« August 2009 | صفحه اول | October 2009 »

September 2009 Archives

September 5, 2009

ای تیه؟

می خواهم بعد از مدت ها از دخترهامون بنویسم. خیلی از دوست هام سراغشون رو تو وبلاگم می گیرند و من که مدت ها بود فکر می کردم برای کسی جالب نیست (به خصوص تو حال و هوای این روزها)حالا نظرم عوض شد که دوباره بنویسم. این یادداشت به خاطر این که مدت هاست ننوشته ام طولانی شد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

20090904024s.jpg

20090904022s.jpg

تقریبا از روزهای اول تولدشون تا به حال براشون خاطرات روزانه نوشته ام. هر کاری که می کنند و جالبه یا جدیده رو می نویسم گاهی برام سخت بوده اما هم چنان ادامه داده ام و امیدوارم ادامه بدهم تا روزی که خودشون بنویسند. فکر می کنم جالب باشه آدم از یک روزگی اش دفتر خاطرات داشته باشه. با وجود این همه روزانه نوشتن،وبلاگ یه جور دیگه است و سخته.


دخترک هامون تقریبا ۱۴ ماهه شده اند. من که ذهنیت دیگه ای از بچه ی این سنی ندارم که مقایسه کنم اما دیگرانی که بچه دارند می گند خورشید و گلشید شیطون اند. دلشون می خواهد از هر جایی بالا بروند و به هر جایی و هر چیزی سرک بکشند. با مزگی دیگه شون اینه که از حدود ۱۱ ماهگی هر دو شون یاد گرفتند بگند "تیه؟" یعنی چیه. دقیقا به همان معنی خودش. یعنی هر چیز جدید می بینند می گند ای تیه (این چیه) ؟ این قدر با مزه می گند که آدم اشکش در میاد.گلشید به گل می گه "گیل گیل"و خورشید به گل می گه "دِل".کتاب های بچگی من (اون کتاب عروسکی ها رو یادتونه؟) دایم زیر دستشونه و براشون خیلی جذابه. من همیشه کتاب ها رو با کلی ادا و نمایش براشون می خونم (خوندن که نه روایت می کنم) اون ها هم ادای من رو در میارند به خصوص کتاب پیتر پن. باید ببینید چطور با ایما و اشاره کتاب رو صفحه به صفحه می خونند. البته اجرای اون ها زیاد ربطی به داستان نداره (چون من این طوری براشون می خونم که ساده بشه).

خورشید ۲۴ خرداد راه افتاد و گلشید ۱۰ روز بعد. ما به شوخی می گفتیم این ها هم دیدند مردم راه افتادند و دیگه تو رو دربایستی راه افتادند. البته قبلش با دیوار گرفتن همه ی خونه رو دور تا دور می گشتند. چهار دست و پا هم که نگید، سه ماهی حسابی گشت هاشون رو زدند. انصافا دوران نوپایی شون خیلی سخت نبود و اون دیوار گرفتن ها و چهار دست و پا ها مهارتشون رو زیاد کرد و خیلی زمین نخوردند.

به توصیه ی پزشک ها خیلی پاستوریزه شون نکردیم.اسباب بازی هاشون دایم دهنشونه و میفته زمین و بر می دارند و می خورند. می گند خوبه این میکروب ها رو بخورند (البته تو خونه) ما هم کاریشون نداریم. از ۸-۹ ماهگی کذاشتیم توی چمن های پارک چهار دست و پا بروند و از این کار به شدت لذت می بردند. باز هم به توصیه ی پزشک ها به جای این که هی بگیم نکن و بکن (که تو این سن بی فایده است و فقط بچه رو کلافه می کنه) خونه مون رو براشون امن کردیم و راحت دایم در حال گشت و گذار تو خونه اند و تقریبا چیزی یا جای خطرناکی وجود نداره. براشون. همه ی خونه زمین بازی شونه.

البته چند تا چیز مثل سیم برق هست که یادشون دادیم نباید دست زد بهش. به طرز بانمکی تا سیم برق می بینند دستشون رو تکون می دهند و می گند "نه نه نه" و بعد خودشون می خندند. وقتی یکی شون به چیز خطرناکی دست می زنه اون یکی بهش می گه "نه نه نه" و بعد خودش می ره همون کار رو می کنه و بعد دست می کشه و می گه "نه نه نه".

می گند این روزها اوج شیرینی بچه است اما ما که فعلا اون چه می بینیم افزایش شیرینی است و هنوز کاهشش شروع نشده که بفهمیم اون اوج بوده.


پارسال این موقع ها روزهای سخت دوقلو داری رو می گذروندم (به جرات بگم روزی ۱۶ ساعت بشین شیر بده) اما حالا تو این سن اون سختی ها خیلی کم شده و در عوض شیرینی رشد دو تا بچه هم زمان رو می بینیم. هم از نظر چهره و هم رفتار کاملا متفاوت اند و آدم تعجب می کنه که این ها خواهرند. دیگه سخته لباس متفاوت تنشون کنم. اگر لباسشون خیلی فرق کنه می رند و لباس هم رو می کشند. تا لباس یکی شون رو عوض می کنی اون یکی هم می ره و کشو رو نشون می ده و لباسش رو می کشه یعنی عوضش کن!! این قدر با هم فرق دارند که من دیگه نگران نیستم دیگران به خاطر لباس یکسان یکی بگیرندشون. البته رقابت هاشون گاه نگرانم می کنه. این که تا به یکی توجه می کنی اون یکی هم اعتراض می کنه که توجه کن. حتا اگر به یکی بگی نکن. اون یکی هم می ره همون کار رو می کنه که بهش بگی نکن!! تربیت دوقلو کار سختیه باید حتما مشاوره کنیم دایم. الان می دونیم که باید به مهارت های متفاوتشون جدا گانه توجه کنیم. توجه یک اندازه اما متفاوت!!

