« September 2011 | صفحه اول | November 2011 »

October 2011 Archives

October 2, 2011

دوست داشتنی های فراموش شده (مثل جغجغه)

jeghjeghe.JPG


امروز صبح پاشدیم و دیدیم گربه کوچولوهه ولو افتاده و مرده. صحنه ی وحشتناکی بود. نمی دونم چرا مرد. زخمی نبود. نمی خواهم شرح ناراحتی خودمون رو بدهم. اما کمی که آرو م شدیم فوری چیزی که به دهنمون رسید این بود که وقتی دخترها بیدار شوند اگر سراغش رو بگیرند چه کنیم؟
گربه کوچولوهه وقتی اومد حیاط ما، حدود دو هفته اش بود. خیلی کوچولو. نفهمیدیم مامانش مرده، از مادرش جداش کرده اند یا بوی دیگری گرفته و مامانش ولش کرده. به هر حال ما هیچ وقت مامانش رو ندیدیدم. فقط یه روز صبح دیدیم صدای ناله ی گربه ای که چند روزی از دور می آمد نزدیک شده و رسیده به حیاط خودمون. گویا از دیوار انداخته بودندش تو حیاط ما.
طفلک مثل همه ی بچه گربه های دیگه نازنین بود. فقط ناله می کرد. تمیزش کردیم و بهش شیر و ماست دادیم و بغلش کردیم و خلاصه محیطش رو آروم کردیم. کم کم دیگه آروم شد و کسی صداش رو نشنید. همسایه ها از صداش شاکی شده بودند. یکی از اون ور دیوار آب می پاشید!!!! کوچولوهه خوشحال خوشحال بود. عسلک، رییس گربه های حیاطمون، حسابی از آمدنش خوشحال بود. طفلی کوچولوهه که اسمش رو گذاشتیم جغجغه هی می رفت زیر عسلک ( که یه گربه ی نره) و دنبال شیر می گشت. عسلک هم می گذاشت اون خوش باشه و هی مادرانه لیسش می زد. تقریبا همزمان با آمدن جغجغه دخترهامون هم یه هفته ای سخت درگیر یه ویروس تب زای سرماخوردگی بودند. یک هفته مراقبت از دخترکهامون و جغجه شده بود دستور کارمون. نصف شبها وسط خنک کردن دخترهای تب دارمون به اون کوچولو هم سر می زدیم. سرحال و خوشحال بود.
دخترهای ما هم که گربه زیاد دیده اند این یکی رو یه جور دیگه دوست داشتند چون خیلی کوچولو بود. به خصوص گلشید. هی می گفت گربه کوچولوی مخبونم (مهربونم). خلاصه ده روزی هم ما چهار تا و هم خود جغجغه و هم گربه های دیگه سرخوش بودیم. اینقدر حواسمون بهش بود که حتا یه روز کامل که خونه نبودیم با خودمون بردیمش.

می گفتم. امروز صبح که اینطور شد سامان من رو متقاعد کرد که باید بهشون راستش رو بگیم. مردن کرم ابریشم شون و ماهی و سوسک و پشه و .... رو دیده بودند اما این یکی بدجوری فرق داشت. باهاش رابطه ی عاطفی داشتند خصوصا گلشید.
صبح که بیدار شدند مثل همیشه خواب آلود بودند و چیزی نگفتند و رفتیم. اما بعد از ظهر که رسیدیم خونه، گلشید فوری سراغش رو گرفت و من گفتم نیست. پرسیدند کجاست و من گفتم مرده. گفتند کو؟ گفتم بابا بردش که بگذاره تو خاک مثل ماهی و مثل کرم ابریشم. گفتندخوابه؟ گفتم: نه! مرده، تکون نمی خورد. گفتند: [پس] خوابه. گفتم نه مامانی قلبش دیگه تیک تاک نمی کرد. گلشید پرسید: چرا مرده؟ من هم گفتم: نمی دونم. تا اینجا عادی بود اما یهو گلشید زد زیر گریه که: نمُره (نمیره). من گفتم: ولی مرده. گفت: نه من گربه کوچولو رو می خواهم. گفتم مامانی من می فهمم تو ناراحتی. من هم مثل تو خیلی ناراحت شدم. دخترکم رو بغل کردم و گذاشتم تو بغلم حسابی گریه کنه. اولین مواجه ی جدی اش با مرگ و از دست دادن بود. حسابی نوازشش کردم و گفتم می فهمم که ناراحتی، بغل مامان باش تا آروم بشی. ولی ببین گربه های دیگه هستند. عسلک هست، قر و قاطی، پشمک و نازک. تازه ملوس (گربه ماده ای که مادر خیلی از اینهاست) باز یه گربه ی دیگه به دنیا می آره. بهش می گیم بچه اش رو شیر بده تا بزرگ بشه و بعد بیاره حیاط ما. دخترکم آروم شد. بعد چند دقیقه باز زد زیر گریه و من باز بغلش کردم. این کار را بار سوم هم تکرار کرد و بعد خوابید. قبل خواب پیششون موندم و داستانهای واقعی حیوونهای خودم رو براشون گفتم. لاک پشتم و بعبعی ام. آروم شد. خورشید هم هی بهش می گفت: گریه نکن باز هم بچه گربه میاد. گلشید هم می گفت: تو نگو! (این اصطلاحشه برای این که بگه تو کاری به من نداشته باش). خلاصه آٰروم شد و خوابید. به تجربه می دونستم که خوابیدن حسابی ری سِت اش می کنه. رفتم وسایل جغجغه رو بردم تو انبار و کلی برنامه ی بازی جدید برای امروزشون ریختم که بیدار شدند تا موقع خواب شب سرگرم باشند. بیدار که شد چیزی نگفت. از نگاه و رفتارش می فهمیدم یادش نیست. حتما دوباره یادش میاد. امیدوارم مثل همیشه بهم بگه. معمولا همه ی حس هاشون رو به ما می گند.

