« قصه | صفحه اول | پیشرفته بودن هم لذتی داره ها! »

5 تیر 87

گام به گام

اولین باری که دیدمشون شبیه دو تا دایره بودند، به همین سادگی! نمی دونم توی دو تا دایره ی ساده چی بود که اون حس غریب رو درم ایجاد کرد. دوتا بودند دو تا!

d.JPG

بار بعدی این دایره ها یه کم تقارنشون رو از دست داده بودند اما معجزه ای رخ داد. دوتا لکه ی سفید کج و معوج درشون ظاهر شده بود که با یه بسامدی می رفت و می اومد و با این بسامد زیباش به ما یه حس قشنگ زندگی می داد. آره قلبشون به همین زودی می زد.

g.jpg

بار بعدی که دیدیمشون، شبیه سوزی بودند. سوزی یادتونه؟ یه شخصیت کارتونی بود، یه دختر کوچولو بود که نسبت ابعاد پدر و مادرش بهش مثل غول بود به آدمیزاد. یادمه مادر و پدرش با انگشت بلندش می کردند. آره، می گفتم، مثل سوزی بودند:

e.JPG

هیچ وقت هیجان اون غروب زمستونی رو یادم نمی ره. هیجانی که از دیدن تکون های پی در پی و سریع اون چهار تا دست و پا بهمون دست داد. همدیگر رو نگاه می کردیم و نمی دونستیم چی بگیم. این دوتا سوزی کوچولو
چنان حس زیبا و دوست داشتنی ای ایجاد کردند که از اون روز تا به حال کلی زیاد تر و زیباتر شده. دیدن این که واقعا شبیه انسان شده اند و دست و پاشون رو تکون می دهند یکی از زیباترین لحظه های زندگیم بود.

بعد از یکی دو ماهی از اون روز، اولین بار حس کردم که تکون می خورند. انگار یه چیزی آهسته توی دلم می لرزید، یه لرزش خفیف. از اون به بعد کم کم تکون هاشون رو گاه به گاه احساس می کردم. آخرهای سال گذشته دکتر برای اطمینان از سلامت بچه ها توصیه کرد یه سونوی سه بعدی انجام بدهم. باید تجربه کرده باشید تا زیبایی و هیجانش رو درک کنید. یه مونیتور جلوی من بود و یکی هم جلوی سامان. فقط اینو یادمه که دیدم من و سامان هر دومون اشکمون از ذوق دراومده. باید اعتراف کنم با همه ی حس های خوبی که از اولش تا اون روز داشتم، تازه اون روز باورم شد که داریم یه خانواده می شیم.

dotaee.jpg

تکون هاشون رو می دیدیم. سونوگرافی چنان دقیق بود که می شد انگشت های دست و اجزای صورت رو به وضوح دید. از اون روز تا به امروز حال غریبی پیدا کرده ام. آرامش زیادی که این مدت داشته ام، از اون روز همه ی وجودم را گرفته. از اون به بعد هر تکونی (که دیگه هی زیاد هم شد) ما رو به یاد اون دوتا موجود کوچولو و دوست داشتنی می اندازه و دایم تصور می کنیم الان چه شکلی شده اند.

بی صبرانه منتظریم که این چند روز هم بگذره و دوتا کوچولوی دوست داشتنی رو، خودشون رو، ببینیم و حس کنیم.


پ.ن: بعد از سونوی سه بعدی یه دی وی دی بهمون دادند از تصویر بچه ها و ضربان قلبشون و ... . این عکس ها رو هم سامان از توی فیلم اون دی وی دی برداشته.


   دنبالك

دنبالك اين نوشته:
http://seema.ir/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/137


   نظرات

شراره :

انشاله این چند روز هم به زودی و به خوبی می گذره... ما هم منتظریم. مراقب خودت باش

 

بهار :

وای سیما
چه هیجان انگیزه. من تا حالا این همه شوق و ذوق مادرانه ندیده بودم. امیدوارم راحت و سلامت به دنیا بیان. باز هم از بچه ها عکس بذار اینجا و حالا که دم دمای اومدنشونه تند تند تر بنویس :)

 

nargil :

delam raft sima! cheghadr naz hastan.

 

فاطمه :

واي چقدر نازززززه سيما جونم :)

 

هرهرخان(مهدی) :

سلام سیما خانم من با تبادل لینک موافقم خبرت میکنم.


راستی وبلاگ زیبایی داری بازم سر بزن.

بای تا های.

 

زهرا :

خیلی هیجان انگیزه سیما جان! خوش به حال چهارتاتون!

 

Hani :

سلام مامان خانووووم... :)
میدونید این گام به گام من و یاد گام به گامی می اندازه که خودم تو شکم مامانم تجربه کردم...گرچه خاطره ای از این تکامل به یاد آدم نمیاد، ولی حس این که یه روز شبیه یه دایره سیاه بودم برام هیجان انگیزه...این وقت ها حس می کنم در مقابل این جهان هنوز هم همون نقطه سیاهم نه بیشتر...

راستی اگه نی نی ها 6 روز دیگه برا دنیا اومدن صبر کنن، با من یه روز دنیا میان... :)

 

مریم :


اینجا که خارجه است پدرها هم موقع زایمان توی اتاق عمل هستند و ناف بچه رو اونها می برن. به نظرم خیلی خوبه که پدرها هم توی اون لحظه شریک باشند. شنیدم ایران هم بیمارستان آتیه این کار رو اجازه می ده.

 

سمیرا :

کاملاً می شه فهمید که یه ذهن ِ طبقه بندی شده(و احتمالاً ریاضی-فیزیک خونده!) این ها رو می نویسه. سبک ِ توضیح و تشریحت جالبه.. من وبلاگ های ِ زیادی دیدم که در مورد ِ مادرشدنشون نوشتن ولی این جا یه جور ِ دیگه ست.

 

layla :

Beautiful post. Thanks for sharing

 

مرضیه :

سلام...
همیشه نوشته هاتون رو از گوگل ریدر دنبال می کنم... اون کوچولوی سمت راستی که دستش رو نزدیک چشمش گذاشته خیلی دوست داشتنی هست...
امیدوارم سلامت به دنیا بیان...

 

sarbehava :

waaay, man digeh nemitoonam sabr konam ta in nini ha ra bebinam !!
cheghadr naazan!
baba jala-lkhaalegh, tecnology che karha ke nemikoneh!

 

همون مریم قبلی :

امیدوارم به سلامت به دنیا بیان.

 

مریم :

سلام سیماجان
امیدوارم این روزهای یکمی سخت برات زودتر بگذرند ،بهتره بانتظار روزهای زیباتر ، شیرینتر و کمی سخت تر بیاندیشی ، به قول معروف این نیز بگذرد.
آرزو میکنم خودت و کوچولوها همیشه سلامت باشین.

 

شمسی خانوم :

وای خدا. هزاربار براشون ارزوی سلامتی می کنم. و همین طور برای تو مادر دوست داشتنی.

 

مازیار :

This is amazing!

 

   ارسال نظر:

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007