« نامه | صفحه اول | بیمه و شکوفایی »

9 اردیبهشت 87

آرامش و دو قلوها

احساس شادی و سرزندگی عجیبی دارم. انگار که هیچی نمی تونه من رو از آرامشم خارج کنه. خبرهای بد که ماشالله تو جامعه ی ما کم نیستند، گرما، کار زیاد و حرف های دیگران، هیچ کدوم، هیچ کدوم نمی تونه من رو از این آرامشم خارج کنه و البته خودم کلی رو خودم کار می کنم که آرامشم برقرار باشه.

انگار وجود این دوتا کوچولو در من باعث این آرامش شده. دوست دارم دایم لبخند بزنم. راستش قبل از بارداری اصلا چنین تصوری نداشتم. خیلی در اطرافم خانم باردار دیده بودم اما هیچ کدومشون این حس رو بهم منتقل نکرده بودند، نمی دونم این حس رو نداشتند یا اگر هم داشتند نمی گفتند. من تنها چیزی که همیشه خاطرمه شکایت از افسردگی زمان بارداری بوده (امیدوارم سراغ من نیاد). خیلی ها هم تو دوره ی بارداری روابطشون رو با کار و زندگی اطراف کم می کنند. اما من دلم می خواد این حس خوبم رو همه بدونند. دلم می خواد از این همه آرامش و سرزندگی ام به همه بدهم. بر خلاف توصیه ی دیگران ترجیح می دم تا می تونم سر کارم برم و تو محیط کاری مثل قبل فعال باشم. آخه کارم رو خیلی دوست دارم و با این روحیه ی خوبی که این روزها دارم حسم به کارم قشنگ تر هم شده.

دایم هر وقت بی کارم با این کوچولوها حرف می زنم و براشون می گم که چه می کنم. از کارم و از این که چقدر فیزیک پیشه بودن رو دوست دارم براشون می گم. حتا اگر توی کارم به گیری هم بخورم براشون می گم. با خودم می گم این یک حس یکتاست که من دارم تجربه می کنم، حسی که دیگه تکرار نمی شه. به همین خاطر اصلا عجله ای ندارم که این دو ماه و خرده ای ِ باقی مانده زود بگذره. دایم به خاطر این حس خدا رو شکر می کنم.

سامان و دیگر نزدیکانم این شادابی ام رو کاملا حس می کنند و گویا به اونها هم منتقل می شه و این خوشحالم می کنه. راستش نمی دونم فضای وبلاگ چقدر اجازه می ده و خواننده های این وبلاگ چقدر دوست دارند از زبان من این حرف ها رو بشنوند، اما خودم خیلی دوست دارم که از این حس های خوبم و تجربه هام بیشتر بنویسم.

از لذتی که حتا یه تکون کوچیک ِ این کوچولوها درم ایجاد می کنه، از این حس متفاوت بودن و از این حس خوشبختی.


   دنبالك

دنبالك اين نوشته:
http://seema.ir/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/110


   نظرات

حمید :

انشالله که کوچولوهاتون هر چه زودتر سالم و سلامت به دنیا بیان، مشتاقانه منتظر دیدارشون هستیم
وبلاگهایی که در مورد نوزادان تازه متولد شده شون یا بچه هایی که قراره بدنیا بیان، می نویسند رو با یه علاقه ی خاصی می خونم. شاید دلیلش علاقه ایه که خونوادگی به بچه های کوچیک داریم

 

زهرا :

چقدر خوب کاری کردی از احساس قشنگت تو وبلاگت هم نوشتی.مطمئن باش همه خوششون میاد که احساس خوبت رو بدونند.

