تغییر
چندین روزه که می خوام یه یادداشت بنویسم راستش اصلا فرصت نمی کنم.
یه وقت هایی توی زندگی هست که فرصت می کنی بشینی و به زندگی ات نگاه کنی. تو این سه هفته، دو بار پیش آمده که تنها برم بیرون و فرصت داشته باشم فکر کنم. به خصوص وقتی از جاهایی رد می شدم که تو بارداریم می رفتم اون هم تو ماه های سخت آخر، برام خیلی جالب بود. این که دیگه می تونم مستقل از دیگران برم و بیام، دیگه دست انداز خیابون ها برام بحران ساز نیست، این که از شلوغی نمی ترسم این که می تونم رانندگی کنم. خلاصه همه ی اینها یادآوری می کردند که این دوره هم گذشت. کلی خاطره ی شیرین به جا موند و کلی جاها و کلی چیزها دیگه برای من یادآور اون دوران خوبه.
با خودم می گفتم یعنی همین؟ به این زودی گذشت و خاطره شد؟ یعنی لذت سر و کله زدن با دخترهای نازم، لذت نوزادیشون، بوی خوبشون، لذت مشاهده ی رشدشون و تغییرات روز به روزشون، تغییر گریه هاشون، کارهاشون، همه و همه به همین زودی می گذره؟ لذت این که با دست های کوچولوشون انگشت هام رو بگیرند، این که با شنیدن صدام آروم بشند...
یه وقت هایی انگار زندگی مثل یه فیلم می مونه و هر صحنه اش رو باید همون موقع خوب ببینی چون دیگه تموم می شه و تکرار هم نمی شه.
همه ی قشنگی اش همینه که میاد و میره. بارداری با همه ی زیبایی اش، این که تموم می شه جالبش می کنه. باید اعتراف کنم که وقتی تونستم برای یه سر کوچولو، تنهایی و بی ترس بعد از یه ماه برم مرکز کلی حالم جا اومد و تمام مدت تو راه با خودم می گفتم خدا رو شکر. یعنی من تونستم از پس این دوره بر بیام و دو تا دختر ناز و سالم کوچولو به دنیا بیان؟ چه کار سختی بوده!! به خودم خسته نباشی گفتم! بعد یادم اومد که وقتی به هوش می آمدم سامان اولین چیزی که بهم گفت این بود: خسته نباشی! و این خسته نباشی خیلی چسبید. چون جداً این نه ماه مسوولیتم خیلی سنگین بود. مسوولیتی که جسمی و روحی به من واگذار شده بود تا از دو تا کوچولو مراقبت کنم. دو تا کوچولو که همه جا با من بودند. الان هم این مسوولیت هست و جدی تر هم شده. اما نوعش فرق کرده. چقدر این تنوع زندگی رو دوست دارم. این رنگ به رنگ شدنش، این هر روز یه شکل بودنش.
نظرات
نگار نوجوان :
سیمای عزیز تو واقعن دید خوبی نسبت به مادری در من ایجاد کردی
نگار نوجوان - July 28, 2008 10:05 PM
nazly :
che negahe ghashangi. haz kardam.
nazly - July 28, 2008 11:04 PM
سمیرا :
من روزی دو بار می یام این جا. یه بار صبح ، یه بار عصر!..چون که به روز شدن ِ این جا رو دوست دارم و آدم کلی انرژی ِ مثبت می گیره با خوندن ِ این جا. فکر کنم شما اولین کسی بودید که این قدر مادر شدن رو خوب و شیرین توصیف کرده بود. از تجربه هاتون با دختر کوچولوهاتون بنویسید
سمیرا - July 29, 2008 3:48 PM
نرگس :
نگاه زیبایت به بارداری و حالا توصیفهای قشنگی که از کوچولوهای نازت می کنی کلی به آدم احساس آرامش می ده،ازت ممنونم.
نرگس - July 29, 2008 4:44 PM
shadi :
have you ever think that you are handeling all of this alone? I donot think so.for example you could go to your work, without thinking about your babies.
you have somebody to help you. if you were(are) then you should say : KHASTE NABASHI.
people forget th
e people that help them specailly parents.
تا خورشید:
شادی عزیز! من بارداری رو گفتم. به هر هر حال بار دوتا بچه رو تنهایی می بردم. تنهایی سر کار می رفتم و ...
اما در مورد بعد از تولد اصلا مهم ترین فرقش همینه که الان کلی کمک دارم.
در مورد کمک های زیاد و خالص مادرم جداگانه می نویسم.
shadi - July 29, 2008 8:02 PM
maman hana :
sima jan agar doost dashti
khatare tavalode koochoolhato baramoon inja begoo:
http://zaymanlinks.blogfa.com
fekr mikonambaraye kheyli az madarhaye 2gholoo dar mofid bashe
maman hana - July 30, 2008 8:32 AM
shadi :
I didn't mean that, I just want to say good for you that you have help.I had such this experiance not twin, but I can feel the pergnancy period, sometimes you are so tired, you need somethign to eat. specially healthy, but you don't have anybody or anywhere to go, you have to do it all by your own, it too hard. even now I always wish that i could have somebody to take care of my baby just for 1 hour. anyway good luck with your mather hood
shadi - July 31, 2008 8:27 PM
باد صبا :
سلام
واقعا خسته نباشید.
امیدوارم در همه مراحل زندگی موفق باشید و از پس مسئولیتهای سنگین اون بر بیاید و کوچولو هاتون هم همیشه سالم و شاد و موفق باشند.
باد صبا - August 2, 2008 8:16 AM
nazanin :
salam
می دونی اینکه میگن فارغ می شی تا زایمان نکنی هیچ وقت متوجه نمی شی عمق این مطلب فارغ از اونهمه مسیئلیت با یک عالمه اگر و و مواظبت ..منم بعد زایمان دخترم اولین بار که رانندگی کردم حس عجیبی داشتم می دونی توصیف نمی شه کردحس عجیبیه ..مخصوصا وقتی اولین بار میخواستم به شکم بخوابم کلا کارایی که نمی تونستی انجام بدب ..اما هنوز خیلی زوده که دلتنگ بشی من الان دلتنگ روزای نوزادیم ..
دست گلای کوچولو را یم می بوسم
nazanin - August 4, 2008 11:45 AM
مریم :
خسته نباشی سیما جونم.دیگه کم کم باید بیاییم ببینیمت !
مریم - August 4, 2008 11:51 PM