دست دوزها
از بچگی خیلی دوست داشتهام با چیزهایی دور و برم برای خودم چیزهای جدیدی درست کنم. یکی از کارهای ثابتم در دوران دبستان درست کردن جامدادی و کیف از جلد مشمعی دفترهام بود چون جلدها رنگ و وارنگ بودند کلی کیف جورواجور داشتم که با دگمه و ... تزیین هم می شد. تابستون که می شد کلی مادهی جدید (از دفترهای پارسال) داشتم برای این کار. کلی هم با کاغذ و مقواهای توی خونه برای خودم چیز میز درست می کردم. یادم نمیاد هیچ وقت برای کاردستی های مدرسه یا هر کار دیگری مقوای رنگی خریده باشم یا کاغذ رنگی، همیشه از خرت و پرت های توی خونه استفاده می کردم.
از این کارم همیشه تا همین حالا لذت بردهام. همیشه وقتی کسی برایم گلی میاره تمام تزییناتش می ره توی یه جعبه که بعدا ازش استفاده بشه. کاغذ کادوها هم همین طور. خیلی عزیز باشند که می شند یادگاری. یا همین جوری می مونند یا می شند جلد یه چیزی که همیشه جلوی چشمم باشه. اگر عکس یا نقاشی جالبی داشته باشه جدا می شه و جای دیگری استفاده می شه خلاصه مثالهاش زیاده.
اما اولین بار یادمه چهارم دبستان رفتم تولد یکی از بچههای کلاسمون و من با کلی ذوق کیف دستساز خودم (که رنگ کفشم درست کرده بودم) رو هم بردم. چند نفر تو اون تولد حسابی مسخرهام کردند و از اون به بعد (تا سالها) تا جایی که میشه ساختههام رو پنهان می کردم. در بیست و چند سالگی دوستانی پیدا کردم که اونها در این کار حسابی از من حرفهای تر بودند و باز اعتماد به نفس من برای استفادهی علنی از ساخته هام بالا رفت. دوستانی که متاسفانه هیچ کدوم دیگه ایران نیستند.
وقتی کمی خیاطی یاد گرفتم این کارهام پیشرفت کرد. یعنی از لباسهای مامانم برای خودم لباس در می آوردم پیراهنش می شد دامن. شلوارهای خودم می شدند شلوارک. کلی کیف یا شلوار درست می شد. کوچکتر که بودم لباس عروسک اولین محصولم بود. معمولا خیاطیهای حرفه و فن و طرح کاد رو با پارچههای لباسهای به درد نخور درست می کردم .
حالا هم شلوارهای تو خونه و بیرون دخترهام رو که زود کوتاه میشوند شلوارک می کنم. بلوزهای زیر دکمه دار را بلوز ساده می کنم و هم خودم هم اونها خوشحال می شوند. تازه اونهایی که در قامت شلوارک هم سالم می مانند بعدش می شوند کیف برای مدادها و وسایل دیگرشان.
هفتهی پیش یکی از نزدیکانم اومد خونه مون و دخترهام از این شلوارکهای دست دوز من تنشون بود. بعد اون عزیز گفت ای بابا تو دست از این شلوارها بر نمی داری؟ خب بخر براشون. گفتم جدید هم بالطبع می خرم اما خب اینها هم سالماند و دخترهام خودشون دوستشون دارند. باز هم خورد تو ذوقم (مثل همون جشن تولد بچگی). با این تفاوت که این بار نگران دخترهام شدم. که نکنه روزی این برخوردها را درک کنند و اونها هم مثل کودکی من برنجند. من دوست دارم اونها هم یاد بگیرند از هر وسیله جز کاربری اصلی اش می شه کلی استفاده ي دیگه هم کرد، دلم می خواهد اونها هم اون لذت استفاده از چیزی که خودشون درست کردهاند رو درک کنند. اما گویا اول باید یادشان بدهم که حرفهای دیگران اهمیتی ندارد. یاد دادن این یکی خیلی سخته. هر دو رو باید در عمل یاد بگیرند اولی رو خودم بلدم اما دومی رو نه.
نظرات
پونه :
عجب! سیما جان من هم دقیقا همین هنرهارو به خرج میدادم... 8))
البته زمان نوجوانی و حتی فبل از اون با قلاب و میل بافتنی کلی وسایل درست میکردم. با کاغذ و پوست آدامس هم که نگو کلی کیف و کلاسور رنگی داشتم
حسابی منو یاد اون روزها انداختی. میدونی که من هم شلوارهای سپهر رو کوتاه میکنم و همین طور میاد بالاتر تا زمانی که نشه پوشید!
خوبیه وروجک من اینه که دیگه مهلتی به کیف داده نمیشه چون پارچه میپوسه عملا". توی این سالها یاد گرفتم که برای حرفی ارزش قایل باشم که از دهن آدم ارزشمندی بدون گوشه و کنایه بیرون اومده باشه!
یه روزی هم شاید اون دوتا خانم ها همین کارو واسه بچه هاشون انجام بدن.
