مادرهای سرگردان
بچه که بودیم بین دوستامون کسانی که مادرهاشون شاغل باشند کم بودند. برای اونها همیشه عجیب بود ما از مدرسه می رویم خونه تنها هستیم تا مادرمون بیاد. یادمه براشون جالب بود که خودمون از همون هفت هشت سالگی کلید خونه رو تو کیفمون داریم. برای ما هم یه رویا بود که وقتی می رویم خونه، مامان خونه باشه و غذای گرم آماده باشه (البته تو دبستان فکر می کردم همه همین طورند و حتا این رویا را هم نداشتم). من خودم از ۱۰-۱۲ سالگی زمستون ها حتا بخاری رو روشن می کردم. الان به نظرم عجیبه که مادرم دلش شور نمی زده خونه رو به آتش بکشم. حتما دلش شور می زده بنده خدا اما چه کنه خب. توی اون دوران بی نفتی و نفت کوپنی نمی شد از صبح بخاری رو روشن بگذاره. از اون طرف نمی شد من تو سرمای زمستون یخ بزنم تا سه چهار ساعت بعد که مامان میاد خونه. همیشه در دوران دبستان وقتی می آمد من مشق هام هم تمام شده بود.
اون موقع تمام سیستم آموزشی و نگهداری بچه ها برای مادر خانه دار یا نهایتا معلم طراحی شده بود. از ساعت ۱۲ (دو سال اول دبستان که از ۱۱) تعطیل می شدیم از مدرسه. سه ماه تمام تابستان تعطیل بودیم و اینها برای من که مادرم کارمند بود همه اش این بود که تو خونه تنها باشم و خیلی زود بشوم مادر برادرم که پنج سال از من کوچک تر بود. اولین باری که به من سپردندش من ۸ ساله بودم و او سه ساله. گویا مشکلاتی هم بود که تا اول مهر نمی شد بگذارندش مهد کودک. یه تابستون از صبح تا عصر تنها بودیم و جالبه که خانه مان هم تلفن نداشت که مامان از احوالمون باخبر بشه. فقط گفته بود اگر مشکلی پیش آمد برویم سراغ همسایه. در را هم روی هیچ کس باز نکنیم. روی در آپارتمانمون یه چشمی بود و یه سه پایه هم گذاشته بودند که من از اون تو ببینم کی پشت دره. هر روز ناهار، غذایی رو که مامان کله ی سحر پخته بود و همانطور گذاشته بود روی اجاق خاموش رو می خوردیم. گرم نبود اما سرد هم نبود.
خلاصه بچگی ما این طوری گذشت و برای من این روند خیلی عادی شده بود. از همون موقع تو تنهایی کلی رادیو گوش می کردم به خصوص هفته هایی که بعد ازظهری بودم و از صبح تا ظهر تو خونه تنها و هیچ کاری نداشتم بکنم. همون زمانها کتاب های بزرگتر از سنم را بر می داشتم و می خواندم.یه بار پدرم آمد و کلی توجیهم کرد "خرمگس" به درد من نه ساله نمی خوره. زمان جنگ بود و وسایل تفریحی و سرگرمی بچه ها تقریبا صفر بود. همون زمانها اولین بار خودم سوزن نخ کردم و لباسکی برای عروسکم دوختم. کلی خاطره ی دیگه هم از اون دوران دارم که باید جداگانه بنویسم.
اما برام جالبه که همچنان اوضاع همون طوره. در حالی که تعدا مادرهای شاغل خیلی زیاد شده. مدرسه های دولتی همچنان در اون ساعت ها تعطیل می شوند. مدارس سه ماه تمام تابستان تعطیلند و خلاصه سیستم هنوز برای مادر خانه دار کار می کنه!! یکی از همکارهام بچه اش امسال کلاس اول دبستان رو تمام کرده و خانواده اش هم تهران نیستند، مانده چکار کنه پسرش رو. یکی دیگه مونده از اول مهر که دخترش می ره مدرسه عصرها چه کارش کنه؟
هنوز هم بچه های مادرهای شاغل مثل زمان بچگی ماها از کلی کلاس تابستانی که صبح ها برگزار می شه محروم اند. چون کسی نیست ببرد و بیاردشان. تک و توک شنیده ام موسسه هایی راه افتاده اند که کارشون اینه که بچه را از مدرسه بگیرند و تا عصر نگه دارند تابستان هم از صبح تا عصر .
پ.ن: عزیزی موسسه ای را معرفی کرده است که به راه است و این کار را می کند.این یادداشت "آه باران" را بخوانید!
نظرات
پونه :
میشه گفت من تنها سالی که با این سرگردانی مواجه شدم تابستون پیش دبستانی سپهر بود. چون میرفت خونه ی مامانم اینها دچار تضاد عجیب تربیتی شد... ولی بعد از اون من دو سال که تابستونها میبرمش مدرسه خلاقیت و خیلی راضیم. در خصوص اون همکارتون هم من پیشنهاد میکنم واسه تابستون یا ساعات بعد از مدرسه به این مکان بچه شون رو بفرستند.واسه بعد از مدرسه به بچه کمک میکنند که تکالیف مدرسه رو انجام بده. تا جایی که میدونم این مدرسه در سراسر تهران و ایران شعبه داره و هنوز تعطیل نشده...:) موسس این مدرسه دکتر کیوان هستند که دکترای روانشناسی دارند.