 

Ng :

بنویس.... این خیلی عالیه. اینکه این لحظات رو ثبت کنی، چون شاید بعدها خاطراتش نه اینکه یادت بره، ولی کمرنگ بشه و با نوشتنشون اینها رو حفظ می کنی....
من هم دوران بارداریم خیلی خوشحال بودم و واقعا کیف کردم، یکی از بهترین دوران های زندگیم بود، با اینکه شب خوابیدن با شکم گنده کمی سخت بود! :) ولی واقعا عالی بود و خیلی خوش گذشت. این آروم بودن، به کارهایی که دوست داری رسیدن رو هم در آینده، وقتی کوچولوهات به دنیا بیاد تو صورت و چشمشهاشون می بینی، اینکه اونها هم آروم خواهند بود و راضی. کارهایی که دوست داری رو انجام بدی و به هیچی فکر نکن... لصفا فکر هم نکن بعد از زایمان افسردگی می گیری! من هنوز هم شادم گرچه چاق و کچل شدم :) :) (هرچقدر دوران بارداری وضع موها خوبه و ریزش مو کم، بعدش زیاد می شه!) این افسردگی ها رو ب نظر من کسانی می گیرن که از زندگی یا حاملگیشون راضی نیستن. من منتظر بقیه نوشته هات هستم که یاد دوران خوب خودم بیفتم و ممنون که می نویسی و ببخشید من اینقدر نوشتم :)

 

شمسی خانوم :

من که دوست دارم در مورد احساسات زیبای مادران بشنوم. مخصوصن مادرانی که می دونن برای چی بچه دار شدن و از این بابت خوش حالند.
چه باغچه ی زیبایی دارید! قبلن حدود 30-35 متر باغچه داشتیم و پر از گل بود. ولی طوری دنیا چرخید و ما چرخیدیم که الان توی یک آپارتمان کوچولو هستیم و حتا تراس هم نداریم. دلم غش کرد از این همه گلی که با عشق توی باغچه تون کاشته شده...

 

Anahita :

Salam Sima junam
Bebakhshid inja farsi nadaram.
Chand vaght epishe ke un post eghabli ro khundam iek hadashaee zadam ama motmaen nabudam.
Ama emruz motmaen shodam dari maman e do ta nini e kuchulo mishi kheili kheili khoshjalam barat, va baraie nini ha ke mamani be khubi to daran. iek maman e shad o por energy.
Be babaie dogholuha ham tabrik begu.
Be omid e didar

 

بنفشه :

خیلی خیلی بهتون تبریک میگم، ان شالله که در کمال صحت و سلامتی به دنیا بیاند.
نوشتتون من رو یاد کتاب اوریانافالاچی انداخت و احساسات زیبای مادرانه ای که در سرتاسر کتاب موج میزد. بازم تبریک می گم

 

Ali :

تبریک زیاد...
دوس دارم بدونم اون لحظه ای که فهمیدین دوقلو هستن چه حسی داشتین... باید خیلی هیجان انگیز بوده باشه نه؟!

 

نگار نوجوان :

من عاشق دوقلو ها هستم و الان همه ش منتظرم اين فسقلي هاي شما بدنيا بيان ببينم دخترن يا پسرن يا هر دو و اسماشون چيه و شبيه هم هستن يا نه. مامان شدن همين جوريشم عجيبه چه برسه كه يهويي مامان دو تا ني ني بشي. چقدر خوبه اين توصيف هاي شما. من اولين باره مي بينم يكي حاملگي رو اين طوري توصيف مي كنم. پر از انرژ‍ي و شادي.

 

مریم :

سیما جونم گر چه خودم چنین حسی رو تا الان دوست نداشتم که تجربه کنم ولی صمیمانه خوشحالم که خوشحالی.و برای دو تاشون آرزوی سلامتی دارم.

 

roya :

دو تا؟ اولین باره این خبر رو می‌دی اینجا یا من نخونده بودم. خیلی خیلی خیلی تبریک. چقدر هیجان انگیز. منم دوست دارم بخونم حرفا و تجربه‌هات رو.

 

مریم اینا :

بازی می کنی؟!
http://maryaminaa.blogspot.com/2008/04/blog-post_3913.html

 

بهرام شاکرین :

بانو سیما:
از صمیم قلب بهتون تبریک می گویم.اینکه خوشحال هستید،مسئولیت جدیدی به مسئولیت های شما در زندگی اضافه شده است و اینکه محرمی جدید برای خود یافته اید،خبری بسیار خوب و امید بخش است در این روزگار که کمتر انسان می تواند به چیزی دلخوش باشد،آنچنانکه واژه ها هم از معنا خالی شده اند و کلام حرمت خود را از دست داده است،اما تصور می کنم شاید "مادر" و "رنج هایش"از معدود کلماتی هستند که هنوز هیچ کس نتوانسته است از بار تهی سازدش.با آرزوی بهترین شاد باش ها برای شما.

