نازلی سخن نگفت
نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***
نازلی ! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته ست!
نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شکست!
و
رفت...
احمد شاملو
نظرات
aydin :
شعري از سيف فرغاني ، كه متناسب با حال و هواي اخير اين روزهاي ايران زمين است ، به پاس مطالب زيبايي كه همواره در وبلاگتان چشم نواز است.
هم مرگ برجهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بردولت آشیان شمانیز بگذرد
بادخزان نکبت ایام ناگهان
برباغ و بوستان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران نماند ورفت
این عوعوی سگان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلو گیر خاص و عام
برحلق و بردهان شما نیز بگذرد
ای تيغ تان چونیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد.
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست.
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت.
هم برچراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
پس نوبت کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن.
تاثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت زناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دوروز بود از آن دگر کسان .
بعداز دوروز از آن شما نیز بگذرد
برتیر جورتان زتحمل سپر کنیيم.
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دیگران بود مدتی .
این گل زگلستان شما نیز بگذرد
آبی است ایستاده درین خان مال و جاه
این آب از ناودان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا به حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان خواهم که به نیکی دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
aydin - June 22, 2009 9:41 AM
کویریات :
:(( پرم از همه حس های تلخ... و همه هم حسیم این شاید تنها خوبیش باشد
کویریات - June 22, 2009 1:35 PM
یاس :
گیرم چراغ را کشتید
با خورشید برآمده در آسمان چه میکنید؟
گرفته شده از سایت بهشت دل
http://beheshtedel.persianblog.ir/
یاس - June 23, 2009 12:13 PM
نازلی :
من اینجا ام نرفتم
نازلی - June 23, 2009 6:26 PM
شهروز مولائی :
سلام، خانم دکتر.
امیدوارم حالتون خوب باشه. وبلاگ شما رو امروز همینطوری تصادفی تو گوگل جستجو کردم. دیدم شعر رو اشتباه نوشتین. حیف ام اومد بهتون نگم تا تصحیحش نکنین. نام «نازلی» نامی مصلحتی و موقّتی برای گذر از سدّ سانسور و خفقان ِرژیم پهلوی، پس از کودتای ٢٨ مرداد ماه بوده که مرحوم احمد شاملو در دوران همبندی خودش با شادروان «وارطان سالاخانیان» (فعّال حزب توده) به جای نام این مبارز نستوه ارمنی قرار داده. بعدها احمد شاملو واژه نازلی رو رمزگشایی کرد و به جای اون «وارطان» رو قرار داد و با این کار در حقیقت نسخه اصلی و واقعی شعر خودش رو، که از اون اوّل هم همین رو منظور داشت، به عموم ارائه داد. بنابراین عنوان شعر اینه: «وارطان سخن نگفت»؛ و در متن شعر هرجا نازلی بود، باید بجایش بگذارید «وارطان».
سیما:
سلام. من هم داستان وارطان را می دانم. اما خود شاملو به دلیلی که نوشتید شعر را با این اسم چاپ کرده. من هم دست نزدم.
شهروز مولائی - July 15, 2009 4:41 PM
شهروز مولائی :
صحنه های شکنجه های وارطان را يکی از شکنجه گران بعدها اين طور توصيف کرد:
«انگشت سبابه ی وارطان را گرفتم و به عقب فشار دادم . وارطان گفت می شکند . من باز هم فشار دادم . لعنتی,حرف نمیزد . وارطان گفت : می شکند با تمام نيرويم فشار دادم . صورت وارطان مثل سنگ بود . لب از لب باز نمیکرد . باز هم فشار دادم . وارطان گفت : می شکند . خشمگين شدم . مرا مسخره میکرد . باز هم فشار دادم . صدايی برخاست . وارطان گفت که ديدی گفتم می ش کند. نگاه کردم انگشت شکسته بود . وارطان به من پوز خند میزد.»
وارطان در ١١ ارديبهشت ماه سال ١٣٣٣ ( روز جهانی کارگر ) در زندان بوسيله شکنجه گران فوراً به شکنجه گاه برده شد و چنان مورد شکنجه قرار گرفت که ٢۴ ساعت بيهوش بود. در نهایت، در روز ١٨ ارديبهشت ماه سال ١٣٣٣، مزدوران رژيم پهلوی ، جمجمه ی وارطان را در حالی که اثرات سوختگی و شکنجه در تمام بدنش عريان بود با مته سوراخ کردند و به زندگی او پايان دادند. جسد وارطان را در رودخانه جاجرود رها کردند تا اين جور وانمود کنند که بر اثر حادثه به درون رودخانه افتاده و غرق شده است.
شهروز مولائی - July 15, 2009 4:53 PM
ناصر :
کاش زودتر سحر شود.
ناصر - September 2, 2011 11:59 AM