پارادوکس

مثل بچه های مدرسه ای شده ام در سیزده به در!!
چنان به دخترهامون وابسته شده ام که تصور این که از یه ماه و نیم دیگه، نیمی از روز رو کنارشون نباشم آزارم می ده (تازه می فهمم سامان چه سختشه!). از طرفی نمی تونم از کارم دل بکنم، کارم هم بخش مهمی از زندگی منه. کلی سال از زندگیم رو براش گذاشتم و دوستش دارم. فکر کنم مرحله ی سختی در انتظارمه. اوایل فکر می کردم بچه ها خیلی به من وابسته اند و وقتی من می رم بیرون خونه بی شیر و ... می مونند و باید زودی برگردم. اما الان حس می کنم من بیشتر به اون ها وابسته ام.
هر شب اضطراب جدایی ازشون میاد سراغم و با کلی برنامه ریزی که می کنیم آروم می شم. اما دوباره روز که می شه و بهشون رسیدگی می کنم و کلی به هم می خندیم و تو آغوش می گیرمشون و روز به روز رشد سریع جسم و زهنشون رو می بینم، غرق می شم در حس زیبای مادر بودن و یهو یاد آخرین روزهایی که باهاشون تمام وقت خونه خواهم بود می افتم و دلم هری می ریزه. الان دوتایی مثل فرشته ها خوابند و و من نگاهشون می کنم و دلم براشون تنگ می شه.
در بچگی همیشه مادرم رو سرزنش می کردم که چرا می ره سر کار. اما حالا خودم می خواهم همین کار رو بکنم. خیلی زندگی عجیبه. دلم به این خوشه که دخترهای من دو تا هستند و بزرگتر که بشند کمتر از ماها تنها می شند. متاسفانه آدمی هستم که سخت به دیگران اعتماد می کنم که کارهام رو بهشون بسپرم، این روحیه در این موقعیت خاص که باید دخترهای گلمون رو بسپرم و برم سر کار، بدجوری آزارم می ده.
خلاصه مثل بچه مدرسه ای ها هی دارم تعطیلات رو می شمرم که سیزده به در نرسه! شاید هیچ بچه مدرسه ای ای نیست که نخواهد بره مدرسه. اما تقریبا هر بچه مدرسه ای ای از تموم شده تعطیلات و جدایی از پدر و مادرش دلخوره. این هم یکی از پارادوکس های عجیب زندگیه.
پ.ن: این عکس رو تقریبا در 4 ماهگی شون گرفتیم. تعجب نکنید، فقط چند لحظه برای عکس نشوندیمشون. هنوز زوده، نمی تونند بشینند و اذیت می شند.
نظرات
مریم :
چقدر ناز شدن مشاشاءالله.
منم همیشه برای کار کردن مامانم اعتراض داشتم و فکر می کردم که خودم هیچ وقت این کار رو نمی کنم. اما الان می بینم که اگر یک روز بچه دار بشم چاره ای ندارم که کار هم بکنم. یعنی یک جورایی برای مادر بهتری بودن هم لازم دارم که کار کنم. و برای یک کار خوب نمی تونم یکهو سه سال از دنیای کار ببرم. شایدم بشه. من هنوز امتحانش نکردم.
مریم - November 22, 2008 1:16 PM
ری را :
آخی. نازی. اون روبانها نشون می ده کدوم خورشیده و کدوم گلشید.
تا خورشید:
ممنون ری را جان. اتفاقا روبان هاشن بر عکس شده. این قدر که هول بودیم تا یر حالن عکس بگیریم.
ری را - November 23, 2008 12:52 PM
شراره :
الهی من فداشون بشم. زنده باشن تا همیشه.... زدم به تخته
تا خورشید:
ممنون شراره جان.
شراره - November 24, 2008 8:06 AM
اسما :
سلام
ماشاءالله روز به روز بزرگتر و خوشگلتر و شیرینتر می شن و این باعث میشه که آدم وابسته تر بشه و نتونه حتی یه دوری چندساعته رو تحمل کنه، ولی فقط بسپرینشون به خدا و با خیال راحت به کار و زندگی تون برسین و مطمئن باشین خدا از شما هم براشون مهربونتره بیشتر از شما دوستشون داره و مواظبشونه، با دل خودتون هم یه جورایی کنار می آین!
اسما - November 24, 2008 11:15 AM
هدا راشدی :
خدای من.واقعا خوشگلن.چه کوچولو و نازن.خدا نگه داره ایشالا/خانم دکتر قاسمی حتما براشون اسفند دود کنید.یدفه چشم نخورن این کوچولوهای ناز.
هدا راشدی - November 25, 2008 11:52 PM
شهلا :
سیما جان می دونید که توصیه روان شناسان برای کاهش اضطراب جدایی(separation anxiety)
در کودک اینه که مادر موقع جدا شدن وسیله ای خاص خود را به او بسپاره تا در طول روز با بوییدن یا لمس اون حضور مادر براش تداعی بشه و احساس امنیت بیشتری کنه.حالا فکر می کنم شما باید عکس این قضیه عمل کنید.ولی پیشنهاد می کنم بیشتر به کیفیت رابطه مادر و فرزندی فکر کنید تا کمیت اون.این هم توصیه روان شناس ها به مادر ها در دنیای مدرنه که اولی خیلی مهم تر از دومیه و خیلی نگاه های تازه به پرورش و تربیت کودک که امیدوارم فرصت بشه درباره اش با هم حرف بزنیم.از همه این ها گذشته دوری از این ملوسک های خوردنی زیاد هم راحت نیست!
شهلا - November 28, 2008 12:37 AM
ايدا :
سلام سيما خانوم من الان دقيقا يك سال ديرتر از شما بچه دار شده و كوچولو دارم دغدغده هاي شما براي پرستار عيننننننننن نگراني هاي مرا تداعي ميند 25 روز ديگر بايد برم سر كار و iهنوز پرستار گير نياوردم ميشه لطفا مرا راهنمايي كنيد كه پرستار خوب گير بياورم......مرسي
سیما:
حتما روزهای سختی را می گذرونید. امیدوارم یک پرستار خوب پیدا کنید. من از این شرکت های پرستاری پیدا کردم. اما چند تجربه:
سعی کنید پرستاری که پیدا می کنید نه خیلی کم سال و کم تجربه باشه و نه خیلی مسن. مسن ها به روش های قدیمی بچه بزرگ می کنند معمولا البته و کمتر حرف گوش می دهند. یکی شون اومده بود و می خواست به بچه هام چای بده!!!
دیگه این که به تمیزی اش اهمیت بدهید. روزی که برای آزمایشی میاد بکذارید جای بچه رو عوض کنه و ببینید چطور این کار رو می کنه.
غذای بچه را هرگز ندهید پرستار درست کنه این جوری مطمین ترید.
و یه توصیه ی خیلی اکید که من چون بهش عمل نکردم حسابی گرفتارشم.
به پرستار از روز اول بگید شما پرستار بچه اید نه مادرش! خیلی وقت ها می شوند دایه ی مهربان تر از مادر. امیدوارم پرستار مناسب را پیدا کنید. اگر باز کمکی هست بهم بگید.
ايدا - November 9, 2009 11:25 AM