اما این یادداشت طولانی رو نوشتم بلکه دست به دست بگرده و به همسایه ی ما یا دیگرانی که مثل اونها فکر می کنند برسه. شما را به خدا اگر از گربه می ترسید یا بدتون میاد یا هر حس دیگری دارید که به خودتون مربوطه، لازم نیست بزنیدش و بهش آب بپاشید تا بره. همین که بهش محل نگذارید خودش می ره مگر این که از گرسنگی و سرما دم مرگ باشه. اما اگر همسایه ای یا آشنایی دارید که می دونید پذیرای گربه ها هستند بروید درشون رو بزنید و بگید بیا این گربه رو ببر پیش خودت. مطمئن باشید خوشحال هم می شه. باور کنید بچه گربه در نازنینی، در بی پناهی، در واکنش مثبت به حمایت های شما هیچ کم از نوزاد انسان نداره. من، هم مادرم هم با گربه ها سر و کله می زنم. نگاه اون گربه کوچولو برای من مثل نگاه دخترهای چند ماهه ام بود. حتا راه رفتنش مثل وقتی بود که تازه دخترهام راه افتادند. یه سوال: شما اگر نوزادی را بگذارند در خانه تان و بروند و نوزاد جیغ بکشد برمی داریدش و از دیوار می اندازید خونه ی همسایه؟

پ.ن: عکس بالا عکسی است که همین جمعه ازش گرفته بودیم. اندازه ی موزاییک های حیاط (که از این موزاییک های کوچک معمولی و قدیمی است) مقیاس خوبی از اندازه اش می ده.

October 4, 2011

کفش

نباید کسی رو که ناخواسته همه ی دارایی اش رو تو یه قمار باخته تهدید کرد که کفشش رو ازش می گیرید....

مسخره است. باور کنید این کار مسخره است.

October 23, 2011

میل های بافتنی ؟

همیشه می شود یک بلوز یا کلاه یا ژاکت بافتنی رو شکافت و با نخش لباس دیگری بافت. اصلا گاهی می بینی این جدیده قشنگ تر هم شده و بهت بیشتر میاد.
اما یک مشکلی هست: اون نخ کاموا با اون رنگش همیشه تو رو یاد لباس قبلی می اندازد. تازه نخ شکافته شده هیچ وقت مثل کاموای نو نیست و تاب دارد. اگر زیاد شسته شده باشد که رنگ و روش هم رفته. بنا براین بافتن با این نخ جدید، بافنده ی حرفه ای تری هم می خواهد. تازه باید یادت باشد که یک بار شکافتی اش و دیگر نمی شود شکافتش ،شاید نخ دیگر پاره بشود. این بار باید با وسواس و دقت بیشتری ببافی.

از همه مهم تر این که اگر یه جاهایی مجبور شدی دو تکه ی جدای نخ (که مثلا یکی اش مال آستین بوده و اون یکی مال یقه) رو به هم گره بزنی، باید حواست باشد در این لباس جدیدی که می بافی این گره ها را یک جوری بیاندازی پشت کار که دیده نشود. آخه لازم نیست که حالا هر کسی تو را دید بداند این لباس را با نخ شکافته ی لباس قبلی بافتی. فقط خودت بدونی گره ها کجاست و این لباس از کجاها ممکنه بشکافه، کافی است.


اما حس خیلی خوبی دارد اگر با نخ کاموای لباس قبلی ات لباس بهتری ببافی. تو آینه خودت رو می بینی و می گویی وای چه بلوز قشنگی! بعد در حالی که دستت توی جیبت است و انگشتت به یکی از اون گره ها گیر کرده لبخند می زنی و می گی خودم بافتمش.

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007