بازی با واژهها
حسمی کنم بچهها دایم دارند تو ذهنشون با واژههایی که میشنوند بازی میکنند. با خیلی از قراردادها بیگانهاند و همین باعث میشه از این جور حرفهای با نمک بزنند:
(دخترهامون) یکی یه عروسک از عروسکهای سابق من جز اسباب بازیهاشون شده. یکیشون سیاه پوسته و اون یکی پوستش یه رنگ عجیبی داره.
سیاه پوسته مال خورشیده و اون یکی مال گلشید (خودشون برای خودشون تقسیم کردهاند). یه بار خورشید دوست فِرِدی (شخصیت اول داستان) رو توی کتابش دید که سیاه پوسته. عروسکش رو نشونم داد و گفت مثل اینه. من گفتم آره دیگه مامان، این سیاه پوسته مثل دوست فردی. گلشید گفت مال من چیه؟ من گفتم این دورگه است. گفت پوستش چیه؟ همین جوری یهو گفتم دورگه پوسته.
یه کم نگاهم کرد از اون مدلها که یعنی دارم به حرفهات فکر میکنم و بعد خندید و رو به خواهرش گفت خورشید مال من دو رنگه پوسته! از اون به بعد یکی از گربههای حیاطمون که از این سه رنگهای خوشگله، اسمش شده سه رنگه پوست!!
یه بار خورشید دستم قرص ویتامین ث دید. پرسید این چیه؟ گفتم قرص ویتامین ث. گفت به من هم میدی؟ گفتم آره. یه کم بعد گفت ویتامین چهار هم میدی؟
همین بازی رو سر نوت دو کرد. داشتیم با هم میزدیم دو دو دو دو. گفتم حالا چی؟ گلشید گفت ر ر ر ر اما خورشید گفت سه سه سه سه!
