ای تیه؟
می خواهم بعد از مدت ها از دخترهامون بنویسم. خیلی از دوست هام سراغشون رو تو وبلاگم می گیرند و من که مدت ها بود فکر می کردم برای کسی جالب نیست (به خصوص تو حال و هوای این روزها)حالا نظرم عوض شد که دوباره بنویسم. این یادداشت به خاطر این که مدت هاست ننوشته ام طولانی شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


تقریبا از روزهای اول تولدشون تا به حال براشون خاطرات روزانه نوشته ام. هر کاری که می کنند و جالبه یا جدیده رو می نویسم گاهی برام سخت بوده اما هم چنان ادامه داده ام و امیدوارم ادامه بدهم تا روزی که خودشون بنویسند. فکر می کنم جالب باشه آدم از یک روزگی اش دفتر خاطرات داشته باشه. با وجود این همه روزانه نوشتن،وبلاگ یه جور دیگه است و سخته.
دخترک هامون تقریبا ۱۴ ماهه شده اند. من که ذهنیت دیگه ای از بچه ی این سنی ندارم که مقایسه کنم اما دیگرانی که بچه دارند می گند خورشید و گلشید شیطون اند. دلشون می خواهد از هر جایی بالا بروند و به هر جایی و هر چیزی سرک بکشند. با مزگی دیگه شون اینه که از حدود ۱۱ ماهگی هر دو شون یاد گرفتند بگند "تیه؟" یعنی چیه. دقیقا به همان معنی خودش. یعنی هر چیز جدید می بینند می گند ای تیه (این چیه) ؟ این قدر با مزه می گند که آدم اشکش در میاد.گلشید به گل می گه "گیل گیل"و خورشید به گل می گه "دِل".کتاب های بچگی من (اون کتاب عروسکی ها رو یادتونه؟) دایم زیر دستشونه و براشون خیلی جذابه. من همیشه کتاب ها رو با کلی ادا و نمایش براشون می خونم (خوندن که نه روایت می کنم) اون ها هم ادای من رو در میارند به خصوص کتاب پیتر پن. باید ببینید چطور با ایما و اشاره کتاب رو صفحه به صفحه می خونند. البته اجرای اون ها زیاد ربطی به داستان نداره (چون من این طوری براشون می خونم که ساده بشه).
خورشید ۲۴ خرداد راه افتاد و گلشید ۱۰ روز بعد. ما به شوخی می گفتیم این ها هم دیدند مردم راه افتادند و دیگه تو رو دربایستی راه افتادند. البته قبلش با دیوار گرفتن همه ی خونه رو دور تا دور می گشتند. چهار دست و پا هم که نگید، سه ماهی حسابی گشت هاشون رو زدند. انصافا دوران نوپایی شون خیلی سخت نبود و اون دیوار گرفتن ها و چهار دست و پا ها مهارتشون رو زیاد کرد و خیلی زمین نخوردند.
به توصیه ی پزشک ها خیلی پاستوریزه شون نکردیم.اسباب بازی هاشون دایم دهنشونه و میفته زمین و بر می دارند و می خورند. می گند خوبه این میکروب ها رو بخورند (البته تو خونه) ما هم کاریشون نداریم. از ۸-۹ ماهگی کذاشتیم توی چمن های پارک چهار دست و پا بروند و از این کار به شدت لذت می بردند. باز هم به توصیه ی پزشک ها به جای این که هی بگیم نکن و بکن (که تو این سن بی فایده است و فقط بچه رو کلافه می کنه) خونه مون رو براشون امن کردیم و راحت دایم در حال گشت و گذار تو خونه اند و تقریبا چیزی یا جای خطرناکی وجود نداره. براشون. همه ی خونه زمین بازی شونه.
البته چند تا چیز مثل سیم برق هست که یادشون دادیم نباید دست زد بهش. به طرز بانمکی تا سیم برق می بینند دستشون رو تکون می دهند و می گند "نه نه نه" و بعد خودشون می خندند. وقتی یکی شون به چیز خطرناکی دست می زنه اون یکی بهش می گه "نه نه نه" و بعد خودش می ره همون کار رو می کنه و بعد دست می کشه و می گه "نه نه نه".
می گند این روزها اوج شیرینی بچه است اما ما که فعلا اون چه می بینیم افزایش شیرینی است و هنوز کاهشش شروع نشده که بفهمیم اون اوج بوده.
