گرما
-راننده ي تاكسي اي كه سوار بودم به پليس كنارخيابون سلام كرد و پليس گفت آقا سلام نكن! راهت رو برو.
- هوا يهو خيلي خيلي گرم و كشنده شده! همه اش ياد اون ماهيه مي افتم تو پلنگ صورتي كه وقتي بيرون آب مي موند زرد مي شد. دريغ از ابري و باروني و بادي. نگذاشت چند روز از تعريف من از ارديبهشت بگذره!
- در اين بلبشوي گرما و شلوغي خيابون ها، يه راننده كاميون مي بينم كه تصميم مي گيره كاميون كوچولوش رو (!) از چراغ قرمز رد كنه! اون هم در يك چهارراه شلوغ!
- اصلا عادت ندارم ببينم تو خيابون يه كسي رعايتم رو مي كنه يا بهم احترام خاصي ميگذاره. اين قدر كه هر كسي به هر كسي است، وقتي چنين شرايطي پيش مياد معذب مي شم. فكر مي كنم بايد يك جوري تلافي كنم! مثلا وقتي اتفاقي يه راننده ي تاكسي به خاطر شرايطم رعايتم رو مي كنه و بهتر رانندگي مي كنه، به نظرم غير عادي مياد و كلي شرمنده مي شم و نمي دونم بايد چه كار كنم. شايد چون اين اتفاق خيلي خيلي نادره من هم اين حس رو دارم.
- پرت و پلا گويي هام رو بگذاريد به حساب گرما و كلافه گي! آخه ارديبهشت و دماي 31 درجه!؟
نظرات
بیرونی :
پس از چند ماهی خواهی دید که موجودی کامل را خلق کردهای. این احساسی یکتا است!
شاد باشید...
بیرونی - April 26, 2008 4:05 PM
ziba :
16 سال بیش که شرایط آلان تو را داشتم یک آقای تقربیا 60 ساله یک جمله خیلی قشنگی به من گفت که هیچ وقت فراموش نکرده ام و من آن را به تو میگم.
تو آلان زیباترن زن دنیا هستی قدر مویت خودت را بدان
ziba - April 27, 2008 11:57 PM