امروز سی و پنج ساله شدم! مثل هر سال در روز تولدم هوا بوی پاییز داره. آخرهای تابستان و زمستان را خیلی دوست دارم. وقتی طبیعت به استقبال پاییز و بهار میره.
برای من ارتفاع آفتاب مهمترین مشخصهی این روزهاست. آفتاب از اون بالا بالاها آمده پایین و سرک می کشه تا ته اتاق.
گرما کم شده و باغچه دوباره داره جون میگیره. کم کم باید برگ های زرد رو از حیاط جارو کنیم.
آخرهای زمستان هم همین طوره فقط برعکس. اون موقع سرما کم می شه و باغچه جون میگیره. اون موقع ارتفاع خورشید همینه اما از اون بی رمقی زمستونی اش به اینجا رسیده.
به زبان نجومی من برابران رو خیلی دوست دارم. این شانس منه که در نزدیکی برابران به دنیا آمدهام.
سی و پنج ساله شدم. هوم! چشمهام رو میبندم و به همهی این سالها فکر می کنم. نزدیکترین حسم اینه که باورم نمیشه سی و پنج ساله ام. خاطرات سالها پیشم خیلی برام تازهاند، چرا خاطراتم سخت کهنه می شوند؟ چرا نمی فهمم اینهمه سال گذشته.
چشمهام رو میبندم و پاییز رو بو میکنم. چه خوب که فصلها بو دارند.
یه روزی می رسه که باید از این حسهام برای دخترهام بگم.
ازشون بپرسم اونها هم از این که این روزهای سال آفتاب تا ته اتاقها سرک می کشه این قدر خوشحال می شوند؟