ديدار
بعد از يك سال مي خوام برم اونجا! سال ها خانه ام بود، اما حالا حس غريبي دارم.
دلم مي لرزد، حتا از كنارش هم كه رد مي شوم همه ي خاطرات زيبا و تلخم باهم بهم هجوم ميارند و نا آرامم مي كنند.
دايم مي گم يادته بار اول رو؟ سراپا شور بودي. بار دوم باز هم، بار سوم باز هم. بار چهارم؟ نه اين بار همه چيز تغيير كرده بود. آره، تغيير كرده بود. شايد چون تو تغيير كرده بودي. نمي دونم...
با خودم مي گم ديگه اونجا رو دوست ندارم، اما حقيقت چيز ديگري است. آره من اونجا رو دوست دارم. چون نيمي از خاطراتم رو از اون جا دارم، چون راستش بيشتر خاطراتي كه از اونجا دارم خوبند. اما مي خوام به خودم بقبولونم كه دوستش ندارم و به همين دليل هربار كه نزديكش مي شم اينقدر عذاب مي كشم. ترجيح مي دم حس كنم دوستش ندارم تا اين كه بگم دوستش دارم اما ببينم اوني نبوده كه من فكر مي كردم. اما چي رو دوست دارم؟ اون 12 سال رو؟ دوستي هايي كه توش پيدا كردم رو؟ خودم رو كه اونجا تازه شناختم؟ درو ديوارش رو؟ چي رو؟
كاش وقتي ازش جدا مي شدم كمي مهربان تر بود. الان كه يك سال مي گذره با خودم مي گم شايد اين قدر هم نامهربان نبود. من خواستم بگم تا اين حد نامهربانه تا دوريش برام راحت تر بشه. هميشه همين كار رو مي كنم. خودم رو گول مي زنم. كار يه نفر رو به جمع تعميم مي دم، مساله رو اينقدر در ذهنم بزرگ مي كنم كه حل نشه. آره شايد همينه. نمي دونم نمي دونم. اما هر چه هست يه هفته است كه تصميم گرفتم برم اونجا اون هم به مناسبتي، اما دلم آشوبه.
با خودم گفته ام مي رم و از دور مي بينمش. آره اين بهتره به هر حال از "جابر" تا اونجا هنوز كلي راهه. جابر جاييه كه روزهاي اول رفتم. شايد اين روزها هم بايد تا همون جا برم. بگذار فكر كنم هنوز 14 سال پيشه. هنوز من با اون جا و جماعتش نا آشنام. هنوز به يه جشن معارفه نياز دارم. اما اين بار توي اون معارفه، ذهن خود من هم بخشي از تاريخچه ي اونجا شده...
نظرات
narges :
man ham kheyli say mikonam ke be khodam beghabolonam ke onja ro dost daram!
ke kheyli chizaye ba arzesh aazash yad gereftam. vali nemidonam chera talkhihash bishtar zoreshoon mirese va khodeshoon ro bozorgtar nrshoon midan!
shayad eshtebah khodam bood ke az aval ba yek tasvire eshtebah varedesh shodam! say kardam be zoor ham ke shode oon tasvire ghalatamroo be vagheeyat beresonam! chon zoram naresid az dastesh asabani shodam va azash delgir shodam!
narges - October 15, 2007 2:51 PM
nadjieh :
جاي امسال تو كه واسه ما سال بالايي بودين و هميشه از ديدنتون روحيه مي گرفتيم اونجا خيلي خاليه... خيلي...خيلي....
