« دکتر خوب | صفحه اول | قصه »

2 تیر 87

خارش - سکسکه - سونوی سنتی!

یکی از دوست هام می گفت تو وبلاگت همه اش از خوبی های بارداری ننویس و از سختی هاش هم بنویس که مردم فکر نکنند همه اش راحته. البته من این جا زیاد از وضع جسمی ننوشته ام و بیشتر از اوضاع روحیم نوشته ام که خب جدا عالی بوده و دیگه متاسفانه داره به آخر می رسه.

اما این هفته های آخری دچار یه جور حساسیت پوستی خیلی شدید همراه با خارش شدید شدم که دکترها می گند تو هفته های آخر طبیعیه و برای بعضی ها پیش میاد. این یکی دیگه شدیدا کلافه ام کرده و درمونده. یکی از بدترین هاش هم کف پا و کف دسته!! تا صبح نمی تونم بخوابم و دایم دست و پام رو می کنم تو آب تا یه کم آروم بشند. فکر می کردم این روزهای آخری رو می تونم تو خونه باشم و به یه سری کارهام برسم اما روز رو شب می کنم بدون این که هیچ کار خاصی کرده باشم. تا چهارشنبه ی پیش سر کار بودم و حسابی مشغول و نگران بودم قبل از آمدن کوچولوها خونه باشم روحیه ام خراب بشه. اما این خارش نگذاشته به آرامش برسم و از این فکرها سراغم بیاد. البته خیالم راحته که این برای دو قلوهای کوچولو ضرر نداره و فقط من باید چند روزی تحمل کنم.

اما سخت تر از تحمل این خارش ها تحمل نصایح دیگرانه. اگر بدونید این چند روزه چند جور نسخه برام پیچیده اند. خاک شیر، هندوانه، سدر، ماست و ... خیلی بامزه است همه قریب به اتفاق می گند تا حالا ندیده اند خانم بارداری این جوری بشه و با وجود این همه تجویز می کنند. یکی که می گفت برای توتجویزی به جز سدر نمی شه کرد!! (به واژه ی تجویز دقت کنید) من معمولا این جور حرف ها برام مهم نیست اما این روزها به خاطر این خارش ها و بی خوابی شدید اساسا کلافه ام و بی حوصله و تحملم خیلی کم شده. اصلا آدم لوسی تو تحمل درد نیستم اما گاه این خارش ها دیگه به گریه ام می اندازند و کنترلی روش ندارم. برای من این گریه ها ی غیر ارادی خیلی سخته در حالی که تمام بارداری ام حواسم به حال روحیم بوده تا بچه ها شاد و آروم باشند. اما نکته ی خیلی لذت بخش این میون اینه که لحظه هایی که به اون وضع فجیع می افتم و اشکم در میاد این فسقلی ها شروع می کنن به وول خوردن و دل ما رو می برند و چند دقیقه ای به کل خارش یادم می ره. جدا که هیچ لذتی تو بارداری به پای لذت تکون های بچه و سکسکه هاش نمی رسه.

بازار شرط بندی سر جنسیت بچه ها هم که داغه هر کی یه چیزی می گه و یه روش تشخیص داره. خیلی هم بعضی هاشون بامزه اند. مثلا:
- به دلت آیت الکرسی بخون و دست بذار رو دلت اگر تکون خورد پسره!
- اگر عضله ی پات توی خواب می گیره پسره.
- اگر زشت شدی دختره و اگر خوشگل شدی پسره.
- اگر شکمت تیز شد پسره.
و کلی روش دیگه.

جالب این جاست که این روش ها گاه نتیجه ی متضاد می دهند اما نمی شه ازش برای ابطال پذیری روش ها استفاده کرد. چون فوری می گند آخه مال تو دوقلوست و شاید درباره ی یکی اش درسته!!

خلاصه که روزهای آخری خوب بساطی دارم، خوب!


