« اشك | صفحه اول | نگرانی »

6 آبان 86

سيل تجريش

جاهايي هستند كه وقتي به خاطر مي آريمشون كلي چيز ديگه هم به ذهنمون مياد. مثلا ميدون تجريش هميشه با امام زاده و بازارش تو ذهن مياد. با مسافرهايي كه هميشه منتظر تاكسي اند. با خيابوني كه مي ره دربند. با اداره ي پست سر وليعصر، با دست فروش هاي توي ميدون، با ملاقات كننده هاي بيماران بيمارستان شهداي تجريش، با مسافركش ها، با چند تا دونه درخت چنار خيابون شهرداري، با ويترين مغازه ها و كلي چيز ريز و درشت ديگه كه سال ها تصوير اونجا رو تو ذهن من ساخته اند. بعضي هاش يه حس آشناي قديمي رو تو ذهنم ميارند و با ديدنشون كلي چيز خوب مياد تو ذهنم و هر بار ديدنش رو بسيار دوست دارم. بعضي هاي ديگه هم هستند كه هميشه اونجاند ولي هميشه بدند. مثل اون ماهي فروشي سر پل تجريش. بوي گندي مي ده كه هميشه رهگذرها رو دست به بيني مي كنه. توي خاطره اي كه از تجريش داريم هميشه اون ماهي فروشي هم با اون بوي بدش هست.

چندين ماهه كه يه چيز ديگه هم به تصوير دايمي ام از ميدون تجريش اضافه شده، اون هم ماشين ون گشت ارشاده و اون خانم هاي عزيز توش كه فاتحانه خانم ها رو برانداز مي كنند. مهم نيست كه اون خانم ها هر روز عوض مي شند يا نه (مثل مسافرهاي توي ميدون كه هر روز مي بينم)، مهم اينه كه تو ذهن من هميشه دو تا خانم عنق اونجا ايستاده اند كه شغلشون برانداز سراپاي خانم هاست. براي مردم، اين ماشين ها هم مثل ماهي فروشيه بديهي شده اند، از جلوي اين ها كه رد مي شند (خانمها) موهاشون رو مي كنند تو، از جلوي ماهي فروشي هم كه رد مي شند بيني شون رو مي گيرند. چون خوشبختانه هر دو يه طرف خيابون هستند، كار عاقلانه اينه كه بري اون طرف خيابون و به هر دوشون بخندي كه: "به همين راحتي دورت زدم" و بعد بري پي كار خودت.

وقتي تصوير هاي قديمي پل تجريش رو مي بينم كلي با الان فرق داره. به جز بازار و امام زاده و خيابوني كه مي ره دربند، و البته آدم هاي توي ميدون، هيچ كدوم از اون هايي كه گفتم تو عكس نيستند. با خودم مي گم توي عكس چهل پنجاه سال ديگه ي اين ميدون (بدون در نظرگرفتن زلزله) چي باقي مونده؟ باز هم امام زاده و بازار و مردم؟ يا چيز ديگه هم مونده؟ تصورش هم حس خوبي بهم مي ده. اين حس كه زمان داره مي گذره.

بعضي چيزها مثل اون سنگ بزرگي كه تو سيل تجريش اومد، ناگهاني با آب مياند و تلفاتي هم به بار ميارند، بعد هم مي رند و فقط تو خاطره ها مي مونند و ديگه نيستند مگر اين كه قديمي ها درباره شون حرف بزنند!



   دنبالك

دنبالك اين نوشته:
http://seema.ir/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/31


   نظرات

بنفشه :

خاطرات دانشگام زنده شد
دربند درس می خوندم، هرچی نداشت آرامش و آب و هوای خوش داشت، اما جداً که حضور این خانمها که مثل زنگ خطر تو خیابونا ایستادند، هیچ توجیهی نداره، فکر کن به یک توریست بخوای توضیح بدی اینا کارشون چیه؟؟؟ ای بابا درد آدم یکی دوتا نیست که شنیدم دارند کافه کتاب هایی نظیر نشر ثالث پلمپ شدند

 

بهار :

خانم ها را شاید بشود ورانداز کرد اما برانداز گمان نکنم سیما جان.

تا خورشید: بهار جان هردوی این دو فعل به همین معنی به کار می ره و گویا درستش همون برانداز کردنه.

 

شاهین :

خورشید خانم چارقد مشکی نمی خواد


یه روز حتما ابرهای سیاه میرن کنار.....

وعده ی خداوند درسته بی شک ..

 

   ارسال نظر:

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007