سه سالگی
امروز دخترکهامون سه ساله می شند.
شب از نیمه گذشته و الان بعد از درست کردن کلی کاردستی براشون و خوشگل کردن در و دیوار خونه نشسته ام این یادداشت رو می نویسم. دل تو دلمون نیست صبح که بیدار می شوند لبخند ذوقشون رو ببینیم. ذوقی که با دیدن یه کاردستی ساده به نگاهشون میاد.
سه سال زیبا و سخت دوقلو داری گذشته و این روزها بیشتر از سختی هاش داریم زیبایی هاش رو لمس می کنیم. همیشه می شنیدم دوقلو وقتی به سه چهار سالگی برسد خیلی ساده تر می شود. الان خودشون کلی با هم بازی می کنند. کلی با هم بازی اختراعی دارند. دایم یه گوشه ی خونه می شه انبارشون و یهو می بینیم مثل مورچه دارند هر چی وسیله دارند می برند آنجا که بازی را شروع کنند. هر گوشه ی خونه یه بار می شه هواپیما و یه بار قطار. یه بار دست در دست هم تو خونه راه می روند و می گند اینجا پارکه. خلاصه عالمی دارند و تماشای این بازی ها زیباترین لحظه های ما شده.
هر روز که می روم مهد دنبالشون توی راه با خودم فکر می کنم امروز چه بازی ای براشون جور کنم. کاری که می کنم اینه که هر روز یه سری وسیله ی جورواجور می گذارم دم دستشون تا خودشون باهاش کار جدید راه بیاندازند (از اسباب بازی های خودشون گرفته تا وسایل آشپزخونه، دور ریختنی های خونه که معمولا بهترین وسیله ی بازی اند براشون تا وسایل خیاطی و ...).سعی می کنم ادای همسال بودن با هاشون رو در نیارم و همیشه مامان باشم. به نظرم اونها همیشه می دانند مامان و بابا دوست همسالشون نیستند و وقتی ادای بچه بودن در میاریم از رفتارشون (در مقایسه با رفتاری که باهم دارند) خیلی زود می شه فهمید از این کار زیاد خوششون نمیاد .
دیگه توجیه اند ماه همیشه تو آسمون نیست (قبلا بعضی شب ها ناراحت می شدند که چرا نیست)، با دیدن طبیعت می دانند فصل ها چی اند و تکرار می شود، می دانند انسان و حیوانات نر و ماده دارند، موجودات به دنیا می آیند و می میرند (کلی از این داستان رو مدیون چهار کرم ابریشمی هستیم که چند هفته با ما زندگی کردند و بعد جداگانه درباره شون خواهم نوشت). تو حشره ها کفشدوزک و پروانه و تو حیوانات اهلی گربه رو دوست خوشون می دانند. میونه شون با گربه ها خیلی جوره. گربه هایی که می شناسند (می شناختند) تا به امروز ملوس، عسل، خاکستری، سه رنگه پوست، عسلک ، کر و کثیف و برفی دم سیاه هستند. همگی گربه ی خیابونی و در همزیسیتی با ما (در حیاط).
خورشید و گلشید بر خلاف من دوست دارند کرم ابریشم و عنکبوت و هر جونور دیگری (احتمالا به جز سوسک) روی دستشون راه بره!
به لطف شنل قرمزی و شنگول و منگول و دیگر دوستان، گرگ موجود وحشتناکشونه. برای هم کتاب می خونند (یعنی می گیرند دستشون و داستان و شعرش رو برای هم می گند). یواشکی که گوش کنیم می شنویم گاه ایرادهای هم رو می گیرند: آشپونه نه بگو آشپرخونه. ، چرا لباست رو آویزون نکردی و انداختی رو زمین ( براشون در قد خودشون گیره زده ایم که خودشون لباس هاشان رو آویزون کنند). به هم توجه و محبت می کنند و دو دقیقه بعد می بینی دعواست سر یه اسباب بازی.
بیرون از خونه حسابی مستقل اند. توی مهد دوستهای متفاوت دارند و حتا موقع غذا خوردن هم کنار هم نیستند!
حسابی شخصیت خاص خودشون رو پیدا کرده اند و سلیقه ی خودشون رو دارند در انتخاب رنگ لباس و نوع اسباب بازی و کتاب و ... البته به شرطی که با مامان و بابا تنها باشند و قل دیگر حاضر نباشد (این روش ماست برای شکل گیری شخصیت مستقلشون که تنهایی انتخاب کنند).
نوع رابطه ای که هر کدومشون با مامان و بابا دارند متفاوته. دارند کم کم نشون می دهند که توانایی هرکدامشان در چه کاری بیشتره. اگر بخواهم ادامه دهم حالا حالاها باید بنویسم.
برای من روز هفده تیر روز مادره. روزی که من مادر شدم. از همان روزی که اون دوتا دخترک کوچولو رو آوردند توی تخت و گذاشتند کنارم و به خاطرشون دادهایی که از درد می زدم رو قطع کردم تا از پیشم نبرندشون، از همان لحظه مادر شدم. از همون لحظه که بزرگترین دغدغه ی دوقلوداری آمد سراغم که اول به کدام شیر بدهم. آخه من یهو مادر دو نفر شده بودم و این حس دوست داشتن تازه را قبل از مزه مزه کردن، باید بین دو نفر تقسیم می کردم.