دو سالگی
[این یادداشت را با کلی تاخیر منتشر می کنم. روز قبل از تولد گلشید و خورشید نوشته بودمش اما ویرایشی می خواست که از فردای تولدشون (تقریبا دو هفته ی پیش تا به حال به خاطر مریضی خودشون) فرصت نکردم انجامش بدهم. البته دیگه الان خوب خوب شده اند، امان از این همه ویروس متنوع. یه عکس هم می خواستم بگذارم که دیدم تا بخواهم اون رو هم بگذارم شده یه ماه دیگه!]
دو سال گذشت از روزی که دخترهامون به دنیا آمدند.
اولین عکسی که دارند عکسی است که چند دقیقه بعد از تولدشون گرفته شده و هنوز لای پارچهی سبز اتاق عمل هستند و صورتشون خونی است. هر وقت اون عکس رو میبینم دلم هری می ریزه یه حس عجیبی میاد سراغم. یعنی این دو تا چند دقیقه قبلش درون من بودند؟
حالا دو ساله اند. حرف می زنند شاد می شوند ناراحت می شوند. دوست می دارند، هیجان زده می شوند. دیگه اونها هم یه روزهایی "روزشونه"*. خواب می بینند و بیدار که می شوند یه چیزهایی ازش می گند. خلاصه همه ی اینها رو گفتم که بگم دیگه در دو سالگی کلی از علایم رفتاری یه آدم بزرگ رو دارند دیگه حسابی دارند شکل می گیرند. همین باعث می شه خوشحالی ما به خاطر حضورشون تو خونه جور دیگه ای بشه.
دیگه رسما دو تا عضو خانواده اند. مثلا اگر من یا سامان یا یکی از خودشون به دلیلی حالمان خوب نباشد می فهمند. اگر مریض بشویم یا بلای دیگری سرمان بیاید تا خوب خوب نشویم دایم حالمان رو می پرسند و مثلا یهو وسط بازی هاشون (در حالی که فکر می کنی فراموش کرده اند) می دوند و می گند مامان پات اوف شده بود خوب شد؟
_____________________________________________
*: امروز "روز منه "اصطلاح منه برای روزهایی که از صبح که بیدار می شوم سرحال سرحالم و همه چیز تا آخر روز برای من بر وفق مراده.