قبل از تحویل سال نو
در هر صورت، در هر حالی که باشیم طبیعت کار خودش رو می کنه.
سنبل های باغچه مون گل کرده اند. یکی شون هم بچه کرده و شده دو تا. حالا چهار تا سنبل تو باغچه داریم. تا می ری تو حیاط بوشون می پیچه تو سرت. رزها دارند پر از جوونه می شوند. آلبالوعنقریبه که شکوفه بده. لاله ها یکی در میون آماده ی گل دادن اند. زمستون سردی نداشته اند و اونها هم هنوز خسته ی سالی که گذشت هستند و بعضی هاشون گلی در راه ندارند. هنوز گل فصلی نکاشته ایم. فکر کنم دیگه باید باور کنیم که بهار داره میاد و باید گل بکاریم.
به نظرم همین تازگی ها بود که گل داده بودند. همین اواخر ،بهار بود. نفهمیدم کی تابستون و پاییز و زمستون ِ باغچه اومد و رفت. حس می کنم تا بهار تموم شد باز داره بهار میاد.
معیارم از گذر زمان، دخترهامه. پارسال این موقع تقریبا چهار دست و پا بودند و در تلاش برای ایستادن. تازه نانای کردن یاد گرفته بودند.
اما الان حسابی راه می روند و می دوند و بازی می کنند. خورشید شروع کرده به حرف زدن و هر روز ما رو متحیر می کنه. گاهی پشت هم چند بار یه کلمه رو می گه تا درست بشه، درست که شد دیگه هی می گه، جملات کوتاه هم می گه. گلشید تا به حال فقط بخش اول کلمات رو می گفت و چند روزیه که اسم خودش و خواهرش رو کامل می گه. اون هم شروع کرده به تلاش. چه شیرینه این حرف زدن بچه. می خواهم همه اش رو ضبط کنم و فیلم بگیرم یکی باید کنترلم کنه. دیگه حسابی طوطی اند و هر چی می گیم با دقت گوش می کنند و بعد تکرار می کنند. در مورد لباسشون، جای وسایلشون و حتا جای قاب های خونه نظر می دهند !!!!!!
دیگه هر کدوم سلیقه ی خودشون رو در غذا خوردن دارند. ناراحتی و خوشحالی همدیگه و اطرافیانشون رو خیلی خوب می فهمند. وسط بازی ها دعوا هم می کنند و گاه هم همدیگر رو می زنند و من و سامان هاج و واج می مونیم که اینها که هنوز مهد هم نمی روند از کجا این کار ها رو یاد گرفته اند!!! بابا غریزه هم چیزیه برای خودش ها.
از بعد عید می روند مهد کودک. باز هم یک تجربه ی جدید و کلی اضطراب برای این تجربه. البته به نسبت وقتی که قرار بود پرستار بیاد آروم ترم من. کلی رفته ام این مهد و اون مهد و صحبت با مدیر ها و مربی ها. از میس لورن (!) تا نازی جون. از مهد دو زبانه تا یک زبانه!!! از مهدی که هر روز یک کلاس آموزشی داره تا مهدی که تقریبا کلاسی نداره.
چیزی که از اول بارداریم تا به حال خوب یاد گرفته ام اینه که هر چند وقتی باید تجربه ی جدید بکنم تجربه ای که قبلش حتا نمی تونستم حدس بزنم چی پیش خواهد آمد. همین باعث شده که آروم تر باشم دیگه باور کرده ام که وقتش که بشه یاد می گیرم چه بکنم.
این یادداشت رو نوشتم که کمی حال خودم رو جا بیارم برای سال نو.
دو صحنه ی زیبا این روزها همه اش در یادمه و باعث می شه در هر شرایطی بتونم بخندم. یکی قیافه ی گلشید وقتی صدا می کنه آدا (آدی یکی از عروسک های پارچه ای شونه که خیلی دوستش دارند ) و بعد می رسه بهش سفت بغلش می کنه و لهش می کنه و می خنده یکی لحن بانمک خورشید وقتی می گه اجی مجی و یهو مشتش رو باز می کنه تا گل رو نشون بده (تو بازی گل یا پوچ).