راستی در تعجبم که بچگی ما چقدر شبیه هم بود. با این تفاوت که برادر من 7 سال از من کوچیکتره و من از 6 ماهگی ازش مرافبت میکردم.
شاد باش
ارادتمند
پونه
پونه - June 30, 2010 9:27 AM
ستاره :
منم دوران کودکی رو همین طوری گذروندم و این مشکلات رو داشتم، میشه گفت همیشه این جبر روزگار رو تحمل می کردم،اینه که الان هم از تنهایی متنفرم، یه جور ترس دارم،این حس بد که باید تنهایی سر کنی و مواظب همه چی باشی تا بزرگترت بیاد هنوز ولم نکرده، به خودم قول دادم نذارم بچه ام همچین دورانی رو بگذرونه.
ستاره - June 30, 2010 2:36 PM
پونه :
سلام سیما جان. این چه حرفیه! من فقط اطلاعاتی رو که دارم چون خودم خیلی حساسیت دارم نسبت به این مسایل در اختیار بقیه قرار میدم. این موضوع فقط من رو خوشحال میکنه. یادمه وقتی سر سپهر حامله بودم یه تابلو روی دیوار مطب دکترم بود:
صدها فرشته بوسه بر آن دست میزنند
کز کار خلق یک گره بسته وا کند...
من سپهر رو پیش دکتر میرعرب میبرم. البته همین سعادت آباد هست. خوبیه این دکتر یکی خلوت بودن مطبش هست و دیگه اینکه به هیچ عنوان داروی بیخود برای بچه نمینویسه. یعنی کامل مخالف دارو هستند. خیلی قیافه ی آرومی دارند و این باعث میشه مادر هایی که دچار استرس هستند خیلی زود آروم میشن.
مطبشون دقیقا توی خیابون اریکه ایرانیان هست.
این هم شماره مطبش:22065058
ساعت کاریشون از حدود 9 تا 12 و از 4.5 تا 8.5 شب
یه خرده منشیشون حالت عصبی داره که البته وقتی بشناسه خیلی مهربونه :))
بازم اگه سوالی بود خوشحال میشم کمک کنم. شماره موبایلم رو که داری.
ارادتمند
پونه
پونه - July 3, 2010 12:20 PM
پونه :
راستی سیما جان تجربه به من نشون داده که خیلی وقتها به خاطر یه سرما خوردگی با بردن به دکتر بچه ها دچار بیماری های بدتری میشن. اگه بتونی بیماری های ساده رو خودت توی خونه مداوا کنی خیلی جلو میفتی و بچه ها هم آسیب بیشتری نمیبینند.
البته قصد دخالت ندارم فقط یه تجربه است! :))
ارادتمند
پونه
پونه - July 3, 2010 12:25 PM
باد صبا :
سلام
خدا به همه مادران خير بده.
واقعا كار و مسئوليتهاي خونه و بچه سخته
موفق باشيد
باد صبا - July 4, 2010 1:44 PM
dars haye donya :
che jaaleb. man ke nemidoonestam ke hamchin madere hai ham hast... tu shahrestaan ha ham hast? manam tu bachegim mamanam pisham nabud ama khob khanumi (nane) miomad o mano negah midaasht albate man va baradare bozorg taram ro... benazar mireside ke ya maman o baba fekr mikardan ke dadasham sar be havast ya inke vaghean tarjih midadan ke ye bozor gat balasaremoon bashe...dar har surat man ke khateraate khubi az "naneh" daram :)hanuz yadeshun ke mioftam ashk tu cheshaam jam mishe... khoda biamorzadesh.
dars haye donya - July 5, 2010 6:47 PM
پونه :
سیما جان
من یک وبلاگ در مورد موسسه نوشتم. ممنون میشم اگه اعلام کنی.
ارادتمند
پونه
پونه - July 7, 2010 3:40 PM
فرنوش :
سلام
سیما جونم خوبید؟
گلشید و خورشید جون چطورند؟
وای اون کامنتی که برای پونه جون گذاشته بودید منو کشته! همونی که توش نوشتید شلوار میشه شلوارک و شلوارک میشه کیف!!!!!
کلی خوشم اومد!
از طرف من ببوسیدشون.
فرنوش - July 20, 2010 8:47 AM
پونه :
سلام ! تولد دوتا گلهاي هميشه بهارت مبارك سيما جان!
لطف مي كني.
يه خرده اين روزها بابت يه سري مسايل دلم بد جور گرفته... ولي درست ميشه. يعني اميد وارم!
شاد باش.
ارادتمند
پونه
پونه - July 20, 2010 8:48 AM
پونه :
سلام سيما جان.
بهتر شدي؟ دو قلوها چطور؟ اميدوارم از اين انفلوانزاي جديد نباشه.
مراقب خودت باش.
ارادتمند
پون
پونه - July 20, 2010 8:49 AM
پونه :
خوشحالم! ببوسشون اون خانمها رو.
حل میشه...یعنی دارم تمام تلاشم رو میکنم.
ارادتمند
پونه
پونه - July 20, 2010 8:50 AM