این یادداشت را مرداد ۸۵ در وبلاگ قبلیام گذاشته بودم. اما این روزها باز کلی یاد اون زنگهای انشا بودم و دیدم خوبه دوباره اینجا بگذارمش:
از دوران راهنمایی در کل حس خوبی ندارم. یه دوره ی بی ربطیه به نظر من. اما با همه ی این حرف ها دو سه تا معلم بودند که کلاس هاشون برام بسیار جذاب بود. علوم دوم راهنمایی: خانم افشار، علوم سوم: خانم سمیعی و فارسی و انشای سوم: خانم شاهرودی. خیلی وقته که می خوام دربارش بنویسم. راستش وبلاگ نویسی برای من مثل انشا نوشتنه و من از سوم راهنمایی از انشا خوشم اومد. از سوم دبستان انشا داشتیم ولی برای من کلاس انشا، کلاس مزخرفی بود. موضوع های تکراری. اصلا هیچ وقت یاد نمی دادند چطور بنویسیم و فقط باید می نوشتیم. با وجودی که از خیلی زود کتاب می خوندم ، اما نوشتن برام مصیبتی بود. این قدر انشام بد بود که اول راهنمایی ثلث اول شدم 13 !!! من که به این نمره ها اصلا عادت نداشتم این برام شد عقده و دیگه به کل از انشا بدم اومد تا سوم راهنمایی کلاس خانم شاهرودی. خانم شاهرودی اصلا از اون معلم هایی نبود که بچه ها رو لوس کنه و همه بیفتند دنبالش. اما یه مشخصه ای داشت که باعث شد خیلی از هم سن های من که تو اون مدرسه ی راهنمایی درس خوندند تا سال ها ازش یاد کنند.
جلسه ی اول که اومد سر کلاس، ما گفتیم که باز شروع شد و باید بنویسیم که تابستان چگونه گذشت!! اما خانم شاهرودی گفت خودکارهای آبی تون رو بگیرید دستتون و دربارش بنویسید (اون موقع ها این قدر تنوع جنس نبود و بیشتری ها خودکار آبی بیک داشتند.) یادمه این کارش برام خیلی جالب بود. چون کار جدیدی بود، برای اولین بار از کلاس انشا خوشم اومد. ما هم همون جا سر کلاس اون انشا رو نوشتیم. آخر کلاس هم گفت برای جلسه ی بعد یه عکس پیدا کنید و براش داستان بنویسید. هر چی دوست دارید. من هم عکسی که اول کتاب فارسی (سال قبل) دوم دبستان برادرم بود رو انتخاب کردم. یه عکس بود از یه دبستان در یه روستا که بچه های مدرسه، دختر و پسر با لباس هایی که روپوش و این ها نبود، ایستاده بودند روی پله ها ی دم در کلاس. باید سر کلاس ِ جلسه ی بعد می بودید و می دیدید که چه همهمه ای بود و چه عکس هایی انتخاب شده بود. کاش می شد توی سن ِ الانم برم اون جا و انشاها رو بخونم. همه ذوق زده بودند که انشاشون رو بخونند. من فقط دو دفتر انشا از کل دوران تحصیلم رو نگه داشتم و اون ها هم هردو مال اون سال اند. موضوع ها همین طور هی پیشرفت می کرد:
من کیستم؟ (باید خودمون رو توصیف می کردیم) من این انشا رو خوندم و خانم خیلی ازم تعریف کرد. البته از انشام تعریف کرد نه از خودم. هنوز هم اون انشا رو دوست دارم آخه خیلی مثل خودمه! مصاحبه ای خیالی با یه شخصیت. من با گالیله مصاحبه کردم. تو اون کلاس انشای رخساره تک بود، با حافظ مصاحبه کرده بود و همه ی جواب های حافظ از توی غزل هاش بود. انشاهای رخساره تک بودند کاش می دونستم الان هم می نویسه یا نه. یه روز ِ کاری تون در آینده رو توصیف کنید. این به جای موضوع کلیشه ای "می خواهید چکاره شوید" بود. یکی از بچه ها (نگار که اون هم خیلی خوب می نوشت) خدا شده بود و یه روز خدا رو توصیف کرده بود!! درباره ی یه فیلم یا سریالی که دوست دارید بنویسید. من درباره ی "بادبان های برافراشته" نوشتم، یادتونه؟ سریالی بود که اون زمان می داد. نمی دونم چرا درباره ی اوشین ننوشتم که همون موقع ها می داد.
این ها که گذشت، کم کم رفت سراغ آموزش داستان نویسی. یعنی انشاها موضوع نداشت. یه بند از انشای دفعه ی بعد رو خودش می نوشت و ما باید داستان رو ادامه می دادیم. مثلا یه کسی توی ایستگاه راه آهن نشسته بود و یه توصیفی از اطرافش شده بود و ما باید ادامه می دادیم. یا یه پیرزن توی اتاق تشسته بود و سوزن نخ می کرد. ما باید در و دیوار ِجاهایی که داستان رخ می داد و لباس ها و همه و همه رو توصیف می کردیم و داستان رو به سلیقه ی خودمون ادامه می دادیم. جلسه ی بعدش که هر کسی یه جور ادامه داده بود خیلی جالب بود.
چندین انشای این جوری هم بهمون داد تا خلاصه ما کم کم انشا نویس شدیم! همیشه منتظر بودیم اسممون رو صدا کنند و بریم انشامون رو برای کلاس بخونیم. یکی دوباری هم باید درباره ی هر چی می خواستیم می نوشتیم. توی خونه هم مامان و بابام هر هفته می پرسیدند که امروز موضوع چیه؟ برای اون ها هم جالب شده بود. خلاصه، اون سال و کلاس های خوب خانم شاهرودی گذشت و همین دو تا دفتر برای من باقی موند و یه خاطره ی خوب از کلاس انشا.