بر نمي شد گر زبام ِكلبه اي دودي ...
"برف مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ
بر نمي شد گر زبام ِكلبه اي دودي
يا كه سوسوي چراغي گر پياميمان نمي آورد
رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان
ما چه مي كرديم در كولاكِ دل آشفته ي دمسرد
آنك آنك كلبه اي روشن
روي تپه روبروي من
در گشودندم
مهرباني ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستانِ خشمِ برف و سوز
در كنارِ شعله ي آتش
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز:
گفته بودم زندگي زيباست -
گفته و ناگفته اي بس نكته ها اينجاست
آسمانِ باز
آفتابِ زر
باغ هاي گل
دشت هاي بي در و پيكر
سر برون آوردنِ گل از درونِ برف
تابِ نرمِ رقصِ ماهي در بلورِ آب
بوي خاكِ عطرِ باران خورده در كهسار
خوابِ گندمزارها در چشمه ي مهتاب
آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
در غمِ انساني نشستن
پابپاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن
كار كردن كار كردن
آرميدن
چشم اندازِ بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
...
"
از داستان آرش کمانگیر - کسرایی
نظرات
زهرا :
ُسلام. گوش کن: امیدوارم که دوست داشته باشید:
http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2004/12/post_17.html
http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2004/11/post_5.html
http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2004/12/post_12.html
http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2006/08/post_93.html
زهرا - March 4, 2010 9:58 AM
پونه :
بادهان سنگ هاي كوه
آرش ميدهد پاسخ:
مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه
مي دهداميد
مي نمايد راه
"كسرايي"
پونه - March 7, 2010 10:32 AM