یادگیری
دنبال کردن فرایند یادگیری در بچه ها و چگونگی برنامه نویسی در مغز خیلی جالبه.
مثلا این که بچه یاد بگیره می تونه به اونی که می بینه دست هم بزنه و بدونه این هر دو حس مربوط به یه چیزند. خیلی با مزه است این یادگیری. به خصوص که ما داریم دو تا مشاهده ی جداگانه می کنیم. مثلا گلشید فهمید می تونه به عروسکی که کنارش آویزونه و خیلی نگاهش می کنه دست هم بزنه. چند روز بعد یاد گرفت که پای عروسک رو نگه داره.
یا این که خورشید یاد گرفته با دستش پستونک رو دربیاره و بعد نگه داره و دوباره بکنه تو! بار اولی که دیدیم این کار رو کرد خیلی جالب بود! برای خودش هم خیلی جالب بود که دوباره پستونک رفت تو دهانش. این هماهنگی بین دهان و دستش جالبه.
یا مثلا دایم با دست هاشون بازی می کنند و به این ور و اون ور می زنند و می خواهند توی دهانشون بکنند. اولین باری که دستشون رو دیدند هم جالب بود. با تعجب، مثل یه عروسک جدید نگاهش می کردند، هاج و واج! خودشون تکونش می دهند، توی دهانشون می کنند و باز نگاهش می کنند.
حالا ما کلی منتظر واکنششون به دیدن همدیگه هستیم. امروز که گرفتیمشون رو به روی هم کلی نگاه کردند و بعد از اون خنده قشنگ ها که به من و سامان می کنند تحویل هم دادند و زبونشون معلوم شد، بعد از اون صداهایی که (به قول خودمون) موقع حرف زدن با ما درمیارند برای هم درآوردند. من که چنان ذوقی کردم که برای خودم هم عجیب بود. تازه فهمیدم وقتی این ها با هم به زبون خودشون حرف بزنند و بازی کنند چه ذوقی خواهیم کرد (ایشالله). یا وقتی از هم دیگه هم یاد بگیرند و ...
نظرات
Ng :
وای سیما.... من همیشه از دوقلو می ترسیدم! اینکه خیلی کارشون زیاده و اصلا وقت نمی شه آدم از حضورشون لذت ببره! ولی اینجوری که تو تعریف می کنی... دارم فکر می کنم بد هم نیست اگه بعدی دوقلو بشه ها! :) :)
خیلی جالبه واقعا این کارهاشون... خیلی خوبه که می نویسی. مرسی ما رو هم در این اتفاقات خوب زندگیت شریک می کنی بدون اینکه مجبور باشیم نصفه شب بیدار بشیم شیر بدیم و چه و چه! یعنی فقط از خوبی هاش لذت می بریم بدون سختی کشیدن!
راستی دخترهات نصفه شب هنوز بیدار می شن شیر بخورن؟! دخترک من هنوز بیدار می شه و من دارم آمار می گیرم ببینم کی از چه ماهی دیگه نصفه شب شیر نخورده که دلم برای خودم بسوزه!! ;) :) :) :)
تا خورشید:
ممنون نگار جان از این همه تعریف. اتفاقا تو یادداشت بعد ی می خواهم از سختی هاش بگم. اما درباره ی شیر، این جور که دکتر می که ما خیلی خوش شانسیم. چون بچه ها هر ود از دو ماهگی خواب شب دارن و 6 ساعت پشت هم شیر نمی خورند!
Ng - October 15, 2008 1:59 PM
نرگس :
دلم رفت سیما جان
نرگس - October 15, 2008 4:11 PM
Hani :
چقدر جالب که اینقدر به این فرایندها حساس هستید... کم مادرهایی رو ندیدم که بیشتر از اینکه لذت این لحظات رو ببرن،درگیر ناراحتی از شب بیداری و سختی های بچه داری هستن و بیشتر شکایت دارن تا وصف خوشی...از وقتی وبلاگتون رو می خونم برای همه اطرافیانم که یا باردار بودن یا نوزاد داشتن، تعریف شما، دوقلوها، احساسهای لطیفتون و نوشته های قشنگتون رو کردم...
من که با خوندن اینجا احساس خیلی بهتری به مادری پیدا کردم.حسی که که گاهی به نظرم یه رفع تکلیف و بعد هم فقط احساس مسئولیت بوده...
ممنون :)
Hani - October 15, 2008 9:19 PM
زهرا :
چقدر قشنگ و هیجان انگیز!اینکه به همدیگه خندیدند خیلی خیلی قشنگه از تجسمش هم احساس خوبی دارم خوش به حال تو که دیدی دوستم و از این به بعد هم کلی از این لحظه های خوب خوب میبینی :)
زهرا - October 15, 2008 10:31 PM
کویریات :
وای منم عاشق بچه هام واسه همین چیزهاشون. واسه اینکه نگاه کنم ببینم به چیزهایی که واسه ما خیلی عادی شده و واسه اونها کاملاً نو و جدید ه چه طوری نگاه می کنند و عکس العملشون چیه! خیلی حس جالبیه و چه خوب که شما این ها رو می نویسد و شاید چه بهتر اگه جور دیگه ای زنده واسه خودشون نگه دارین شاید واسه خودشونم بعداً خیلی هیجان انگیز باشه. الآن زندگی خورشید و گلشید پر از تجربه های جدیده وای خوش به حالشون که هیچی یکنواخت نیست!
کویریات - October 16, 2008 6:54 PM
هدا راشدی :
سلام: ایشالا که همیشه سبز باشید و در کنار بچه ها لذت ببرید.خانم قاسمی من دانشجوی فیزیک دانشگاه تهران هستم.شما رو هم چند بار تو آی پی ام و همایشهای کیهانشناسی دیدم.فکر نکنم بشناسید منو.وبسایتتون رو همیشه میخونم اما چون منو نمیشناسید نظر نمیدادم( با اینکه دلم آب میشد وقتی این دو تا گل رو میدیدم).ایندفعه دیگه دلم نیومد نظر ندم.خواتم بگم که چقدر کوچولوهاتون خوشگل و خواستنی هستند.آرزوی بهترینها رو براشون میکنم.فقط هر وقت پست جدید گذاشتید یه دور اسفند هم دود کنید.
هدا راشدی - October 17, 2008 11:58 PM