بی برقی
پریشب به دلیل خرابی، برقمون چند ساعتی قطع بود. مدت ها بود قطعی برق نداشتیم.
دیگه تو خونه از گردسوز و فانوس و چراغ زنبوری خبری نیست، آخه اگر هم باشه نمی دونم نفتش رو باید از کجا پیدا کرد. خوبه که شمع قبل از همه ی این ها بوده و هنوز هم تو خونه ها پیدا می شه. اون شب کلی شمع روشن کردیم و راستش من حسابی خوشحال بودم!
فکر کنم به خاطر قطعی های دایمی برق در دوران بچگی است که وقتی برق می ره این همه حس خوب به سراغم میاد. برق که می ره انگار خونه کوچیک می شه، بیشتر وسایل زندگی مون هم بی استفاده می شند و خلاصه شرایط طوری می شه که حس می کنم در زمان به عقب رفته ام و مثل همیشه، این بازی خوشحالم می کنه. البته بعد از یکی دوساعت که برق نیاد و کم کم خونه یخ کنه، همه ی این حس های خوب هم می رند.
وقتی تو بی برقی نشسته بودیم، کلی در این باره حرف زدیم که قدیم ها که برق نبوده زمستون ها چقدر زود، روز تموم می شده؟ منظورم از روز، زمان فعالیت آدم هاست. تو تاریکی که دیگه نمی شده کاری کرد و همه دور هم جمع می شدند. احتمالا این دور هم بودن ها که بزرگترها می گند تو این زمونه کم شده، بخشی اش به خاطر نبودن برق بوده! تازه، با اون دستشویی های گوشه ی حیاط وتاریکی ِ شب ها خیلی طبیعیه که این همه داستان جن و پری به وجود می آمده، نه؟