پارسال این موقع ها روزهای سخت دوقلو داری رو می گذروندم (به جرات بگم روزی ۱۶ ساعت بشین شیر بده) اما حالا تو این سن اون سختی ها خیلی کم شده و در عوض شیرینی رشد دو تا بچه هم زمان رو می بینیم. هم از نظر چهره و هم رفتار کاملا متفاوت اند و آدم تعجب می کنه که این ها خواهرند. دیگه سخته لباس متفاوت تنشون کنم. اگر لباسشون خیلی فرق کنه می رند و لباس هم رو می کشند. تا لباس یکی شون رو عوض می کنی اون یکی هم می ره و کشو رو نشون می ده و لباسش رو می کشه یعنی عوضش کن!! این قدر با هم فرق دارند که من دیگه نگران نیستم دیگران به خاطر لباس یکسان یکی بگیرندشون. البته رقابت هاشون گاه نگرانم می کنه. این که تا به یکی توجه می کنی اون یکی هم اعتراض می کنه که توجه کن. حتا اگر به یکی بگی نکن. اون یکی هم می ره همون کار رو می کنه که بهش بگی نکن!! تربیت دوقلو کار سختیه باید حتما مشاوره کنیم دایم. الان می دونیم که باید به مهارت های متفاوتشون جدا گانه توجه کنیم. توجه یک اندازه اما متفاوت!!
خلاصه که داریم رشد هم زمان دو تا دختر کوچولوی کاملا متفاوت رو می بینیم و روز به روز باورمون به اثر خصوصیات سرشتی در رفتار آدم بیشتر می شه. دایم می گم اون هایی که یه بچه دارند، احتمالا منشا خیلی کارهای بچه شون رو رفتار خودشون می دونند در حالی که ما (با رفتاری مشابه با هر دوی دخترها و واکنش متفاوت اون ها) فهمیده ایم خیلی از عادات و کارهاشون به کارهای ما وابسته نیست. حتا اون هایی که دو تا بچه دارند می گند ما یه جور رفتار کردیم اما چون دوران بارداری و شیردهی حال و روز متفاوتی داشتیم با هم این همه فرق دارند. اما خورشید و گلشید که از جنینی و شیرخواری تا به حال شرایط یکسان رو تجربه کرده اند.
تو این ماه های سخت اخیر که غصه و خشم و بغض و گریه همدم خیلی هامون بوده دخترک ها آرامش ما بوده اند. به خصوص با اون "مامان ""بابا "ی نازی که هر کدوم یه جور می گند. یکی دو ماهه یاد گرفته اند عقب عقب بیاند توی بغلمون بشینند و بگند مامان یا بابا! پارک دوبل می کنند حسابی و دل از ما می برند.
این عکس ها رو دیروز تو پارک دم خونه مون ازشون گرفتیم. سمت چپی گلشیده و راستی خورشید. مهار کردن موهاشون کار سختیه چون تل یا گل سر همدیگر و حتا خودشون رو می کنند و می خورند!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این نوشته رو تقدیم می کنم به فرنوش عزیز و کوچولوی در راهش
نظرات
خسرو :
امروزبادیدن عکس دخترها توپارک یاد عکس مادرشان روی دیواره کناراروند رود (خرمشهر) درسال 55 افتادم.
نمیدونم خوشحالی خودم را چگونه بیان کنم
خسرو - September 5, 2009 8:30 PM
sarbehava :
وای سیما جون مرسی از این پست، کلی دلم برای این وروجکها تنگ شده بود! ماشالله چقدر بزرگ شدهاند. جالبه که خودشان دوست دارند لباسهای مثل هم بپوشند!
sarbehava - September 5, 2009 8:49 PM
ب.ا.م :
سلام.
خوشحال شدم دیدم دربارهشون نوشتین و عکسشون رو گذاشتین.
چقدر دوستداشتنیه لحظهای که بچهها حرف زدن رو شروع میکنن، یا وقتی برای اولین بار راه میرن. من یه عکس از روز راه افتادنم دارم. البته برای ثبتش، چندین بار زمین خوردم تا لحظۀ مناسب شکار شه!
درست فهمیدم که ناهمساناند؟ نمیدونستم.
ب.ا.م - September 5, 2009 8:53 PM
فاطمه :
خدا حفظشون كنه خوب شد باز ازشون نوشتيد دلمون وا شد به كارتون ادامه بديد
فاطمه - September 5, 2009 11:06 PM
ghazal :
آخی خیلی بامزه شدن. از عکسها هم معلومه که شیطون و کنجکاو هستند
ghazal - September 5, 2009 11:55 PM
zizilak :
mersi sima joonam, ye donya delam tang shode bood. kheyli heyfe ke nemitonam bebinam bozorg shodaneshono. be farnoosh agar didish az tarafe man tabrik begoo :*
zizilak - September 5, 2009 11:57 PM
مریم اینا :
ای ول- چه خوب کردی نوشتی
دلم براشون تنگ شد - کاش الان می تونستم ببینمشون
مریم اینا - September 6, 2009 12:18 AM
سحر :
چه کار خوبی کردی سیما جان.این پستت حسابی چسبید.دلم براشون تنگ شده بود و همش فکر می کردم الان چه شکلی شدند و چه کارای جدیدی میکنند.ببوسشون.
