« به كجا چنين شتابان | صفحه اول | كت و شلوار »

26 آذر 86

بوي بارون

به خاطر چند سالي كه تو بچگي در مازندران زندگي كرده ام، تعلق خاطر خاصي به اونجا دارم.

هر چيزي كه يه جورايي يادآور اونجا باشه مستم مي كنه. بارون، بوي چوب بارون خورده، بوي چوب سوخته، بوي برگ خيس، درخت ها و اون همه تنوعشون، وسيله آشپزخونه ي چوبي، كلبه ي چوبي، سقف شيرووني (مثل سقف خونه مون تو بچگي)، ناودون، ديوار سنگي، گويش مازوني، غذاي مازندراني، كته ي چسبنده و بي روغن، لباس هاي خانم هاي محلي، رنگ پوست و جعد موهاشون، پوست هاي مرطوبشون، صداي فرياد گونه شون (به خاطر نوع زندگي بر سر زمين كشاورزي) و ... كلي چيز خوب ديگه همه حس عجيب و شيريني رو درم زنده مي كنه.

روزهايي مثل امروز كه تهران حسابي باروني و خيسه، هوا تميزه و همه جا بوي نم مياد، چشم هام رو مي بندم و دست هام رو باز مي كنم ويه نفس عميق مي كشم. چشم هام رو كه مي بندم تصور مي كنم كه الان توي "سي سنگان" يا "كلارآباد" هستم و دارم طبيعت رو بو مي كشم. اين حس، خوب جوري سر حالم مياره.

چند روزي يه كم ناخوش بودم و اين مازندران زدگي ِ امروز تهران حسابي زنده ام كرد و سرحال. حس مي كنم ريه هام بزرگ شده اند. ديگه از سوزشي كه ديروز تو گلوم بود خبري نيست.

دلم مي خواد وسط اين همه كار ول كنم و چند روزي برم مثلا "جواهرده" و اونجا "زندگي" كنم. واقعا آدم دور از طبيعت يه غم عميق به دلشه و اين غم رو مي شه از چهره ها خوند. به خصوص كه اون طبيعت جايي باشه كه درش راه رفتن، حرف زدن، شناختن اطراف و .. رو ياد گرفته باشي.


   دنبالك

دنبالك اين نوشته:
http://seema.ir/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/56


   نظرات

مریم :

آخ گفتی سیما خانوم! منم دلم لک زده واسه قدم زدن تو را باغ پدر بزرگم که غافل از همه جا بعنوان اسباب بازی از این (گلا که از بوته های خار در میان و تکونشون که می دی یه چیزی توش صدا می کنه) دمی کندیم و زیر بارون گلی می شدیم و... البته نمی فهمیدیم که چه نعمتی رو داریم و شاید روزی برسه که یه لحظه ی اونو آرزو کنیم!

 

   ارسال نظر:

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007