« March 2011 | صفحه اول | May 2011 »

April 2011 Archives

April 4, 2011

...

خیلی جالبه. وقتی ببینند (یا خودت بگی) حال روحیت خوب نیست یا مشکلی داری فوری اولین نتیجه‌ای که می گیرند اینه که با شوهرت یا خانواده‌‌ی شوهرت مشکل داری. اگر خیالشون راحت شه که هیچ کدوم اینها نیست نتیجه می گیرند برای بچه‌ها مشکلی پیش آمده. مهد کودکشون، سلامتشون .... .

یعنی این قدر کم احتماله که تو، یه زن سی و پنج ساله برای خودت یه مشکل داشته باشی. یه مشکل فکری، یه تصمیم کاری، یه درگیری ذهنی با خودت سر هر آنچه که تا به حال بهش فکر می کردی ...

همین می شه که مجبور می‌شی به همه ی درگیری‌هات یکی دیگه هم اضافه کنی و اون هم پنهان کردن ناراحتی‌ات از دیگرانه.

April 10, 2011

عکس

بارها و بارها پیش آمده که کسی به اتاق کارم آمده و وقتی اطراف را نگاه کرده سراغ عکس یا نقاشی‌های دخترهام رو گرفته که چرا پس هیچ جا نیستند.
و من هر بار توضیح می‌دهم گذاشتن عکس خورشید و گلشید توی اتاقم به درد نشان دادن به دیگران می خوره. برای خودم فقط دلتنگی (و بعد اون حواس پرتی) میاره و نمی گذاره کار کنم.

April 16, 2011

به خاطر نسترن

آخرهای عید، رفته بودیم به یه روستایی در ولایت آبا و اجدادی. از قبلش برای دخترها گفته بودیم که اونجا گاو و گوسفند ومرغ و خروس واقعی خواهند دید و اونها هم هیجان داشتند.
تا رسیدیم اونجا شروع کردند که کی می ریم ببینیمشون. خصوصا خورشید. بال می زد برای دیدن حیوون ها. یکی از آشناهامون بردمون به محوطه بیرون طویله. در طویله رو باز کرد و یه گوساله ی ناز آمد بیرون. سه روزش بود و اسمش رو گذاشته بودند نسترن! یه تعدادی هم گوسفند با یه بره ی سیاه آمدند بیرون. دخترها شروع کردند به ناز کردن بره هه. یهو اون آشنامون گفت بیایید نسترن رو ناز کنید. هردو رفتند و نازش کردند. گلشید آمد بیرون دوست نداشت زیاد تو دست و پای حیوون ها باشه. اما خورشید ول کن نبود و حتا می خواست تو خود طویله بره که گفتند نره بهتره، کک میفته به تنش.
خلاصه چسبیده بود به گوساله. گفت می خواهم بوسش کنم. گوساله هه هم تازه دنیا اومده بود و مثل بچه ی آدم همه چیز رو می خواست بکنه دهنش و لیسش بزنه. مامان گاوه آمد بیرون. گلشید خوشش نیومد و زد زیر گریه. تو همین حین یهو خورشید رفت گوساله رو ببوسه و گوساله هم خواست اون رو لیس بزنه. قد خورشید هم قد گوساله بود و دهنشون به هم می رسید راحت. یهو گوساله زبونش رو درآورد و صورت خورشید رو لیس زد. خورشید هم فکر کرد داره می بوسدش و اون هم لبش رو برد که ببوسدش.
خلاصه لب گوساله رو بوسید و تف گوساله هم موند رو صورتش!! من داشتم پس میفتادم. صورت و زبونش رو همون موقع پاک کردم.
می‌خواستیم ببریمش درمانگاهی جایی چکش کنیم اما از طرفی نمی‌خواستیم بعد این خاطره ی خوش مضطرب بشه، آخه سراپا ذوق بود. آشناهامون گفتند چیزیش نمی شه. مامان گاوه واکسن-خورده است. گوساله هه تازه است و فقط شیر می خوره. من تا چند شب در وحشت تب بودم. دایم نصفه شب می پریدم که ببینم تب کرده یا نه. اما خوب خوب بود و روزهای بعد هم رفتیم به دیدن نسترن و اصلا دوتایی علاقه مند به نسترن و غازها شده بودند بیا و ببین.
بعدا که با دکتر مشورت کردیم گفت مراقب یه علایمی باشیم که اگر دیدیم فوری مراجعه کنیم به درمانگاهی جایی (باید از اون دکتر آشنا هم کلی تشکر کنم که آگاهم کرد ولی دلشوره نداد). علایم سیاه زخم! 7 تا 10 روز. در نهایت دو هفته.

به نظر میاد دخترکمون چیزیش نشده و به خیر گذشته. حالا نرسیده تهران چنان با گربه ها ور می رفت که من می گفتم مادر یه چند روز صبر کن که وقتی رفتیم دکتر بتونه تشخیص بده به خاطر گوساله است یا گربه.

