سيما</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://seema.ir/">
      نباید  کسی رو که ناخواسته همه ی دارایی اش رو تو یه قمار باخته تهدید  کرد که کفشش رو ازش می گیرید....

مسخره است. باور کنید این کار مسخره است.
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دوست داشتنی های فراموش شده (مثل جغجغه)</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://seema.ir/2011/10/post_286.html" />
   <id>tag:seema.ir,2011://1.347</id>
   
   <published>2011-10-02T19:45:26Z</published>
   <updated>2011-10-03T00:34:09Z</updated>
   
   <summary> امروز صبح پاشدیم و دیدیم گربه کوچولوهه ولو افتاده و مرده. صحنه ی وحشتناکی بود. نمی دونم چرا مرد. زخمی نبود. نمی خواهم شرح ناراحتی خودمون رو بدهم. اما کمی که آرو م شدیم فوری چیزی که به دهنمون...</summary>
   <author>
      <name>سيما</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://seema.ir/">
      <![CDATA[<img alt="jeghjeghe.JPG" src="http://seema.ir/Aks/jeghjeghe.JPG" width="500" height="375" />


امروز صبح پاشدیم و دیدیم گربه کوچولوهه ولو افتاده و مرده. صحنه ی وحشتناکی بود. نمی دونم چرا مرد. زخمی نبود. نمی خواهم شرح ناراحتی خودمون رو بدهم. اما کمی که آرو م شدیم فوری چیزی که به دهنمون رسید این بود که وقتی دخترها بیدار شوند  اگر سراغش رو بگیرند چه کنیم؟   
گربه کوچولوهه وقتی اومد حیاط ما، حدود دو هفته اش بود. خیلی کوچولو. نفهمیدیم مامانش مرده، از مادرش جداش کرده اند یا بوی دیگری گرفته و مامانش ولش کرده. به هر حال ما هیچ وقت مامانش رو ندیدیدم. فقط یه روز صبح دیدیم صدای ناله ی گربه ای که چند روزی از دور می آمد نزدیک شده و رسیده به حیاط خودمون. گویا از دیوار انداخته بودندش تو حیاط ما.
طفلک مثل همه ی بچه گربه های دیگه نازنین بود. فقط ناله می کرد. تمیزش کردیم و بهش شیر و ماست دادیم و بغلش کردیم و خلاصه محیطش رو آروم کردیم. کم کم دیگه آروم شد و کسی صداش رو نشنید. همسایه ها از صداش شاکی شده بودند. یکی از اون ور دیوار آب می پاشید!!!! کوچولوهه خوشحال خوشحال بود. عسلک، رییس گربه های حیاطمون، حسابی از آمدنش خوشحال بود. طفلی کوچولوهه که اسمش رو گذاشتیم جغجغه هی می رفت زیر عسلک ( که یه گربه ی نره) و  دنبال شیر می گشت. عسلک هم می گذاشت اون خوش باشه و هی مادرانه  لیسش می زد. تقریبا همزمان با آمدن جغجغه دخترهامون هم یه هفته ای سخت درگیر یه ویروس تب زای سرماخوردگی بودند. یک هفته مراقبت از دخترکهامون و جغجه شده بود دستور کارمون. نصف شبها وسط خنک کردن دخترهای تب دارمون به اون کوچولو هم سر می زدیم. سرحال و خوشحال بود.
دخترهای ما هم که گربه زیاد دیده اند این یکی رو یه جور دیگه دوست داشتند چون خیلی کوچولو بود. به خصوص گلشید. هی می گفت گربه کوچولوی مخبونم (مهربونم). خلاصه ده روزی هم ما چهار تا و هم خود جغجغه و هم گربه های دیگه سرخوش بودیم. اینقدر حواسمون بهش بود که حتا یه روز کامل که خونه نبودیم با خودمون بردیمش.

