« July 2011 | صفحه اول | September 2011 »

August 2011 Archives

August 5, 2011

تغییر زاویه ی دوربین

همیشه خاطراتم برایم تازه اند. با جزییات، انگار همین تازگی رخ داده اند، خاطرات بد و خوب، دور و نزدیک. بچگی ام برایم خاطره ای است در همین نزدیکی ها. گاهی با خودم که حساب می کنم می بینم مثلا فلان خاطره مربوط به 25 سال پیش است سرم سوت می کشد. آخه خیلی تازه است.
دخترهام بزرگ تر می شوند به سنینی می رسند که من به خوبی به یاد دارم. الان سه ساله اند. من از سه سالگی خاطره دارم، بد و خوب، اما تعدادشون کم است. ولی برادرم از من پنج سال کوچکتر است و خاطرات مربوط به این سن او برایم کاملا شفاف است.

یک ماهی از تابستان سال 1362 بنا بود من از برادرم مراقبت کنم. قرار بود خانه مان را عوض کنیم و به خاطر همین جا به جایی در نیمه ی تابستان، نمی شد برادرم را مهد بگذارند. یعنی از صبح تا ظهر که مامان سر کار بود من ِ هشت ساله بودم و برادر سه ساله ام. خوب یادمه که صبح ها می بردمش دستشویی و دست و روش رو می شستم و بهش صبحانه می دادم. غذا را مادرم صبح ها می پخت و همانطور روی گاز خاموش می گذاشت و من ظهر بر می داشتم و برای خودم و برادرم می کشیدم و با هم می خوردیم. موقع غذا و دستشویی مادر بودم و باقی اوقات خواهر بودم و مثل هر دو بچه ی دیگری با هم بازی و دعوا می کردیم!
اینقدر با جزییات آن روزها را به خاطر دارم که برای خودم هم عجیب است. تو اون سالها هنوز تلویزیون صبح ها برنامه کودک نداشت و ما بودیم و اسباب بازی ها و نوار قصه ها. تلفن هم نداشتیم. مادرم گفته بود در را روی کسی باز نکنم و اگر مشکل خاصی پیش آمد (که نیامد) بروم پیش همسایه. چهار پایه ای برایم پشت در می گذاشت و می رفت. من کشان کشان چهارپایه را می آوردم پشت در که از چشمی ببینم چه کسی در می زند (البته هیچ وقت کسی به جز خود مادرم در نزد). ما وسط داستان شنگول و منگول بودیم گیرم گرگه غایب بود ولی هیجانش باهامون بود. از اون روزها کلی خاطره ی خوش بازی دارم. به خصوص که آخرین روزهای اون خونه مون بود. بعد از ظهر تفریحمون این بود که صندلی بگذاریم و بنشینیم از پنجره مغازه های آنطرف خیابان را نگاه کنیم. یک میوه فروشی، یک رنگ فروشی و یک تعمیرکاری تلویزیون. از همین سه مغازه و مشتری هاشون، دنیایی خاطره داریم ما دو تا. کلی به برادرم شعر هم یاد می دادم، بیچاره بچه.

من از اون روزها نه اضطرابی به خاطر دارم نه ناراحتی ای نه اتفاق بدی. اما الان که مادر شده ام حسم به اون روزها طور دیگری است. اونهمه خاطره ی خودم یهو جور دیگری شده. با خودم می گویم مادر و پدرم چه حالی داشته اند؟ از صبح تا عصر ماردم چطور سر می کرده تا برسد خونه. ببین چقدر در فشار بوده اند که مجبور شده اند این تصمیم را بگیرند. یعنی من الان می تونم بچه ی سه ساله را بسپارم به یک بچه ی هشت ساله و نه ساعت بیرون خانه باشم و آنها تنها؟ نه تلفنی نه ارتباطی؟ اگر توی دستشویی سیمای هشت ساله نمی توانست از پس بچه ی سه ساله برآید، چی؟ اگر زمین می خوردند (که خوردند و سیما به طرز خنده داری چسبی زد روی زخم کوچک سر بچه و چسبه هی با موها می رفت بالا و روی زخم نمی ماند). غذا از صبح تا ظهر تابستان بیرون یخچال خراب نمی شد؟ دست به وسایل خطرناک نمی زدند؟ چاقو؟ برق؟ ... بچه ی سه ساله خودش چقدر خوب غذا می خورد؟ سیما به او می داد؟ اگر دلشون می گرفت؟ اگر مامان می خواستند؟ (که خودم را یادم است که گاهی بدجوری مامان می خواستم)

خلاصه با بزرگ شدن بچه هام نگاهم به خاطرات بچگی ام عوض شده. دیگه فقط از دید سیمای بچه نمی بینمشون. از دید مادرانه به خودم در بچگی نگاه می کنم. این حس به علاوه ی جزییات زیادی که همیشه من به خاطر دارم باعث شده که بچگی ام دوباره تازه بشه. اما جور دیگری. زاویه ی دوربین عوض شده. نگاه کارگردان هم عوض شده. البته هر دو تصویر با هم هستند و کنار هم. گاهی باعث خوشی می شوند و گاهی اضطراب.
تازه هنوز دخترهام به سنی نرسیده اند که خاطرات خودم رو از اون سن، فراوان، به خاطر دارم....

پ.ن: تا به حال از چندین نفر از همسالانم خاطرات مشابهی شنیده ام. یه جورایی این خاطرات در اون زمان ها گویا عادی بوده.

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007