مدرسه تعطیله! دفتر نخست وزیری گفته!
موقع بمب باران ها و موشک باران ها همیشه بلا تکلیف می ماندیم که مدرسه برویم یا نه. به خصوص که مادر ما مصر بود که در هر حالی باید به مدرسه برویم مگر این که تعطیل باشد. بدیهیه که اون زمان اینترنت نبود. تلوزیون هم که از عصر برنامه داشت و صبح ها خبری نبود. می ماند رادیو، اون هم فقط یک رادیو سراسری بود که 3-4 تا بخش خبری بیشتر نداشت.
اولین باری که با "نخست وزیری" آشنا شدم تو همون روزها بود. مادرم و مادرهای دیگه تلفن دفتر نخست وزیری را داشتند و زنگ می زدند و می پرسیدند مدرسه ها تعطیله یا نه و همیشه هم تو اون موقعیت می گفتند که تعطیله.
یه بار هم که از اسفند 66 مدرسه ها تا آخر سال تحصیلی تعطیل شد و ما بعد از عید هم تو خونه بودیم!! به خاطر شرایط کاری پدر و مادرمون، تو اون دسته ای نبودیم که به مدرسه ای توی یک شهرستان دیگه برویم و می نشستیم پای تلویزیون درس می خواندیم. ساعت به ساعت (اون زمان فقط دو شبکه ی تلویزیونی داشتیم) معلم های مختلف پایه های مختلف می آمدند توی تلویزیون و درس می دادند (از ناراحتی این که بچه های دیگه رفته بودند مدرسه تو یه شهر دیگه و فقط ما نمی رفتیم سر کلاس، با علاقه می نشستیم پای تلوزیون). وسط هاش هم برای این که روحیه ی بچه ها در دوران سخت موشک باران خوب بشه (!!) کلی کارتون می دادند. من همون زمان کارتون سانسور نشده و کامل سندباد را دیدم.
برای ما بچه ها نخست وزیر کسی بود که حکم تعطیلی مدرسه ها را می داد!! نخست وزیر دیگری هم ندیده بودیم و نخست وزیر فقط موسوی بود. برای همین، این روزها که تصویر موسوی را زیاد در تلویزیون، اینترنت و روزنامه ها می بینم فارغ از تحلیل ها، مسایل سیاسی و ... یه بچه می شوم واون زمان رو یادم میاد.
پ.ن: از این حس بچه گانه هیچ نتیجه ی انتخاباتی ای نمی خواهم بگیرم فقط چون این روزها زیاد می بینیمش و این حس تکرار می شه خواستم اینجا هم بنویسم. پس شما را به خدا نتیجه گیری نکنید و بحث رو سیاسی نکنید.