خلاصه که داریم رشد هم زمان دو تا دختر کوچولوی کاملا متفاوت رو می بینیم و روز به روز باورمون به اثر خصوصیات سرشتی در رفتار آدم بیشتر می شه. دایم می گم اون هایی که یه بچه دارند، احتمالا منشا خیلی کارهای بچه شون رو رفتار خودشون می دونند در حالی که ما (با رفتاری مشابه با هر دوی دخترها و واکنش متفاوت اون ها) فهمیده ایم خیلی از عادات و کارهاشون به کارهای ما وابسته نیست. حتا اون هایی که دو تا بچه دارند می گند ما یه جور رفتار کردیم اما چون دوران بارداری و شیردهی حال و روز متفاوتی داشتیم با هم این همه فرق دارند. اما خورشید و گلشید که از جنینی و شیرخواری تا به حال شرایط یکسان رو تجربه کرده اند.

تو این ماه های سخت اخیر که غصه و خشم و بغض و گریه همدم خیلی هامون بوده دخترک ها آرامش ما بوده اند. به خصوص با اون "مامان ""بابا "ی نازی که هر کدوم یه جور می گند. یکی دو ماهه یاد گرفته اند عقب عقب بیاند توی بغلمون بشینند و بگند مامان یا بابا! پارک دوبل می کنند حسابی و دل از ما می برند.


این عکس ها رو دیروز تو پارک دم خونه مون ازشون گرفتیم. سمت چپی گلشیده و راستی خورشید. مهار کردن موهاشون کار سختیه چون تل یا گل سر همدیگر و حتا خودشون رو می کنند و می خورند!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این نوشته رو تقدیم می کنم به فرنوش عزیز و کوچولوی در راهش

September 12, 2009

نذر

توصیه می کنم در ماه رمضان کارمندهای دولت را تعطیل کنند! این جوری تکلیف آدم با ادارات معلوم می شه. خدا نکنه این روزها کار اداری بیمه و ... داشته باشید. صبح که ماها می آییم سر کار هنوز ساعت کارشون شروع نشده. عصر هم که می ریم ساعت کارشون تموم شده! خلاصه که باید وسط کار ول کنی و بری دنبال این جور کارها.

از همه با نمک تر اینه که این ساعت کاری ِ ۹-۱۴ (در ماه رمضان)،فردای شب های قدر می شه ۱۰-۱۴!! پیش تر ها که ساعت کاری در ماه رمضان عادی بود، فردای شب های قدر روز کاری از ۹ شروع می شد. حالا هم که ساعت کاری از ۹ شروع می شه باز فردای شب های قدر یک ساعت دیرتر کار شروع می شه. انگار یکی نذر کرده فردای شب قدر کار یک ساعت دیر شروع بشه حالا مهم نیست یک ساعت دیر تر از کی.

September 21, 2009

ترمینال

نمی دونم چرا این روزها خیلی یاد فیلم ترمینال هستم.

یاد ویکتور (شخصیت اول فیلم با بازی تام هنکس) که توی ترمینال فرودگاه زندگی می کند و در انتظار است. نه حاضر است برگردد و نه امکان دارد بیرون برود. در حالی که زندگی اش روی هواست در همان ترمینال کار می کند، می خورد، می خوابد، شاد می شود، ناراحت می شود و خلاصه زندگی اش را می کند اما هم چنان امیدوار در انتظار است و برای بیرون رفتن تلاش می کند و حاضر نیست برگردد.

شنیده ام که اسپیلبرگ ایده ی داستان زندگی ویکتور را (که در فیلم اهل اروپای شرقی است)، از زندگی واقعی یک ایرانی گرفته است. شاید این هم خودش استعاره ای شده برای من. استعاره ای شده تا درش خودم و دیگران را این روزها در یک ترمینال ببینم.

September 27, 2009

دو نگاه

milkyway.jpg


همیشه به نظرم این زمان از تاریخ بشر زمان مهم و عجیبی بوده است.
زمانی که انسان بعد از قرن ها دیدن نوار روشن ستاره ای در آسمان شب که گاه به راهی از شیر تشبیه می شد و گاه به راهی از کاه، به نتیجه ی جدیدی رسید.

این بار از بیرون به جایی که هست نگاه کرد و دید توی یه صفحه (دیسک) ستاره ای زندگی می کنه و از اون تو وقتی به آسمون نگاه می کنه این نوار رو می بینه. یعنی اون راه کاه کشان زیبا که قرن ها هر شب تو آسمون دیده بود با اون سحابیها و ... ی زیبا که می دید فرق داشت. اون ها خود به خود وجود داشتند و دیدنشون به این شکل فقط به این خاطر نبود که ما جای خاصی هستیم اما راه کاهکشان فقط به خاطر جای ناظر بود که این همه زیبا شده بود. اگر از بیرون کهکشانمون می دیدش دیگه از اون نوار و زیبایی اش خبری نبود.

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007