نارنج
چشم هایم را می بندم.
سه ساله می شوم. دست در دست او به باغ نارنج می روم. هوا پر است از بوی بهار نارنج. روز است اما برای سیمای سه ساله زیر اون درخت ها خیلی تاریک است. خورشید از لای بهارها چشمک می زند.
او شروع می کند به جمع کردن بهارها، جمع کردن بهارهای نارنج. من هم بازی می کنم و می دوم و می چرخم می چرخم می چرخم. نفس می کشم. بوی بهارها تا توی سرم فرو می رود.
نمی دانم اون روزها چند بار تکرار شدند یا اصلا هرگز تکرار شدند یا نه. اما تا به امروز که سی و پنج ساله ام در سخت ترین روزها برایم آرامش بخش ترین خاطره ها بوده اند. چشم هایم رو می بندم و توی باغ نارنج قدم می زنم. اون نارنج ها یک عمر بهترین آرامش من بوده اند.