« April 2011 | صفحه اول | June 2011 »

May 2011 Archives

May 1, 2011

بازی با واژه‌ها

حس‌می کنم بچه‌ها دایم دارند تو ذهنشون با واژه‌هایی که می‌شنوند بازی می‌کنند. با خیلی از قراردادها بیگانه‌اند و همین باعث می‌شه از این جور حرف‌های با نمک بزنند:

(دخترهامون) یکی یه عروسک از عروسک‌های سابق من جز اسباب بازی‌هاشون شده. یکی‌شون سیاه پوسته و اون یکی پوستش یه رنگ عجیبی داره.
سیاه پوسته مال خورشیده و اون یکی مال گلشید (خودشون برای خودشون تقسیم کرده‌اند). یه بار خورشید دوست فِرِدی (شخصیت اول داستان) رو توی کتابش دید که سیاه پوسته. عروسکش رو نشونم داد و گفت مثل اینه. من گفتم آره دیگه مامان، این سیاه پوسته مثل دوست فردی. گلشید گفت مال من چیه؟ من گفتم این دورگه است. گفت پوستش چیه؟ همین جوری یهو گفتم دورگه پوسته.
یه کم نگاهم کرد از اون مدل‌ها که یعنی دارم به حرف‌هات فکر می‌کنم و بعد خندید و رو به خواهرش گفت خورشید مال من دو رنگه پوسته! از اون به بعد یکی از گربه‌های حیاطمون که از این سه رنگ‌های خوشگله، اسمش شده سه رنگه پوست!!

یه بار خورشید دستم قرص ویتامین ث دید. پرسید این چیه؟ گفتم قرص ویتامین ث. گفت به من هم می‌دی؟ گفتم آره. یه کم بعد گفت ویتامین چهار هم می‌دی؟
همین بازی رو سر نوت دو کرد. داشتیم با هم می‌زدیم دو دو دو دو. گفتم حالا چی؟ گلشید گفت ر ر ر ر اما خورشید گفت سه سه سه سه!

May 14, 2011

تاج الملوک

تو اردیبهشت ماه تاج الملوک های باغچه حسابی پر گل می شوند. پنج سال پیش کاشتیمشون.

sIMG_9856.JPG



May 17, 2011

من، نه همه‌ی آدم‌ها

امیدوارم یه روزی (که دور نباشد) یاد بگیرم وقتی تو زندگی ام به نتیجه ای رسیدم، تجربه‌ای کردم یا حس جدید داشتم بگم من به این نتیجه رسیدم.
یعنی مثلا اگر حس کردم مادر که شده ام نگاهم به دنیا عوض شده، یا این که حس کردم تو این سن واکنشم به اطرافم و به زندگی فرق کرده، نوع دوستی هام فرق کرده و ... به جای این که بگم و بنویسم آدم وقتی مادر می شه ... یا آدم به این سن که می رسه یا ...، بگم من در این سن به این حس رسیدم، من که مادر شدم اینطور شدم.

تفاوت فقط در دو تا واژه نیست. وقتی فکر می‌کنم این حس یا واکنش من برای همه‌ی آدم‌های دیگر هم به این شکل هست، انتظار دارم دیگران هم در این مدل بگنجند و وقتی نگنجیدند ....

May 26, 2011

خشونت در شهر ۱

من نمی دونم این کارکنان شهرداری که مسوول بنرهای تبلیغاتی هستند یا اون مسوول تبلیغات نیروی نتظامی به چی فکر می کنند؟
دوباره برداشته‌اند وسط بزرگراه عکس سر و صورت خونی و آدم مرده زده‌اند که آهای مردم موقع رانندگی اگر با تلفن حرف بزنید اینطوری می شوید. امروز که اینها رو دیدم درجا دل پیچه گرفتم و حالم داشت به هم می خورد بس که صحنه های خشنی تو تصویر بود.

همین عید بود که باز هم از این ایده ها به خرج دادند. من بیچاره هی از کنار اینها رد می‌شدم و فکر می کردم تصویر خط کشی بزرگراه هاست و پایینش نوشته بین خطوط حرکت کنید. یک روز بعد تعطیلات که تو ترافیک صدر مونده بودم از نزدیک دیدم که این خط کشی ها پا دارند و اون وقت فهمیدم اینها خط کشی نیستند. مرده هایی هستند که روشون پارچه ی سفید کشیده شده. طراح از مرده ها به شکل خط کشی استفاده کرده که بگه اگر اینطوری رانندگی کنید می میرید!

یعنی جداً بعد اینهمه سال نمی دانند این تبلیغات اثر ندارد و فقط به این شکل در و دیوار شهر پر تصویر خون و کشته می شه. بابا ما هیچی. ما که از بچگی به اینجور چیزها مثلا عادت داریم اما بچه هامون چی؟ آخه وقتی دختر من ازم بپرسه مامان چرا این آقاهه خونیه؟ (تصویر راننده ای که کشته شده) یا بپرسه چرا اون آقاهه داره گریه می کنه (تصویر پدری که عکس دخترش که ترک موتورش بوده و مرده را قاب کرده و دستش گرفته) چی بگم؟ اون هم به تناوب و با تکرار زیاد در وسط بزرگ‌‌راهها؟

یعنی در کشورهایی که رعایت قانون امری عادی است هم مردم اینجوری یاد گرفته اند؟

May 29, 2011

خشونت در شهر ۲

تصویری از کتاب حسن کچل - چاپ نشر افق (واحد کودک و نوجوان)
سروده ی ناصر کشاورز و با نقاشی های سعید رزاقی
گروه سنی الف و ب


sIMG_9917.jpg

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007