بی برقی
پریشب به دلیل خرابی، برقمون چند ساعتی قطع بود. مدت ها بود قطعی برق نداشتیم.
دیگه تو خونه از گردسوز و فانوس و چراغ زنبوری خبری نیست، آخه اگر هم باشه نمی دونم نفتش رو باید از کجا پیدا کرد. خوبه که شمع قبل از همه ی این ها بوده و هنوز هم تو خونه ها پیدا می شه. اون شب کلی شمع روشن کردیم و راستش من حسابی خوشحال بودم!
فکر کنم به خاطر قطعی های دایمی برق در دوران بچگی است که وقتی برق می ره این همه حس خوب به سراغم میاد. برق که می ره انگار خونه کوچیک می شه، بیشتر وسایل زندگی مون هم بی استفاده می شند و خلاصه شرایط طوری می شه که حس می کنم در زمان به عقب رفته ام و مثل همیشه، این بازی خوشحالم می کنه. البته بعد از یکی دوساعت که برق نیاد و کم کم خونه یخ کنه، همه ی این حس های خوب هم می رند.
وقتی تو بی برقی نشسته بودیم، کلی در این باره حرف زدیم که قدیم ها که برق نبوده زمستون ها چقدر زود، روز تموم می شده؟ منظورم از روز، زمان فعالیت آدم هاست. تو تاریکی که دیگه نمی شده کاری کرد و همه دور هم جمع می شدند. احتمالا این دور هم بودن ها که بزرگترها می گند تو این زمونه کم شده، بخشی اش به خاطر نبودن برق بوده! تازه، با اون دستشویی های گوشه ی حیاط وتاریکی ِ شب ها خیلی طبیعیه که این همه داستان جن و پری به وجود می آمده، نه؟
نظرات
قاسم :
قبول داستان جنها ساختهگی است. اما حالا چرا اذیت میکنی میگویی پریها هم ساختهگی هستند؟
قاسم - January 1, 2008 11:56 PM
زهرا :
چقدر این حس خوب ناشی از رفتن برق برام جالب بود! راستش من هم یه حس خوبی پیدا می کنم. برق که می ره پیش خودم می گم آخیش! همه ی صداها قطع می شه، حتی صدای یخچال! نه تلویزیون نه رادیو نه کامپیوتر (لپ تاپ هم ای کاش باتری نداشته باشه!) دیگه هیچ کاری نمی شه کرد جز نفس کشیدن و فکر کردن و البته حرف زدن! آدم انگار مهلت پیدا می کنه برای چند دقیقه از قطار پر سرعت کارهای روزانه خلاص بشه! یه جورایی توفیق اجباریه!
زهرا - January 2, 2008 12:19 AM
Hani :
بی برقی منو یاد شبای بمباران می اندازه...خیلی کوچیک بودم که خاطرم موند که بعد آژیر قرمز، برقا می رن...یادش دلم رو پر قصه می شه...
Hani - January 2, 2008 11:42 PM