خنده دار اینجاست به تهران که رسیدیم من گوگل می کردم بوسیدن گوساله و بالطبع چیزی پیدا نمی کردم (احتمالا از این به بعد پیدا بشه!!!!)

April 18, 2011

?

برای هر کسی که کار نجوم یا کیهانشناسی یا فیزیک انرژی بالا می‌کند ماده ي تاریک و انرژی تاریک آشنایانی هستند که بسیار ناآشنایند.
اوایل دوران دانشجوییم که با ماده تاریک آشنا شدم این موجود برایم بسیار غیر قابل باور بود اما به تدریج به حضورش عادت کردم! دوازده سیزده سال پیش، انرژی تاریک که به میدان آمد گوی عجیبی را از ماده‌ ی تاریک ربود و کلی از ذهن ها رفت سراغ این هفتاد و چند درصد عالم!! آخه می‌شود هفتاد و پنج درصد عالم را نشناسیم؟!! نه که باقی اش رو می شناسیم؟ به هر حال ۷۵ درصد عدد بزرگی بود.

اما این روزها گویا مساله وارونه شده است. رصدها دایم تاییدی می شوند (۱) بر وجود شتاب تند شونده‌ی عالم (در تمام جهات)، ثابت کیهان‌شناسی هم روز به روز دقیق تر نشان می‌دهد که بهترین جواب برای مساله انرژی تاریک است . خب ثابت کیهان شناسی هم ثابت دیگری است در طبیعت (البته با مشکلات مربوط به تغییر جواب خلا و ...) و با این دیدگاه می‌شود مساله را حل کرد. اما هر چه آزمایش‌ها بیشتر پیشرفت می‌کنند (۲) این سوال بیشتر مطرح می‌شود که ماده‌ی تاریک چیست. جوابی به زیبایی ثابت کیهان شناسی برایش نداریم.

در آینده‌ی کاری‌ام چه درگیر این کارها باشم چه نباشم بسیار علاقه مندم آخر این داستان انرژی تاریک و ماده تاریک را ببینم (اگر آخری داشته باشد). به نظرم هنوز کلی از هیجان‌ فیزیک در اینجا است. این ماه میلادی (آوریل) هم که پر بود از نتایج جدید آزمایشگاهی و رصدی.

پ.ن: ۱ و ۲ لینک به دو مقاله‌ی یک هفته‌ی اخیر هستند.

April 26, 2011

پرنده ها به سوی جانب آبی رفته اند

چرا توقف کنم،چرا؟
پرنده ها به سوی جانب آبی رفته اند
...
چرا توقف کنم؟
راه از ميان مويرگ های حيات مي گذرد
...
چرا توقف کنم؟
چه مي تواند باشد مرداب
چه مي تواند باشد جز جای تخم ريزی حشرات فاسد
....
چرا توقف کنم؟
همکاری حروف سربی بیهوده ست .
همکاری حروف سربی
اندیشه ی حقیر را نجات خواهد داد .
من از سلاله ی درختانم
تنفس هوای مانده ملولم میکند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر بسپارم
.....

ــــــــــــــ
فروغ

April 30, 2011

واقعا نمی‌دونم چه عنوانی بگذارم این بالا

این نوشته رو می نویسم تا هم برای خودم جایی ثبت بشود و در میون خاطراتم گم نشود. هم این که دیگران بخوانند و در تجربه ام سهیم شوند. شاید به درد آنها که در جامعه‌ی دانشگاهی ایران خواهند ماند بخورد.

آ و ب و ج را فقط به ترتیب حروف ابجد انتخاب کرده ام و حرف اول اسم دانشگاه‌ها نیستند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


دو سال پیش کارگاهی داشتیم (در زمینه‌ی کاری من). دانشجوهای مختلفی از دانشگاه‌های مختلف شرکت کردند. از دانشگاه ب یکی از اعضای هیات علمی هم با یک دانشجویش شرکت کرد. از دانشگاه آ هم چهار پنج دانشجو آمدند که دانشجوی همان استاد بودند (همه‌ی این دانشجوها که گفتم دانشجوی کارشناسی ارشد بودند).

گویا بعد از پایان دوره آن دانشجوها آمده اند پیش یکی از همکارها و گفته اند که دنبال مساله هستند و او هم مساله‌ای را به همراه داده‌های مورد نیاز به همه شان داده و گفته در سه ماه تابستان روش کار کنند و آخر تابستان با گزارشی که تحویل می‌دهند نشان خواهند داد که کدام یک می توانند در این موضوع کار کنند و اگر موافقند شروع کنند (با این شرط که اگر کارشان خوب نباشد بعد از سه ماه از پروژه حذف می شوند). آنها هم همراه با استادشان که اصلا در این زمینه کار نمی کند موافقت می کنند.