نظرات
مریم ق :
خدا خانواده ی قشنگتون رو حفظ کنه.
مریم ق - March 22, 2010 9:29 PM
پونه :
سيما جان!
اميدوارم سال خوبي رو در پيش رو داشته باشي.
از گلها گفتي. به ياد گلهاي گلدونهاي خودم افتادم كه وقتي بهشون آب ميدم لذت بخش ترين ثانيه هاي صبح رو واسه من ميسازند. يه گلهايي به اسم آليسون يا عسل خريدم كه اينقدر بوي دل انگيزي دارن كه آدم سرمست ميشه و يادآور اين بيت در ذهن من هستند:
با خيالي بي خيال از هرچه هست
ميتوان بي باده عمري زيست مست
در مورد مهد كودك تنها توصيه اي كه بهتون مي كنم (چون من هم همين حساسيتها رو واسه سپهر داشتم و كلي زمين و زمان رو به هم دوختم تا بالاخره فهميدم چي مي خوام و چي مناسبه) به آزاد بودن بچه ها اهميت فراواني بديد. مدير مهد سپهر كه انصافا" در اين زمينه خوب عمل كرده بود عقيده داشت كه بچه ها بايد آزاد باشند و معني استقلال رو ياد بگيرند و مهمتر اينكه حق خودشون رو بتونند بگيرند.
اعتماد به نفس سپهر از همين جا شكل گرفت. البته دو زبانه بودن مهد خوبه ولي به شرط اينكه بچه ها رو وادار به يادگيري لهجه هاي عجيب و غريب نكنند.
توي مدرسه ي خلاقيت هم به ما والدين ياد دادند كه واسه يادگيري بچه ها اصرار نكنيم. وقتي مطلبي فقط به گوششون بخوره در ذهن بچه ميمونه. شايد باور نكنيد كه سپهر با همين روش فرانسه رو هم ياد گرفت.
به هر حال موفق باشيد.
ارادتمند
پونه
سیما:
ممنون که تجربیاتتون رو به من می گویید
پونه - March 28, 2010 5:34 PM
زهرا :
درست گفتی مادر شدن هر روز تجربه تازهای سر راهت میگذارد من از بدترین تا بهترین ان را تجربه کردم البته میدانم هنوز خیلی باقی مانده در مورد مهد کودک من زمانی که ایران بودم مدیریت یک مهد کودک را به عهده داشتم در انتخاب مهد کودک برای فرزندانمان باید خیلی دقت کنیم بنظرم مهد دوزبانه یا کلاسهای متفاوت مهم نیست مهم این است که محیط امن وبا نشاطی باشد ومحبت لازم را به عزیزانمان بدهد وقتی مادران از گوشت غذای مهد سوال میکردند با خود میگفتم چرا بجای این به روحیات مربی اهمیت نمیدهند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا که دوقلوهایم دبیرستانی هستند بیشتر به اخلاق دبیران انها اهمیت میدهم تا اطلاعات علمی انها ...اگر اینها را گفتم قصد مداخله در تصمیم شما نداشتم فقط هدفم بیان تجربه ام بود ...با ارزوی موفقیت برای شما مادر جوان..روی ماه دخترها را میبوسم
سیما:
ممنون که تجربیاتتون رو به من می گویید.
زهرا - March 29, 2010 2:27 AM
نیکی :
سلام،خوشحالشدم که بازم ازدخترهاتون خوندم...ولی خیلی وقت که عکسی ازشون نذاشتید... بیصبرانه منتظر دیدن روی ماهشون هستم...
نیکی - May 10, 2010 3:34 PM
shima :
وای چه نازن.می شه عکسشونو بذارین؟
shima - June 6, 2010 7:54 PM