سحر - September 6, 2009 3:06 AM
سپیده :
چقدر نازن ماشاءالله.
این نکته جالب بود برام که رفتارهاشون به خودشون وابستست. منم همیشه فکر می کردم بچهها آیینه پدر و مادر هستند و پدر و مادر مسوول خیلی رفتارهای بچهها.
سپیده - September 6, 2009 12:29 PM
ziba :
salam
faghat metonam begam ke dalam brashon raft
ziba - September 6, 2009 8:14 PM
رها :
مرسی سیما جوونم . خیلی خوب بود و چسبید. خیلی خیلی دوستشون دارم. با اینکه ندیدمشون اما بهشون تعلق خاطر دارم. امیدوارم درکنار تو و سامان خوشبخت بشن. چقدم که خوردنین اینا. ای جان. ببوسشون از طرف من.
رها - September 7, 2009 2:19 AM
زیزیلی :
آخیه چقدر خوردنی هستن این دوتا
چه خوب که دوباره از بچه ها نوشتی. این روزها خوب یا بد می گذرن و خاطره میشن. ولی اگه راجع به این دوتا نازنازی تو وبلاگ خودشون
ننویسی بعدا پشیمون میشی
سیما:
اما این جا وبلاگ دخترها نیست. این جا وبلاگ منه و از قبل از بچه دار شدن این جا می نویسم.
زیزیلی - September 7, 2009 10:27 AM
زهرا موسوی :
خیلی از دیدن عکسشون ذوق کردم و دلم براشون یه ذره شد....اینکه کار ممنوع رو تکرار می کنند و میگند نه نه خیلی خیلی خوشمزه است!
زهرا موسوی - September 7, 2009 1:32 PM
فرنوش :
سلام
ممنونم سيما جون كه از شيريني هاي زندگيتون نوشتيد. قبلا اومده بودم سر زدم ولي با بد جنسي تمام نظر نذاشتم و گفتم نظر بقيه واجب تره.مي بينم كه همه مثل من دوست داشتن از گلشيد و خورشيد بنويسيد. باز هم ممنون كه هم ازشون نوشتيد هم عكسشونو گذاشتيد. اميدوارم كه شاد و سلامت باشيد و باز هم از اين كارها بكنيد.
فرنوش - September 8, 2009 10:36 AM
رضوان :
واااااااااااااااای! عاااااااااالی اند این عکسها! به شدت شیطون به نظر می آن. اون "نه نه نه" گفتنشون به هم عالی بود! کاش تا وقنی مجبور نشدین تل و گلسر به موهاشون نزنین! من هنوزم که هنوز-ه اذیت و درد گلسرهایی که بچگی به موهام می زدن یادمه! و اینکه در اسرع وقت دور از چشم مامانم می کندمشون! زنده باشن! میشه ماچشون کنین؟!
رضوان - September 8, 2009 6:36 PM
بهار :
خیلی چسبید این نوشته هات سیما. گل دخترکانت رو خیلی محکم از قول من بغل کن و بهشون بگو مامانشونو ببوسن :)
بهار - September 9, 2009 1:03 AM
منجوق :
متشكر سيما جون كه عكسشون رو گذاشتي.
چه قدر هم نازند!
منجوق - September 10, 2009 8:12 AM
س :
وای چقدر این نوشته خوب بود. من همش میام اینجا ببینم دوقلو داشتن یعنی چی! ولی زیاد نمی نویسی ازشون. دلی از عزا درآوردم!
س - September 13, 2009 8:27 AM
رویا :
سلام سیمای عزیزم. رسما اعلام می کنم که عاشق گل دخترات شدم.خدا حفظشون کنه برات.
رویا - October 7, 2009 3:02 PM
Azadeh :
سیما جونم، چقدر چسبید این نوشته و عکسها. چه نگاه شاد او پر انرژی او کنجکاوی دارند. خیلی هیجان انگیزه که براشون خاطره مینوسی.
دلم برای تو او دختر خوشگلهات یک ریز شده. بووووس و یک بغل محکم.
Azadeh - October 7, 2009 4:27 PM