« August 2010 | صفحه اول | October 2010 »

September 2010 Archives

September 7, 2010

غریبه

وقتی از وجودت فقط "مامان" اینجا هست، اینجا دیگه وبلاگ تو نیست.

سیما کلی بخش دیگر هم در وجودش و زندگی‌اش داره که مدت هاست تو این وبلاگ خبری ازش نیست.

همین اینجا را برایم غریبه کرده. قبلا‌ها اینجا تصویری از روزانه هام بود اما دیگه نیست. هی پستی می‌نویسم و منتشرش نمی‌کنم و این داره زیاد تکرار می ‌شه.

September 11, 2010

بنیاد کودک

یکی از دوستانم در نظرهای نوشته‌ی قبلی برایم نوشته:

خواستم بگم از جمله مطالب مفیدی که در این روزهای نامهربان هم می توان درباره ی آن نوشت تبلیغ درباره ی بنیاد کودکه:
آدرس سایت مربوط به ایران:
http://www.childf.com/WebSite/Home.aspx
آدرس سایت بین المللی:
http://www.childfoundation.org/

این روزها آدم راحت به هر جا و هر بنیادی اعتماد نمی‌کنه. برای من راه اطمینانش اینه که یه دوست که بهش اطمینان دارم معرفی اش کنه و من به این دوست بسیار اعتماد دارم.

September 12, 2010

آفتاب

امروز سی و پنج ساله شدم! مثل هر سال در روز تولدم هوا بوی پاییز داره. آخرهای تابستان و زمستان را خیلی دوست دارم. وقتی طبیعت به استقبال پاییز و بهار می‌ره.
برای من ارتفاع آفتاب مهم‌ترین مشخصه‌ی این روزهاست. آفتاب از اون بالا بالاها آمده پایین و سرک می کشه تا ته اتاق.
گرما کم شده و باغچه دوباره داره جون می‌گیره. کم کم باید برگ های زرد رو از حیاط جارو کنیم.
آخرهای زمستان هم همین طوره فقط برعکس. اون موقع سرما کم می شه و باغچه جون می‌گیره. اون موقع ارتفاع خورشید همینه اما از اون بی رمقی زمستونی اش به اینجا رسیده.

به زبان نجومی من برابران رو خیلی دوست دارم. این شانس منه که در نزدیکی برابران به دنیا‌ آمده‌ام.

سی و پنج ساله شدم. هوم! چشم‌هام رو می‌بندم و به همه‌ی این سال‌ها فکر می کنم. نزدیک‌ترین حسم اینه که باورم نمی‌شه سی و پنج ساله ام. خاطرات سال‌ها پیشم خیلی برام تازه‌اند، چرا خاطراتم سخت کهنه می شوند؟ چرا نمی فهمم اینهمه سال گذشته.

چشم‌هام رو می‌بندم و پاییز رو بو می‌کنم. چه خوب که فصل‌ها بو دارند.
یه روزی می رسه که باید از این حس‌هام برای دخترهام بگم.
ازشون بپرسم اونها هم از این که این روزهای سال آفتاب تا ته اتاق‌ها سرک می کشه این قدر خوشحال می شوند؟

September 14, 2010

اتوبوس جهانگردی

آهای مورچه‌خوار! دوست کودکی!
خوشا به حالت که اتوبوس جهانگردی فقط سالی یه بار مزاحمت بود.

September 19, 2010

ستاره‌های مقوایی

‫"...ستاره های عزیز
ستاره‌های مقوایی عزیز
ﻭﻗﺘﻲ ﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ، ﺩﺭﻭﻍ ﻭﺯﻳﺪﻥ می‌ﮕﻴﺮﺩ‬
‫ﺩﻳﮕﺮ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﺳﻮﺭﻩ ﻫﺎﻱ ﺭﺳﻮﻻﻥ ﺳﺮ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﭘﻨﺎﻩ‬
‫ﺁﻭﺭﺩ؟‬
‫ﻣﺎ ﻣﺜﻞ ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎﻱ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻪ ﻫﻢ می‌ر‌ﺳﻴﻢ ﻭ ﺁﻧﮕﺎﻩ‬
‫ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﺑﺮ ﺗﺒﺎﻫﻲ ﺍﺟداﺩ ﻣﺎ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ.‬
‫ﻣﻦ ﺳﺮﺩﻡ ﺍﺳﺖ‬
‫ﻣﻦ ﺳﺮﺩﻡ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﻧﮕﺎﺭ هیچ‌وﻗﺖ ﮔﺮﻡ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺷد..."‬


ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد - فروغ فرخزاد

September 25, 2010

بوی خوش

بچه‌ها زود بزرگ می‌شوند و آدم در حین این‌که همیشه از همون لحظاتشون که جلوی روشه، از کارهای بانکمی که با ذهن کوچکشون انجام‌ می‌دهند بسیار لدت می بره دلش برای وقتی کوچک تر بودند هم تنگ می‌شه.
برای کارهاشون، صداشون و چهره شون. به هر حال زمان می‌گذره و تکرار اتفاق‌های خوب این چنینی ممکن نیست. اما می شه یه جورهایی ثبتشون کرد که با تکرارش کمی از اون حس خوب زنده بشه.

روزانه نویسی برای بچه‌ها، فیلم و عکس گرفتن ازشون، نگه داشتن اولین نقاشی ها و ... کلی کمک می‌کنه. اما تو هیچ کدوم از اینها بوشون ثبت نمی شه. به خصوص بوی نوزادی که بعد از پنج شش ماهگی که کم کم غذا می خورند یهو می بینی دیگه نیست.

یه تجربه‌ی خوب که می‌خواهم اینجا پیشنهادش کنم اینه که صابون، شامپو یا لوسیون بدنشون رو بعد از سه چهار ماهگی عوض کنید. چنان لذتی داره وقتی یه قوطی‌اش رو که نگه داشته‌اید باز کنید و بو کنید!!

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007