می گفتم. امروز صبح که اینطور شد سامان من رو متقاعد کرد که باید بهشون راستش رو بگیم. مردن کرم ابریشم شون و ماهی و سوسک و پشه و .... رو دیده بودند اما این یکی بدجوری فرق داشت. باهاش رابطه ی عاطفی داشتند خصوصا گلشید. 
صبح که بیدار شدند مثل همیشه خواب آلود بودند و چیزی نگفتند و رفتیم. اما بعد از ظهر که رسیدیم خونه، گلشید فوری سراغش رو گرفت و من گفتم نیست. پرسیدند کجاست و من گفتم مرده. گفتند کو؟ گفتم بابا بردش که بگذاره تو خاک مثل ماهی و مثل کرم ابریشم. گفتندخوابه؟ گفتم: نه! مرده، تکون نمی خورد. گفتند: [پس] خوابه. گفتم نه مامانی قلبش دیگه تیک تاک نمی کرد. گلشید پرسید: چرا مرده؟ من هم گفتم: نمی دونم. تا اینجا عادی بود اما یهو گلشید زد زیر گریه که: نمُره (نمیره). من گفتم: ولی مرده. گفت: نه من گربه کوچولو رو می خواهم. گفتم مامانی من می فهمم تو ناراحتی. من هم مثل تو خیلی ناراحت شدم. دخترکم رو بغل کردم و گذاشتم تو بغلم حسابی گریه کنه. اولین مواجه ی جدی اش با مرگ و از دست دادن بود. حسابی نوازشش کردم و گفتم می فهمم که ناراحتی، بغل مامان باش تا آروم بشی. ولی ببین گربه های دیگه هستند. عسلک هست، قر و قاطی، پشمک و نازک. تازه ملوس (گربه ماده ای که مادر خیلی از اینهاست) باز یه گربه ی دیگه به دنیا می آره. بهش می گیم  بچه اش رو شیر بده تا بزرگ بشه و بعد بیاره حیاط ما. دخترکم آروم شد. بعد چند دقیقه باز زد زیر گریه و من باز بغلش کردم. این کار را بار سوم هم تکرار کرد و بعد خوابید. قبل خواب پیششون موندم و داستانهای واقعی حیوونهای خودم رو براشون گفتم. لاک پشتم و بعبعی ام. آروم شد.  خورشید هم هی بهش می گفت: گریه نکن باز هم بچه گربه میاد. گلشید هم می گفت: تو نگو! (این اصطلاحشه برای این که بگه تو کاری به من نداشته باش).  خلاصه آٰروم شد و خوابید.  به تجربه می دونستم که خوابیدن حسابی ری سِت اش می کنه. رفتم وسایل جغجغه رو بردم تو انبار و کلی برنامه ی بازی جدید برای امروزشون ریختم که بیدار شدند تا موقع خواب شب سرگرم باشند. بیدار که شد چیزی نگفت.  از نگاه و رفتارش می فهمیدم یادش نیست. حتما دوباره یادش میاد. امیدوارم مثل همیشه بهم بگه. معمولا همه ی حس هاشون رو به ما می گند. 

<strong>اما این یادداشت طولانی رو نوشتم بلکه دست به دست بگرده و به همسایه ی ما یا دیگرانی که مثل اونها فکر می کنند برسه. شما را به خدا اگر از گربه می ترسید یا بدتون میاد یا هر حس دیگری دارید که به خودتون مربوطه، لازم نیست بزنیدش و بهش آب بپاشید تا بره. همین که بهش محل نگذارید خودش می ره مگر این که از گرسنگی و سرما دم مرگ باشه. اما اگر همسایه ای یا آشنایی دارید که می دونید پذیرای گربه ها هستند بروید درشون رو بزنید و بگید بیا این گربه رو ببر پیش خودت. مطمئن باشید خوشحال هم می شه. باور کنید بچه گربه  در نازنینی، در بی پناهی، در واکنش مثبت به حمایت های شما هیچ کم از نوزاد انسان نداره. من، هم مادرم هم با گربه ها سر و کله می زنم. نگاه اون گربه کوچولو برای من مثل نگاه دخترهای چند ماهه ام بود. حتا راه رفتنش مثل وقتی بود که تازه دخترهام راه افتادند.  یه سوال: شما اگر نوزادی را بگذارند در خانه تان و بروند و نوزاد جیغ بکشد  برمی داریدش و از دیوار می اندازید خونه ی همسایه؟
</strong>

پ.ن: عکس بالا عکسی است که همین جمعه ازش گرفته بودیم. اندازه ی موزاییک های حیاط (که از این موزاییک های کوچک معمولی و قدیمی است) مقیاس خوبی از اندازه اش می ده.]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>هدیه های من</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://seema.ir/2011/09/post_285.html" />
   <id>tag:seema.ir,2011://1.346</id>
   
   <published>2011-09-12T05:43:11Z</published>
   <updated>2011-09-12T22:01:52Z</updated>
   
   <summary>خودشون وقتی فهمیده بودند تولد منه به سامان گفته بودند بریم برای مامان کادو بخریم. شب تولدم با باباشون رفتند بیرون و اونجوری که سامان می گه از هدیه شون تا کاغد کادو تا کارتی که بهم دادند رو خودشون...</summary>
   <author>
      <name>سيما</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://seema.ir/">
      خودشون وقتی فهمیده بودند تولد منه به سامان گفته بودند بریم برای مامان کادو بخریم.
شب تولدم با باباشون رفتند بیرون و اونجوری که سامان می گه از  هدیه شون تا کاغد کادو تا کارتی که بهم دادند رو خودشون انتخاب کرده اند. بعد هم رفتند تو اتاق و به روش خودشون هدیه شون  رو کادوپیچ کردند و برام آوردند. من هم زودی کیکی پختم که تولدی بگیریم. آخه از نظر اونها تولد با کیک و شمع معنی می ده. چهار پنج تا شمع داشتیم و گذاشتم رو کیک. گلشید گفت مامان تو پنج سالته؟ من هم گفتم نه من زیاد سالمه، ۳۶ سال! بعد گفتند: اَ ! چقدر زیاده. من هم گفتم چون شمع زیاد نداشتیم و اگر هم داشتیم رو کیک جا نمی شد، کم شمع گذاشتم رو کیک. 

خلاصه که برام یه تولد بی نظیر گرفتند. بعدش تا بیام شمع روشن کنم و قبل از باز کردن هدیه هام، خورشید صداش رو آهسته کرد و گفت برات گل سر گرفتیم این یه رازه!


      
   </content>
</entry>

</feed>