گویا جلسات هفتگی هم داشته اند که من از آنها بی خبر بودم. آخر تابستان همکارم به من گفت از اون جمع فقط دو دانشجو باقی مانده اند. یک دانشجو از دانشگاه ج باقی مانده بود و یک دانشجو هم از دانشگاه ب. روزی از من خواستند در جلسه‌ای شرکت کنم درباره‌ی اون دانشجوها. همکارم ازم خواست و درست یادم نیست که چرا شرکت کردم. همکارم و اون استاد دانشگاه ب و استاد دیگری بودند. موضوع از این قرار بود که همکار من داشت از ایران می رفت و از من می خواستند هدایت دانشجوها را به عهده بگیرم. به خصوص که مرحله‌ی اصلی کار دانشجوها شروع می شد که کار تخصصی من بود و می توانستم راهنمایی شان کنم. هیچ اشاره ای به این که استاد راهنما کی خواهد بود نشد و براشون خیلی بدیهی بود من همکاری کنم بی‌ این که استاد راهنما یا همکار و ... باشم. روم نشد مستقیم تو اون جلسه بگم (اشتباه اولم اینجاست) که استاد راهنمای پروژه کی خواهد بود. گفتم من مسوولیت قبول نمی کنم و نمی توانم. وقت ندارم . معلوم هم نیست که تا کی عضو اینجا باشم.

چند روز بعد دو دانشجو بسیار ناراحت پیش من آمدند که ما چه کنیم گفته اند شما نمی خواهید کمک کنید. خب آقای همکار هم که دارند از ایران می روند و استاد دانشگاه ب هم که اصلا از این کارها سر در نمی‌آورد و ما چه کنیم و ... . گفتم از روز اول اشتباه در تعریف این پروژه بوده ... . خلاصه آخرش احساس گناه کردم و قبول کردم اشکال‌هاشان را رفع کنم. بعد از چند جلسه حسابی آمد دستم که این دو دانشجو بسیار پرکار، خوش فکر و منظم هستند و همین باعث می‌شد که با آرامش بیشتری به همکاری ادامه بدهم و قدم به قدم بهشان یاد بهم چطور به این زمینه‌ی کاری سخت و پر تکنیک وارد شوند (خودم هم تازه وارد بودم). به روال کاری معمولم کار رو گام به گام بردم جلو. بخشی از کار که بسیار سخت است کلی ازمون وقت گرفت و خلاصه دیگه از رفع اشکال داشت خارج می شد و شدم استاد راهنما.

همون وسط‌ها یهو یکی از همون دانشجوهایی که گویا اوایل در این جمع بوده (از دانشگاه آ) و از کارش ناراضی بوده اند و حذف شده بود هم سر و کله اش پیدا شد. بدون هماهنگی با من یهو می آمد تو اتاقم کنار دو تای دیگه. یکی دو بار چیزی نگفتم و بار سوم پرسیدم ببخشید شما کارتون چیست؟ در جواب شنیدم که استادم گفته اند بیایم و من هم با این گروه کار کنم. من هم گفتم ولی شما مقدمات را طی نکرده اید و این کار به شدت تکنیکی است و در جواب شنیدم از بچه ها یاد می گیرم. هر بار می آمد و خودش چیزی برای گزارش کردن نداشت و هی یه جوری در می رفت. من گفتم یه بار جدا از اینها بیایید، آمد و تقریبا هیچی از کار را سر در نمی آورد. رک گفتم که من نمی توانم اینجوری کار کنم و شما هم ازاول دیگر قرار نبود این کار را ادامه بدهید و در ضمن برای شما مساله ای ندارم. بار بعدی با استاد آمد! همانها را به استاد گفتم و جواب شنیدم که خب اینها که یک دانشگاه نیستند و لزومی ندارد موضوعشان متفاوت باشد!!!!! بالطبع من شاخ درآوردم از تعجب. گفتم یعنی چی؟ شما که استاد هر دو هستید؟! کارمون به بحث کشید و گفتم این کار غیر اخلاقی است و حرفه ای نیست و ... . از آن به بعد استاد و دانشجو هر دو ناپیدا شدند و فقط همان دانشجوی اول ِ استاد از دانشگاه ب و دانشجوی دیگر از دانشگاه ج کارشان را با من ادامه دادند. البته خیلی از هفته‌ها استاد می گفتند به جلسه می آیند و نمی‌آمدند.

