گام به گام
اولین باری که دیدمشون شبیه دو تا دایره بودند، به همین سادگی! نمی دونم توی دو تا دایره ی ساده چی بود که اون حس غریب رو درم ایجاد کرد. دوتا بودند دو تا!
بار بعدی این دایره ها یه کم تقارنشون رو از دست داده بودند اما معجزه ای رخ داد. دوتا لکه ی سفید کج و معوج درشون ظاهر شده بود که با یه بسامدی می رفت و می اومد و با این بسامد زیباش به ما یه حس قشنگ زندگی می داد. آره قلبشون به همین زودی می زد.

بار بعدی که دیدیمشون، شبیه سوزی بودند. سوزی یادتونه؟ یه شخصیت کارتونی بود، یه دختر کوچولو بود که نسبت ابعاد پدر و مادرش بهش مثل غول بود به آدمیزاد. یادمه مادر و پدرش با انگشت بلندش می کردند. آره، می گفتم، مثل سوزی بودند:
هیچ وقت هیجان اون غروب زمستونی رو یادم نمی ره. هیجانی که از دیدن تکون های پی در پی و سریع اون چهار تا دست و پا بهمون دست داد. همدیگر رو نگاه می کردیم و نمی دونستیم چی بگیم. این دوتا سوزی کوچولو
چنان حس زیبا و دوست داشتنی ای ایجاد کردند که از اون روز تا به حال کلی زیاد تر و زیباتر شده. دیدن این که واقعا شبیه انسان شده اند و دست و پاشون رو تکون می دهند یکی از زیباترین لحظه های زندگیم بود.
بعد از یکی دو ماهی از اون روز، اولین بار حس کردم که تکون می خورند. انگار یه چیزی آهسته توی دلم می لرزید، یه لرزش خفیف. از اون به بعد کم کم تکون هاشون رو گاه به گاه احساس می کردم. آخرهای سال گذشته دکتر برای اطمینان از سلامت بچه ها توصیه کرد یه سونوی سه بعدی انجام بدهم. باید تجربه کرده باشید تا زیبایی و هیجانش رو درک کنید. یه مونیتور جلوی من بود و یکی هم جلوی سامان. فقط اینو یادمه که دیدم من و سامان هر دومون اشکمون از ذوق دراومده. باید اعتراف کنم با همه ی حس های خوبی که از اولش تا اون روز داشتم، تازه اون روز باورم شد که داریم یه خانواده می شیم.

تکون هاشون رو می دیدیم. سونوگرافی چنان دقیق بود که می شد انگشت های دست و اجزای صورت رو به وضوح دید. از اون روز تا به امروز حال غریبی پیدا کرده ام. آرامش زیادی که این مدت داشته ام، از اون روز همه ی وجودم را گرفته. از اون به بعد هر تکونی (که دیگه هی زیاد هم شد) ما رو به یاد اون دوتا موجود کوچولو و دوست داشتنی می اندازه و دایم تصور می کنیم الان چه شکلی شده اند.
بی صبرانه منتظریم که این چند روز هم بگذره و دوتا کوچولوی دوست داشتنی رو، خودشون رو، ببینیم و حس کنیم.
پ.ن: بعد از سونوی سه بعدی یه دی وی دی بهمون دادند از تصویر بچه ها و ضربان قلبشون و ... . این عکس ها رو هم سامان از توی فیلم اون دی وی دی برداشته.
نظرات
شراره :
انشاله این چند روز هم به زودی و به خوبی می گذره... ما هم منتظریم. مراقب خودت باش
شراره - June 25, 2008 10:36 PM
بهار :
وای سیما
چه هیجان انگیزه. من تا حالا این همه شوق و ذوق مادرانه ندیده بودم. امیدوارم راحت و سلامت به دنیا بیان. باز هم از بچه ها عکس بذار اینجا و حالا که دم دمای اومدنشونه تند تند تر بنویس :)
بهار - June 25, 2008 11:13 PM
nargil :
delam raft sima! cheghadr naz hastan.
nargil - June 25, 2008 11:41 PM
فاطمه :
واي چقدر نازززززه سيما جونم :)
فاطمه - June 26, 2008 3:45 AM
هرهرخان(مهدی) :
سلام سیما خانم من با تبادل لینک موافقم خبرت میکنم.
راستی وبلاگ زیبایی داری بازم سر بزن.
بای تا های.
هرهرخان(مهدی) - June 26, 2008 10:06 AM
زهرا :
خیلی هیجان انگیزه سیما جان! خوش به حال چهارتاتون!
زهرا - June 26, 2008 10:30 AM
Hani :
سلام مامان خانووووم... :)
میدونید این گام به گام من و یاد گام به گامی می اندازه که خودم تو شکم مامانم تجربه کردم...گرچه خاطره ای از این تکامل به یاد آدم نمیاد، ولی حس این که یه روز شبیه یه دایره سیاه بودم برام هیجان انگیزه...این وقت ها حس می کنم در مقابل این جهان هنوز هم همون نقطه سیاهم نه بیشتر...
راستی اگه نی نی ها 6 روز دیگه برا دنیا اومدن صبر کنن، با من یه روز دنیا میان... :)
Hani - June 26, 2008 2:56 PM
مریم :
اینجا که خارجه است پدرها هم موقع زایمان توی اتاق عمل هستند و ناف بچه رو اونها می برن. به نظرم خیلی خوبه که پدرها هم توی اون لحظه شریک باشند. شنیدم ایران هم بیمارستان آتیه این کار رو اجازه می ده.
مریم - June 26, 2008 3:29 PM
سمیرا :
کاملاً می شه فهمید که یه ذهن ِ طبقه بندی شده(و احتمالاً ریاضی-فیزیک خونده!) این ها رو می نویسه. سبک ِ توضیح و تشریحت جالبه.. من وبلاگ های ِ زیادی دیدم که در مورد ِ مادرشدنشون نوشتن ولی این جا یه جور ِ دیگه ست.
سمیرا - June 26, 2008 3:48 PM
layla :
Beautiful post. Thanks for sharing
layla - June 26, 2008 6:51 PM
مرضیه :
سلام...
همیشه نوشته هاتون رو از گوگل ریدر دنبال می کنم... اون کوچولوی سمت راستی که دستش رو نزدیک چشمش گذاشته خیلی دوست داشتنی هست...
امیدوارم سلامت به دنیا بیان...
مرضیه - June 26, 2008 11:22 PM
sarbehava :
waaay, man digeh nemitoonam sabr konam ta in nini ha ra bebinam !!
cheghadr naazan!
baba jala-lkhaalegh, tecnology che karha ke nemikoneh!
sarbehava - June 26, 2008 11:56 PM
همون مریم قبلی :
امیدوارم به سلامت به دنیا بیان.
همون مریم قبلی - June 27, 2008 11:50 AM
مریم :
سلام سیماجان
امیدوارم این روزهای یکمی سخت برات زودتر بگذرند ،بهتره بانتظار روزهای زیباتر ، شیرینتر و کمی سخت تر بیاندیشی ، به قول معروف این نیز بگذرد.
آرزو میکنم خودت و کوچولوها همیشه سلامت باشین.
مریم - June 28, 2008 4:18 PM
شمسی خانوم :
وای خدا. هزاربار براشون ارزوی سلامتی می کنم. و همین طور برای تو مادر دوست داشتنی.
شمسی خانوم - June 29, 2008 2:26 PM
مازیار :
This is amazing!
مازیار - July 24, 2008 10:22 AM