« November 2010 | صفحه اول | January 2011 »

December 2010 Archives

December 2, 2010

برای آرامش

اینها برگ های یک گیاه موچسب توی حیاطمونند. ده روز پیش جمع کردمشون.


paeez-barg.jpg

December 3, 2010

کوری

مدیر(مدیران) محترمی که به جای برنامه ریزی دراز مدت و برنامه ریزی برای این روزهای هوای تهران (البته پیش از رسیدن به فاجعه ی کنونی) راه به راه تعطیلی اعلام می کنید و طرح زوج و فرد را در تمام شهر اعلام می کنید و مهد کودک و دبستان تعطیل می کنید! باور کنید مادران بچه هایی که به این مهدها می روند برای سرگرمی بچه هایشان را آنجا نمی گذارند. وقتی شما مهد را تعطیل می کنید یعنی من و خیلی مادرهای دیگه باید بمانیم خانه. ده روز است که وضعیت کاریم به هم ریخته. می دانم شما هوا را آلوده نکرده اید و این تعطیلی ها برای خودمونه. اما این شما هستید که باید برای این روزها برنامه ریزی می کردید.

از روزی که مرخصی زایمانم تمام شد و برگشتم سر کار، تا به حال (نزدیک دو سال است) هیچ وقت این قدر احساس نکرده بودم که به خاطر مادر بودنم از کار افتاده ام. با خودم فکر می کنم این تصمیم گیرها یه لحظه هم فکر امثال من را می کنند؟
تمام هفته ی پیش را داشتیم دور خودمون می چرخیدیم که وسط زندگی مون که خود به خود پر از بدو بدو بود، اینهمه تغییر ناگهانی را هم بگنجانیم.
مهد یه ساعت زودتر تعطیل می شه. روزهای فرد نمی شود ماشین ببریم. دو تا بچه رو چطور تا مهد ببریم؟ بعد به کارمون برسیم و سه و نیم هم دم در مهد باشیم؟ روزی که تعطیل می شود بچه ها را به که بسپریم و به کار برسیم؟ حالا هم باز تعطیلی اون هم اول هفته.

می دانم که خیلی ها می گویند این تعطیلی ها برای سلامت خودتونه. قبوله اما حالا چرا؟ اما واقعا نمی شد این روزهای تهران را پیش بینی کرد؟
راستش از تصور زلزله ی تهران هم وحشت دارم. هر وقت به زلزله ی تهران فکر می کنم یاد رمان کوری می افتم.

December 10, 2010

باغچه؟

زمستون به این بی آبی تو تهران تا به حال ندیده بودیم. نه بارونی نه برفی.

یکی از اولین نشونه هاش اینه که بلد نیستم این موقع سال باید با باغچه چه کار کنم. همیشه تا به حال اولین برف هم آمده بود و باغچه خود به خود با بارون و برف و کمک سرما همیشه مرطوب بود. اما امسال هی خشک می شه و ما باید آبش بدهیم و من نمی دونم تو سرما چطور باید آب داد. باغچه رو با چشمم می بینم اما اونهایی که نمی بینم چی؟

جدی جدی می خواهیم با زندگی تو تهران چه کار کنیم؟ با این هوا و بی آبی و ... . به شدت نگران همه ی بچه های کوچولو و بچه های خودمون هستم. دنبال یه راه حل فوری هستم که گویا وجود ندارد.

کسانی که تهرانید و اینجا دست کم یه نفر از خانواده تون شغل دایم دارد می خواهید با زندگی در تهران چه کنید؟ جدی جدی می ترسم برای بچه هامون. چقدر می شه آخر هفته رو از تهران رفت؟

December 27, 2010

چایی داگ

گلشید به آنتن موبایل اسباب بازی اش اشاره می‌کنه و می‌گه:
مامان تلخن (تلفن) من مثل تلفن تو دوش کش (دود کش) داره.
البته موبایل من اصلا دوش کش نداره!!!

خورشید دمپایی من و خودش روگذاشته کنار هم و به من می گه مامان من هر وقت بزرگ شدم دمپایی تو رو می پوشم تو هم هر وقت کوچیک شدی مال من رو بپوش!
(این استدلال رو بارها به کار برده).


این روزها خورشید آبله مرغون گرفته. گلشید تا کسی رو می بینه می گه من هم هر وقت خورشید خوب شد آبله مرغون می‌گیرم آخه من خیلی آبله مرغون دوست دارم. دیشب هم خوشحال و خنده کنان یه جوش کوچولو رو دستش رو بهم نشون می‌ده و می‌گه مامان! من هم آبله مرغون گرفتم.

هر دوشون می گند مامان (یا بابا)! آبجی من خورشیده (یا گلشیده) آبجی توهم باباهه (یا مامانه).

یه اسباب بازی دارند که دکمه های مختلفش رو که فشار می دی صدای یک حیوان میاد و بعد به انگلیسی اسمش رو می گه. گلشید دگمه ی سگ رو فشار داد و بعد از واق واق گفت داگ. گلشید گفت: می‌گه داگ. مثل چایی داگ.

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007