 

نجیه :

آرامش و شادی خاصی بهم منتقل شد سیما جان. واقعا کیف کردم از دیدن زنی که اینقدر به وجود خودش، نیازهاش و توانایی هاش اشراف داره، و اینقدر قشنگ، مادرانه هاش رو می نویسه لذت بردم. بازم بنویس سیما جان. مشتاقانه منتظر خوندن بقیه اش هستم.

 

باد صبا :

وای خدا چقدر خوشحال شدم.
خیلی خبر خوبی بود.
امیدوارم این مدت تا تولدشون همه چی به خوبی پیش بره و صحیح و سالم متولد بشن.
در مورد بدی های این دنیا نوشتین. یاد نوشته های کی از دوستان موقع تولد صبای خودمون افتادم. ایشون خطاب به صبا نوشته بودند به این دنیایی که توش هم چیزای بد هست هم چیزای خوب خوش اومدی.
وقتی یک کوچولو متولد میشه دنیا به وجود یه معصوم مفتخر میشه.
موفق باشید

 

sarbehava :

Waay Sima joonam, cheghadr man hayejaan-zadeh hastam ke in nini ha zoodtar be donia bian!
heif ke ehtemalan ta chnad maahegi nemitounam bebinameshoun :(
az hamin alaan rouye har dotashoun va maman-e goleshoun ra miboosam

 

ری را :

سیما جان! یه مدتی نبودم ولی باور کن هنوز هم که به تو و این دوقلوی ناز کر می کنم دلم می خواد کلی شعر رو بلند بلند به خونم.

دروغ نیست اگه بگم خوندن وبلاگت باعث شد دوباره سعی کنم که شاد باشم. خوندن پست های اخیرت هم کلی به من افکار خوب و شادی بخش داده. به خاطر خیلی دلایل دم لا تله نمی دادم، ولی دیدن تو کلی ذهنیتم رو عوض کرد.

برات بهترین ها رو آرزو می کنم... گرچه تو قادری بهترین ها رو خلق کنی.

 

منجمی :

تبریک می گم
مبارک باشه
ایشالا به سلامتی

هرچند روز های ( و شبهای) سختی رو پیش رو دارید، اما امیدوارم دوقلوها قدردان باشند.

آیا خود من هستم؟

 

Azadeh :

sima joonam, agar bedooni har rooz kolli be yaadetam o kheili vaghta behet fekr mikonam o be hessi ke in rooza daari. in be ham khosh haalam mikone o ham yek aaramesh o omid e khaassi behem mide. in neveshtat ye joor ta'ide dobaare bood, ke fekraayee in roozaaye man dorost boode engaar :)
kholaase telepaati ro keyf mikoni...ghaviye mashalla... :)
kolli baraat khosh haalam :)

 

ziba :

مدتهامتظره بودم که این تحول جدید زندگیت را اعلام کنی من خیلی خوشحالم که تو یکی از بهترین خانمها هستی که آگاهانه به یکی ازمهمترین مراحل تکامل زن با آگاهی کامل وارد شدی و به همین دلیل هم هست که از این دوران لذت میبری وشادوخوشحال هستی برایت آروزی پایداری این شادی را دارم سعی کن که زیاد راجب این دوران بنوسی چون در آینده نزیک قصه قشنگی میشه برای خوده دوقلوهاو آنهااز شبندن این قصه خیلی لذت خواهند برد

 

فریمهر :

سلام. من هم از خوندن اینجا لذت می برم. شاد و سلامت باشید.

 

پانته آ :

تبریک میگم خانم زیبا نگر. منم چند ماهی هست که دلم خیلی می خواهد مادر بشم ولی یه وقتها دودل می شم نه در مورد احساس خودم بلکه به خاطر نوزادم .دلم میخواد در آرامش کامل درون خودم پرورشش بدم .برام دعا کن. برایت آرزوی سلامتی وشادی روز افزون دارم.

 

   ارسال نظر:

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007