« April 2010 | صفحه اول | July 2010 »

June 2010 Archives

June 14, 2010

منطق شیرین بچه گانه !

متن اصلی شعر:

کرمه که پا نداره
تو باغچه خونه داره
میاد بیرون از خونه
وقتی بارون بباره

شعر به روایت گلشید:

کرمه که پا نداره
تو باغچه خونه داره
وقتی بارون بیاد
می ره خونه

June 21, 2010

دو تا خورشید

دیروز دم درمهد کودک اتفاق جالبی افتاد برام. در حالی که دست دخترهام در دست، داشتم حرف می زدم باهاشون و می رفتیم طرف ماشین. یکی گفت ببخشید خانم؟ (تازه دیدمش. مادری بود با دختر کوچولوش که از دخترهای ما یکی دو سالی بزرگ تر بود). گفتم بفرمایید. گفت می شه بپرسم اسم دخترهای شما چیه؟ گفتم خورشید و گلشید. رو به دخترش گفت دیدی مامان اسمهاشون با هم فرق داره! (رو به من) آخه می دونید خانم، دخترم هی می گه تو مهد ما دو تا خواهر دوقلو هستند، اسم هر دوشون هم خورشیده!!

June 29, 2010

مادرهای سرگردان

بچه که بودیم بین دوستامون کسانی که مادرهاشون شاغل باشند کم بودند. برای اونها همیشه عجیب بود ما از مدرسه می رویم خونه تنها هستیم تا مادرمون بیاد. یادمه براشون جالب بود که خودمون از همون هفت هشت سالگی کلید خونه رو تو کیفمون داریم. برای ما هم یه رویا بود که وقتی می رویم خونه، مامان خونه باشه و غذای گرم آماده باشه (البته تو دبستان فکر می کردم همه همین طورند و حتا این رویا را هم نداشتم). من خودم از ۱۰-۱۲ سالگی زمستون ها حتا بخاری رو روشن می کردم. الان به نظرم عجیبه که مادرم دلش شور نمی زده خونه رو به آتش بکشم. حتما دلش شور می زده بنده خدا اما چه کنه خب. توی اون دوران بی نفتی و نفت کوپنی نمی شد از صبح بخاری رو روشن بگذاره. از اون طرف نمی شد من تو سرمای زمستون یخ بزنم تا سه چهار ساعت بعد که مامان میاد خونه. همیشه در دوران دبستان وقتی می آمد من مشق هام هم تمام شده بود.

اون موقع تمام سیستم آموزشی و نگهداری بچه ها برای مادر خانه دار یا نهایتا معلم طراحی شده بود. از ساعت ۱۲ (دو سال اول دبستان که از ۱۱) تعطیل می شدیم از مدرسه. سه ماه تمام تابستان تعطیل بودیم و اینها برای من که مادرم کارمند بود همه اش این بود که تو خونه تنها باشم و خیلی زود بشوم مادر برادرم که پنج سال از من کوچک تر بود. اولین باری که به من سپردندش من ۸ ساله بودم و او سه ساله. گویا مشکلاتی هم بود که تا اول مهر نمی شد بگذارندش مهد کودک. یه تابستون از صبح تا عصر تنها بودیم و جالبه که خانه مان هم تلفن نداشت که مامان از احوالمون باخبر بشه. فقط گفته بود اگر مشکلی پیش آمد برویم سراغ همسایه. در را هم روی هیچ کس باز نکنیم. روی در آپارتمانمون یه چشمی بود و یه سه پایه هم گذاشته بودند که من از اون تو ببینم کی پشت دره. هر روز ناهار، غذایی رو که مامان کله ی سحر پخته بود و همانطور گذاشته بود روی اجاق خاموش رو می خوردیم. گرم نبود اما سرد هم نبود.
خلاصه بچگی ما این طوری گذشت و برای من این روند خیلی عادی شده بود. از همون موقع تو تنهایی کلی رادیو گوش می کردم به خصوص هفته هایی که بعد ازظهری بودم و از صبح تا ظهر تو خونه تنها و هیچ کاری نداشتم بکنم. همون زمانها کتاب های بزرگتر از سنم را بر می داشتم و می خواندم.یه بار پدرم آمد و کلی توجیهم کرد "خرمگس" به درد من نه ساله نمی خوره. زمان جنگ بود و وسایل تفریحی و سرگرمی بچه ها تقریبا صفر بود. همون زمانها اولین بار خودم سوزن نخ کردم و لباسکی برای عروسکم دوختم. کلی خاطره ی دیگه هم از اون دوران دارم که باید جداگانه بنویسم.

اما برام جالبه که همچنان اوضاع همون طوره. در حالی که تعدا مادرهای شاغل خیلی زیاد شده. مدرسه های دولتی همچنان در اون ساعت ها تعطیل می شوند. مدارس سه ماه تمام تابستان تعطیلند و خلاصه سیستم هنوز برای مادر خانه دار کار می کنه!! یکی از همکارهام بچه اش امسال کلاس اول دبستان رو تمام کرده و خانواده اش هم تهران نیستند، مانده چکار کنه پسرش رو. یکی دیگه مونده از اول مهر که دخترش می ره مدرسه عصرها چه کارش کنه؟

هنوز هم بچه های مادرهای شاغل مثل زمان بچگی ماها از کلی کلاس تابستانی که صبح ها برگزار می شه محروم اند. چون کسی نیست ببرد و بیاردشان. تک و توک شنیده ام موسسه هایی راه افتاده اند که کارشون اینه که بچه را از مدرسه بگیرند و تا عصر نگه دارند تابستان هم از صبح تا عصر .

پ.ن: عزیزی موسسه ای را معرفی کرده است که به راه است و این کار را می کند.این یادداشت "آه باران" را بخوانید!

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007