« February 2010 | صفحه اول | April 2010 »

March 2010 Archives

March 7, 2010

مجلسی؟

می پرسم :کفش دخترانه ی سایز کوچک دارید ؟ برای دخترهام که بیست ماهه اند می خواهم.
مغازه دار می گه: داریم اما فقط کفش مجلسی داریم. برای عید بیشتر مجلسی می برند!

پ.ن: بالاخره یه کفش راحت، قشنگ و سبک که بتونند باهاش راه بروند و بدوند و بازی کنند پیدا کردم. البته خیلی گرون بود.

March 10, 2010

خشونت

۱- یکی از همکارها که دختر ۶ ساله ای داره تعریف می کرد:

"مجری برنامه ی کودک تلویزیون روز عید قربان با لباس رنگی و خوشگلی نشسته روی زمین و بچه های خردسال مهمان برنامه هم دور و برش هستند. بعد می گه بچه های من، می خواهم داستان این روز رو براتون بگم:

... خدا در خواب به حضرت ابراهیم گفت که سر پسرش رو ببره. حضرت ابراهیم هم که بیدار شد به پسرش گفت خدا از من این رو خواسته. اون هم قبول کرد پدرش سرش رو ببره ( و همه ی این داستان را با لحن بچه گانه می گه). "

این همکار می گفت دویدم از پای تلویزیون برش دارم اما دیگه شنیده بود و حسابی وحشت زده بود.


۲- روز تاسوعا هم خودم در برنامه ی کودک دیدم که باز هم یه خانم مجری (البته این بار با لباس و دکور تیره) نشسته وسط بچه ها و براشون می گه حضرت علی اصغر یه کوچولوی نوزاد بود و یه تیر بهش زدند و خونش جاری شد و شهید شد.

واقعا وقتی برنامه ی کودک مثبت هجده باشه برنامه ی بزرگسالان چی می شه؟

March 20, 2010

قبل از تحویل سال نو

در هر صورت، در هر حالی که باشیم طبیعت کار خودش رو می کنه.

سنبل های باغچه مون گل کرده اند. یکی شون هم بچه کرده و شده دو تا. حالا چهار تا سنبل تو باغچه داریم. تا می ری تو حیاط بوشون می پیچه تو سرت. رزها دارند پر از جوونه می شوند. آلبالوعنقریبه که شکوفه بده. لاله ها یکی در میون آماده ی گل دادن اند. زمستون سردی نداشته اند و اونها هم هنوز خسته ی سالی که گذشت هستند و بعضی هاشون گلی در راه ندارند. هنوز گل فصلی نکاشته ایم. فکر کنم دیگه باید باور کنیم که بهار داره میاد و باید گل بکاریم.
به نظرم همین تازگی ها بود که گل داده بودند. همین اواخر ،بهار بود. نفهمیدم کی تابستون و پاییز و زمستون ِ باغچه اومد و رفت. حس می کنم تا بهار تموم شد باز داره بهار میاد.

معیارم از گذر زمان، دخترهامه. پارسال این موقع تقریبا چهار دست و پا بودند و در تلاش برای ایستادن. تازه نانای کردن یاد گرفته بودند.

اما الان حسابی راه می روند و می دوند و بازی می کنند. خورشید شروع کرده به حرف زدن و هر روز ما رو متحیر می کنه. گاهی پشت هم چند بار یه کلمه رو می گه تا درست بشه، درست که شد دیگه هی می گه، جملات کوتاه هم می گه. گلشید تا به حال فقط بخش اول کلمات رو می گفت و چند روزیه که اسم خودش و خواهرش رو کامل می گه. اون هم شروع کرده به تلاش. چه شیرینه این حرف زدن بچه. می خواهم همه اش رو ضبط کنم و فیلم بگیرم یکی باید کنترلم کنه. دیگه حسابی طوطی اند و هر چی می گیم با دقت گوش می کنند و بعد تکرار می کنند. در مورد لباسشون، جای وسایلشون و حتا جای قاب های خونه نظر می دهند !!!!!!
دیگه هر کدوم سلیقه ی خودشون رو در غذا خوردن دارند. ناراحتی و خوشحالی همدیگه و اطرافیانشون رو خیلی خوب می فهمند. وسط بازی ها دعوا هم می کنند و گاه هم همدیگر رو می زنند و من و سامان هاج و واج می مونیم که اینها که هنوز مهد هم نمی روند از کجا این کار ها رو یاد گرفته اند!!! بابا غریزه هم چیزیه برای خودش ها.

از بعد عید می روند مهد کودک. باز هم یک تجربه ی جدید و کلی اضطراب برای این تجربه. البته به نسبت وقتی که قرار بود پرستار بیاد آروم ترم من. کلی رفته ام این مهد و اون مهد و صحبت با مدیر ها و مربی ها. از میس لورن (!) تا نازی جون. از مهد دو زبانه تا یک زبانه!!! از مهدی که هر روز یک کلاس آموزشی داره تا مهدی که تقریبا کلاسی نداره.
چیزی که از اول بارداریم تا به حال خوب یاد گرفته ام اینه که هر چند وقتی باید تجربه ی جدید بکنم تجربه ای که قبلش حتا نمی تونستم حدس بزنم چی پیش خواهد آمد. همین باعث شده که آروم تر باشم دیگه باور کرده ام که وقتش که بشه یاد می گیرم چه بکنم.

این یادداشت رو نوشتم که کمی حال خودم رو جا بیارم برای سال نو.

دو صحنه ی زیبا این روزها همه اش در یادمه و باعث می شه در هر شرایطی بتونم بخندم. یکی قیافه ی گلشید وقتی صدا می کنه آدا (آدی یکی از عروسک های پارچه ای شونه که خیلی دوستش دارند ) و بعد می رسه بهش سفت بغلش می کنه و لهش می کنه و می خنده یکی لحن بانمک خورشید وقتی می گه اجی مجی و یهو مشتش رو باز می کنه تا گل رو نشون بده (تو بازی گل یا پوچ).

بعد از تحویل سال نو

آمدن بهار مبارک.

امیدوارم این بهار مثل بهار قبل 12 ماه طول نکشه.


 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007