nadjieh - October 15, 2007 4:02 PM
زهرا :
"این دو نفر" معمولاً هر جا که هستند اونقدر برای بهبود اونجا تلاش میکنند و انتقاد و پیشنهاد ارائه میدن که بعد از یه مدت حس میکنند اون محیط، بخشی از خوبیهاش رو از قِبَل ِ زحمتهای "این دو نفر" به دست آورده. همین باعث میشه که نسبت به اونجا حس مالکیت داشته باشیم و خواهناخواه عمیقاً دوستش بداریم. اما آخرش خستهایم، از پا افتادهایم، توهینها و تحقیرها رو تحمل کردهایم و تا حدی دلشکسته شدهایم، ولی هنوز هم دوستش داریم، چون فقط ما بودیم که دردش رو فهمیدیم و برای برطرف شدن این درد، خودمون رو به در و دیوار کوبیدیم؛ چون فقط ما بودیم که فهمیدیم اونقدر هم خراب نیست که دیگه نشه ساختش، یا حتی اگه تا اون حد خرابه، باید ما بسازیمش، چون اگه ما نسازیمش پس کی بسازدش؟! چون اگه ما دوستش نداشته باشیم پس کی دوستش داشته باشه؟! احساس ما، مثل احساس پدر و مادریه که برای تربیت فرزند ناسپاسشون زحمت کشیدهاند. هم دوستش دارند، هم ندارند. ترکیب عجیبیه از غصه و شادی!!
تا خورشید:
زهرا جان! من خودم همیشه از اون آدم هایی هستم که می خوام و سعی می کنم, اونجایی که هستم رو بهبود بدم و تاثیر رو محیطم بذارم. اما حرف من تو این نوشته این نبود...
شاید شما هنوز جوون تر از اونی هستی که حس کنی منظورم چیه. تو این سنین هفت سال اختلاف سنی هم زیاده.
زهرا - October 15, 2007 6:52 PM
ری را :
خاطرات بد!
آره مثل میخی می مونه که تا آخر فرو رفته تو ذهنمون!
چقدر آرزو می کنیم که اتفاق نمی افتادند.
نمی دونم، قابل فراموش شدن نیستند ولی شاید مثل میوه ممنوعه اتفاقاتی هست که باید بیفته تا ما؛ دل ما یا فکرمان بزرگ بشیم.
شاید تنها با این دل خوشکنک ها بتوان برای چند روزی خاطرات بد را فراموش کرد.
ری را - October 15, 2007 8:48 PM
roseirani :
salam aziz
khoneh no mobarak
roseirani - October 16, 2007 8:30 AM
بنفشه :
سلام سیما جان،اول تشکر کنم از اینکه به بلاگم سر زدید،خیلی خوشحالم کردی.
همیشه نوشته هاتون را دنبال می کنم، و از قلم زیبات که در آن میشه دنیای زنانه را با تمام لطافت آن احساس کرد،لذت می برم
ممنون از پیشنهادتون، درست می گید، باید یک بلاگ مستقل دست و پا کنم، تا راحت بتونم حرفام رو در آن بزنم.
بنفشه - October 16, 2007 10:11 AM
باد صبا :
سلام
مطلب جالبی نوشتید.
طبیعی است که شما از آنجا خاطرات تلخ هم داشته باشید. اما یک واقعا قابل مقایسه با خاطرات شیرین آنجا هستند؟ نه اگر نیمه پر لیوان را ببینیم آنجا را بیش از این دوست خواهیم داشت که در رفتن به آنجا خاطرات تلخش را مرور کنیم. آنجا به گردن ما خیلی حق دارد. آنجا ما را به اینجا رسانید. این بحث اول مرغ بود یا اول اول تخم مرغ در اینجا هم مصداق دارد که ما به آنجا آبرو دادیم یا آنجا به ما. ولی با همه این حرفها خیلی خوشحال می شوم وقتی فراغتی حاصل می شود و به آنجا سری می زنم. خواه نگهبانش قدیمی باشد و با سلام و علیک بروم تو و یا جدید باشد و بعد از چند جمله وارد آنجا شوم. در هر دو صورت احساس می کنم زمین و درخت و ساختمانهای آنجا مثل اعضای خوانه پدری از آمدن من خوشحال می شوند و به من خوش آمد می گویند.
باد صبا - October 16, 2007 4:49 PM
بهار :
سخت نگیر سیما. گذشت زمان همه احساس بد و خوب آدم رو کمرنگ می کنه. به قول سهراب
وسیع باش
و سربلند و تنها
بهار - October 16, 2007 8:21 PM