بَخار شده
مگر میشود این روزهای سال برسد و من با ذوق ننویسم، حتا اگر درونم اینقدر درگیر و منقلب باشد.
این بوی باد و بارون. این درختهای رخ کرده. این آفتاب که باز هم داره سرک می کشه تو اتاق. این عدسهایی که سبز کرده ام و دارند دونه دونه قد می شکند و میاند بیرون. اون لالهها و سنبلهای باغچه که با کلی ناز و ادا دارند گل میکنند.
خورشید و گلشیدم که با تبلیغات من حسابی دارند بهار رو بو می کشند و هی یه جوونه ی جدید نشونم میدهند و ذوق زده ی کمک در خونه تکونی و آب دادن گلها هستند. از توی حرف های من و سامان دارند کشف می کنند این روزهای سال با باقی اش خیلی فرق داره. طبیعت داره کلی متفاوت می شه (البته این برفهای اسفندی تهران یه کم ذهنیتشون روبه هم ریخته، انتظار بهار و برف؟).
با عروسک حاجی فیروز شادند و هی با زبون ناز خودشون می خونند :
ارباب خودم سامبولی بلیکم
ارباب خودم اخماتو با کن
ارباب خودم بزبز گندی
...
خودشون دونه های جوونه زده رو توی ظرف ریخته اند و روش پارچه کشیده اند، آب میدهند، انتظار بزرگ شدنشون رو می کشند و خوشحالند که عدس ها و گندمها کلی قد کشیده اند و سبز شده اند. دوست دارم دستهای سبزی داشته باشند و اونها هم از طبیعت لذت ببرند. هی هم می خونند:
بَخار شده گل اومده چخ چخ بُبُل اومده.
بهار داره میاد و من بیشتر از روزهای بهار، این روزهای آخر زمستون رو دوست دارم. به خصوص که امسال دیگه دخترهامون هم به دقت می بینند و می تونند خوب حرفشون رو بزنند. می تونیم هم پای خودمون توجهشون رو به طبیعت جلب کنیم. اونها هم دارند با گیاههای مختلف آشنا می شند و می بینند پاییز گیاهها که با هم فرق میکرد بهارشون هم با هم فرق میکنه.
خوشحالم که طبیعت همیشه اینقدر منظم کار خودش رو می کنه. همینه که با هر روحیه ای که داشته باشم اینقدر ازش لذت میبرم. همین تکرار دایمیاش باعث می شه نوستالژی هم نسازه. همیشه همین طور بوده و هست. همیشه میتونم ازش لذت ببرم و بهم آرامش بده.