   دنبالك

دنبالك اين نوشته:
http://seema.ir/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/135


   نظرات

منجوق :

مامان من كه براي من حامله بود (سي ودو سال پيش) سربازي مي رفت. از هيچ كدام از رژه رفتن هايش هم نگذشته بود. فقط ناراحت بوده كه چرا به او اجازه تير اندازي نداده اند. براي خواهرم هم كه حامله بود (نوزده سال پيش) تا روز آخر رفت سر كار. مامانم مهندس عمرانه ودر كارش بايد كلي با عمله بنا سر و كله بزنه و با انواع و اقسام پيمانكار هايي كه مي خواهند از ضعف مهندس ناظر سوء استفاده كنند در گير بشه. از هيچكدام از اين كارها هم نگذشت. تولد خواهرم 23دي ماهه. يك هفته قبل ازتولد او شوفاژهاي اداره شان خراب شده بود (توي سرماي ديماه تبريز اداره هم تقريبا خارج شهر بود كه هم سردتر بود و هم رانندگي در برف و يخ تاآنجا كاملا امري غير بديهي بود.) اما اين هم او را از رفتن به اداره باز نداشت. خودش هم رانندگي مي كرد. وقتي هم ماشين خراب مي شد خودش آستين بالا مي زد و تعميرش مي كرد. شب قبل از زايمان هم مهمان بود و تا نصفه هاي شب بيدار بود. در اين موقع مادرم 36 ساله بود.

خاله ام هم كه بيست سال پيش باردار بود موقع بارداري طرحش را مي گذراند. آن موقع وضع بهداشتي بيمارستان هاي دولتي كه خاله ام در آن كار مي كرد افتضاح بود اما خاله ام تا آخر ادامه داد.

خوشبختانه هيچكدام از ما ناسالم دنيا نيامده ايم. در روستاهاي ايران كه كار خانم باردار تا لحظه آخر يك چيز طبيعي و لازم است.

 

فرنوش :

سیما جان سلام
امیدوارم این روزهای آخر هم خیلی خوب پیش بره. یه سؤال: آیا منظور از "صدر" گیاه"سدره"(همون کُنار با نام علمی Zizyphus)؟

تا خورشید: آره فرنوش جان. ممنون از توضیحت. غلط دیکته ای داشتم و تصحیحش کردم .

 

نگار نوجوان :

دقت کردین همه نشونه های مثبت رو ربط می دن به پسر بودن و منفی رو به دختر بودن؟ امیدوارم هم جنس باشن! چون فکر می کنم داشتن برادر دوقلو خیلی باعث کم شدن اعتماد به نفس دخترا میشه!

 

شمسی خانوم :

بذار من هم برای این که خدای نکرده از قافله عقب نمونم یه "تجویز"(!) داشته باشم: به خودت سخت نگیر. تو هم یک انسانی و ظرفیت خودت رو داری. این که تا حالا این همه ارامش داشتی هم خیلی خوبه.به کوچولوهای نازنین هم سلام برسون. موفق و سلامت و خوش باشی.

 

مانيا :

سلام سيما

حيفم مياد اگه قبل از بدنيا اومدن كوچولوهات برم و نبينمشون! راستي خواب ديدم كه فارغ شدي، يك پسر به دنيا آوردي به اسم شروين!!

 

سمیرا :

دوست ِ من هم که پارسال بچه ش به دنیا اومد یک ماه ِ آخر ِ باداریش همه ی ِ بدنش به شدت به خارش افتاده بود. انشالله که بچه هاتون به سلامتی به دنیا بیان و امیدوارم که بعدش هم باز این جا در موردشون و در مورد ِ حس ِ خودتون بنویسید.

 

کاساندرا :

چیزی که می‌خوام بگم برام عجیب نیست چون می‌شناسمت ولی چون فکر می‌کنم خوشحال می‌شی می‌گمش.
به خودت افتخار کن که برخلاف عرف و عادت، زندگی روزمره‌تو تا حد امکان طبیعی نگه داشتی.

 

بهار :

سیمای عزیز خیلی عالیه که اینقدر روحیه داری و امیدوارم که نشاط و سرزندگی ت رو به بچه ها هم منتقل کنی.
یک سوال کوچک هم از منجوق داشتم:
ببخشید خب که چی؟ ان شاالله شما هم که باردار شدید مثل مادر و خاله تان تا لحظه آخر می روید سرکار.