بنابراین بی خیال حرف مردم...
شاد باش
پونه
پونه - August 14, 2010 1:38 PM
sarbehava :
هی هی هی ...یاد اون زمانها و این کارها به خیر...تو جامعه مصرفی اینجا همچین که یک چیزی کهنه شد یا حتی کهنه هم نه از مد افتاد ملت می اندازندش دور. اگر وقت بگذاری و وسایل کهنه را بازیافت کنی کار عبثی انجام داده ای چون وقت و هزینه ای که کردی (وقت خودش بیشترین هزینه است) بیشتر از این است که بروی نوی همان کالا را بخری!
سیما:
محدثه جان بعید می دانم اینجا دوباره سر بزنی و اینی که می نویسم رو بخونی.
اما حرف من سر صرفه جویی مالی اش نبود.
من این جور کارها رو دوست دارم چون حس خوبی داره که از یه وسیله ی سابق وسیلهی جدید در بیاری حتا اگر راحت بتونی بخریش (هرچند هیچ وقت اونی که خودت ساختی رو هیچ جا نمی تونی بخری). سر ماجرای اون کیف در تولد کودکی، من اون کیف رو یواشکی از پدر و مادرم بردم چون اونها برام کیف مهمانی خریده بودند اما من کیف دستدوز خودم رو دوست داشتم.
معنی هزینه کردن وقت رو نمی فهمم. آدم می ره تیاتر سینما کتاب می خونه و کلی کار دیگه می کنه که لذت ببره. برای من این کارها پر از لذته.
sarbehava - August 19, 2010 6:36 AM
شقایق اسماعیلی :
سیما جون خوشا بحال تو که انقدر هنرمندی و خوشا بحال دخترات که چنین مادری دارن. منکه حسابی شرمنده شدم هم از خودم که هیچوقت هنرمند نبودم_ البته بجز علاقه شدیدی که به گلدوزی داشتم طرح کاد دبیرستان یادته ؟_ هم بخاطراینکه همیشه فکرمیکردم سرت به درس و تفکر گرمه و این هنرها رو مثل من که بلدنیستم تو هم نداری .یکدنیا شرمندگی و درعین حال غرور بابت دوستی با تو که نمونه بارز یک بانوی فعال مهربان و خانواده دوستی .
سیما:
سلام شقایق جان
خوش آومدی! بابا این طوری هام که تو می گی نیست دختر جون. به نظر من فضای نوشتار همیشه یه جور اغراق درش داره. تو که دیگه از بچگی با من هم کلاس بودی.
راستی اون تولدی که نوشتم رو تو هم خوب می شناسی. هر سال خیابان نوزدهم غربی.
شقایق اسماعیلی - August 20, 2010 12:10 AM
shadi :
Siam joon, aman az in donyae masrafi ke nemidoonam ma va bache ha moon ro ta koja mibare.?
ke 100 albate to Iran vaz kheyli bad tar az kharej az keshvare. man nemifahmam ke migam vaz kharabe, pool nadarim, vali in hame tajamolat az koja miad?
shadi - August 20, 2010 7:00 PM
منجوق :
خوش به حال خورشيد و گلشيد كه ماماني مثل سيما دارند.
منجوق - August 24, 2010 1:32 PM
محدثه :
اا...چرا بعید می دونی که من برگردم اینا را بخونم؟!! من کاملاً درک می کنم که منظورت چی بود. من خودم کلی از این کارها لذت می بردم. نمی دانم هنوز هم لذت می برم یا نه چون که خیلی وقته که موقعیتش پیش نیومده. اما وقتی درگیر زندگی ماشینی و مصرفی می شی همه چیز برات می شه عدد و رقم و سود و فایده. اصلاً دوست ندارم که این طور زندگی کنم اما خیلی وقتها گریزناپذیز می شه. الان واقعاً خودم هم نمی دونم که کی هستم. هنوز وقتی لباسها تعمیر لازم دارند یا شلوارها کوتاه کردن می خواهند دوست دارم خودم دستی انجامش بدهم اما بقیه چیزها....نمی دونم!
محدثه - August 25, 2010 10:56 PM
شبنم :
سلام سیما جان
باعث افتخار هر خانواده ای است که یک مادر در همه زمینه ها سرآمد باشه...مخصوصا توی خیاطی واز این قبیل .خود من هم همین کار رو میکنم و چقدر هم دخترم خوشش میاد وقتی با لباسهای قدیمیمون و بچه گیمون براشون لباس بدوزیم انگاری خودشون رو در زمان ما می بینند.به نظر من کار خیلی قشنگیه...
درضمن من شبنم قل شقایقم...همیشه فکر می کردم دوقلو داشتن چه سخته.نه من و نه شقایق هیچ کداممون صاحب دوقلو نشدیم اما آفرین به تو که علی رغم دوقلو داشتن این همه هنرمندی...موفق باشی خانمی
شبنم - August 30, 2010 4:26 PM