اون دو دانشجو دانشجوهای بسیار خوبی بودند و من هم از کار باهاشان لذت می بردم. از اینهمه نظم و پر کاری. دانشجوی دانشگاه ج آمد و فرم طرح پروژه آورد (پروپوزال) و من شدم استاد همکار و استادی در همان دانشگاه شد استاد راهنما. خب این معموله اینجا. اما از پروپوزال دانشجوی دانشگاه ب هیچ خبری نشد و ما همین طور ادامه می‌دادیم. تا رسید به مرحله‌ی نوشتن پایان نامه که یک بار در جلساتمون یهو سر و کله ی استاد پیدا شد. درباره ی نوع نوشتن بحث بود که یه جوری حرف زد که دانشجوی منه و من می گم چطور بنویسه. من هم بهم برخورد و دیگر سراغی نگرفتم و البته خبری هم نشد. دانشجوی دانشگاه ج همچنان مرتب می آمد و فصل به فصل پایان‌نامه اش را می دیدم (تمام این مدت هر هفته از شهرستان می آمد، بی غر و بی شکایت). کم کم رسید به دفاع. روزی با دانشجوی دانشگاه ب صحبت کردم و معلوم شد به زودی دفاع می کند. لجم درآمده بود و به او هیچی نگفتم (او چه کنه بنده ی خدا). تلفن کردم به استاد مربوطه (از اون کارها که من به ندرت می‌کنم) و گفتم آقا چه خبر؟ گفت به زودی دفاعه حتما شما دعوت می شوید به عنوان داور!!!!! می آیید که؟ گفتم داور؟ این اخلاقی نیست داور، خود ِ استاد راهنما باشد. من خودم استاد راهنمای پروژه بوده ام و داور نمی شوم و خلاصه این شد آخرین تماس تلفنی ما. یه بار هم حضوری دیدم استاد رو و به من گفت فلان روز دفاعه و تشریف بیارید. آی این از فحش هم بدتر بود.

یه هفته مانده به دفاع، دانشجوی داشنگاه ب از سر دوستی پایان نامه ای را که قدم به قدم در انجام کارهاش باهاش بودم رو برام فرستاد. می دونید چی دیدم؟ دیدم در صفحه ی اول نوشته شده استاد راهنما: همان استاد مربوطه، استاد همکار: یکی از همکارهای ایشون در همان دانشگاه ب در شاخه ای دیگر از فیزیک (که حتا شاخه‌اش نجوم و کیهان شناسی و ... هم نیست)!

روزگاریه مگه نه؟ توی صفحه‌ی قدردانی هم از من و همکارم تشکر شده بود. تا یک ساعت قبل دفاع نمی دونستم بروم یا نروم و آخر نرفتم. چون می دانستم با استاد راهنما و استاد همکار و داور که رو به رو بشوم و در طی ارایه، گزارش کارهایی را که در فراز و نشیبش لحظه به لحظه بوده ام، بشنوم حتما واکنشی نشان خواهم داد و این میون قطعا دانشجو آسیب خواهد دید. به هیچ وجه نمی‌خواستم اون دانشجوی پرکار و دوست داشتنی آسیبی ببیند و فقط عصرش تلفن کردم و بهش تبریک گفتم. در ضمن، اعتراض من، اینهمه دیر، چی رو روشن می کرد؟ یعنی کمیته‌ی تحصیلات تکمیلی اون دانشگاه این قدر نابینا بود؟ من حدس می‌‌زنم می‌بیند و صلاحش در این سکوت است.

پدرم همیشه بهم می گه اگر حقت رو خوردند فکر نکن ساکت که بمونی بلند نظری کرده‌ای و مساله تموم شده بلکه اونی که حقت رو خورده تازه زبون هم در میاره و باز اذیتت می کنه. در ضمن با این کارت بهش یاد داده‌ای که می‌شه حق دیگران رو خورد و هزینه‌ای هم نداد. در این مورد واقعا من هم این رو دیدم. دیگه نمی‌خواهم ادامه‌اش که چی شد و چی نشد رو بنویسم.

البته بگم این قدرها هم منفعل نبوده ام و کلی با دیگران مشورت کردم که وظیفه‌ی من چیست و اخلاق علمی حکم نمی کند این تقلب را گزارش کنم و ...؟ به انجمن فیزیک و ...؟ و جوابی که شنیدم بیشتر از این نوع بود که به خودش تذکر بده و من البته این کار را نکردم.

پ.ن1: دانشگاه های آ و ب در همین تهران ما هستند.

پ.ن2: اوه چه طولانی شد. اگر به اینجای متن رسیده‌اید بگم که چندین ماه از آن جلسه‌ی دفاع گذشته و احتمالا به جز خود اون استاد و اون چند دانشجو و دو نفر دیگر، کسی نمی‌داند داستانی که نوشتم درباره‌ي چه کسانی است. خودم را دیگر عضوی از جامعه‌ی دانشگاهی ایران هم نمی‌دانم که احساس وظیفه کنم برای گزارش کردن. هدفم فقط به اشتراک گذاشتن یک تجربه بود تجربه‌ای که می‌دانم خودم هم در این شکلی شدنش تقصیر دارم.

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007