 

نیاز :

برای منجوق
ای کاش افتخارات ما زنان به کارهایی بود که مختص زنان بود ایا از خود(زنان) پرسیده ایم که چرا هروقت میخواهیم بر خود ببالیم یا از افتخاراتمان بگیم از شباتمان به مردان سخن میگوییم؟؟؟؟

 

منجوق :

جواب نياز و بهار

من كي گفتم كار مادر يا خاله ام درست بود.
هيچكدام از آنها الگوي رفتاري من نيستند. من راه خود را متناسب به نياز و قابليت هاي خودم خودم پيدا مي كنم.
خواستم فقط بگويم براي يافتن زنان بارداري كه در اجتماع كار مي كنند لزومي ندارد حتما سراغ اينترنت و زنان اروپايي و آمريكايي برويم. دو قدم از تهران پاهاتون بگذاريد بيرون زنان حامله اي را كه در مزارع كار مي كنند خواهيد ديد.

اصلا منظورم بارداري يا بچه داري نبود.
تجربه اي در اين مورد ندارم كه نظري هم داشته باشم. فقط مي خواستم بگويم نمي توان پشت كامپيوتر نشست و از برج عاج درباره مسايل اجتماعي نظرات "سطح بالا" داد. البته سيما دارد احساسات و تجارب شخصي خود را بيان مي كند كه ارزشمند و زيبا ست. اما ديده ام برخي از بلاگ خوان ها همين چيزها را تعميم مي دهند به كل جامعه و نظرات فلسفي اجتماعي صادر مي كنند. خواستم بعد ديگري از يك مسئله اجتماعي را كه خود از نزديك شاهد آن بودم بيان كنم.
اگر به جاي مادر و خاله ام از فلان زن آمريكايي مي گفتم هيچ كدامتان بر نمي گشتيد بگوييد خوب كه چي!

خطاب به نياز: خانم هايي كه من گفتم اگر شبيه مردان بودند كه آبستن نمي شدند!!!

 

بهار :

منجوق عزیز

حالا در جواب سوالتان، من از شما می پرسم:
خب که چی عزیز جان؟

من فکر می کنم نظرات هر پستی باید ربطی به آن پست داشته باشند.
این «براي يافتن زنان بارداري كه در اجتماع كار مي كنند لزومي ندارد حتما سراغ اينترنت و زنان اروپايي و آمريكايي برويم. دو قدم از تهران پاهاتون بگذاريد بيرون زنان حامله اي را كه در مزارع كار مي كنند خواهيد ديد.»
چه ربطی به نوشته سیما درباره حساسیت و خارش داشت؟

شمایی که به اظهار نظر بی جا کردن دیگران خرده می گیرید، چگونه به خودتان اجازه می دهید عده ای را برج عاج نشین و بی تجربه قلمداد کنید و بهشان بگویید که دو قدم از تهران پایشان را بگذارند بیرون تا زنان حامله ای را که در مزارع کار می کنند ببینند؟

شما در نظر اولی که اینجا گذاشتید بعد از اینکه از وضع جسمی و روحی خاله و مادرتان در زمان بارداریشان تعریف کردید در آخر نوشته تان نتیجه گرفته اید که:
«خوشبختانه هيچكدام از ما ناسالم دنيا نيامده ايم. در روستاهاي ايران كه كار خانم باردار تا لحظه آخر يك چيز طبيعي و لازم است.»
بی پرده بگویم، برداشت من از کل نوشته تان این بود که شما دیگران را لوس و ناز پرورده می پندارید و می خواهید بهشان تلنگر بزنید که اینطور نباشند.

همینطور متوجه نشدم از کجای نوشته سیما برداشت کردید که او، یا «برخي از بلاگ خوان ها همين چيزها را تعميم مي دهند به كل جامعه و نظرات فلسفي اجتماعي صادر مي كنند» در اینترنت سراغ زنان حامله اروپایی و آمریکایی را می گیرند؟

زن آمریکایی و اروپایی و آفریقایی و آسیایی ندارد عزیزجان. آدم آدم است دیگر.

دست آخر، منجوق عزیز فکر می کنم اگر حرف هایتان را در جای مناسب و با لحن مناسبی می زدید خیلی بیشتر به دل می نشست و به منظور خودتان هم که آگاهی دادن بود، بیشتر نزدیک می شدید.
به هر حال من با کلیت حرف های شما مخالفتی ندارم. خیلی خوب است آدم نبض اجتماع دستش باشد و خودش را برتر از دیگران نداند.

پی نوشت: سیمای عزیز ببخشید که اینجا را شلوغ کردم.

 

جاویدان :

;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;خوب نبود

 

   ارسال نظر:

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007