« شیشه خورده! | صفحه اول | حاشیه ی کنسرت »

25 شهریور 86

چرخ و فلك

بچه كه بوديم، خيلي وقت ها خونه مادر بزرگم مي رفتيم و دور از چشم مامان و بابام كه سر كار بودند، مي رفتيم تو كوچه و بازي مي كرديم. اون موقع ها تك و توك، مردم ِ توي كوچه ماشين داشتند و عملا تا شب ها كه باباها بياند خونه و ماشين ها بياند، (و مامانم هم بياد و ما رو ببره)، كوچه قرق ما بود! البته گاهي "كت شلواري" و نمكي" و اينها هم مي اومدند كه يه گاري داشتند و به ما كاري نداشتند.

خلاصه تمام دختر و پسرهاي هم سن و سال محل (5-9 ساله) جمع مي شديم و بازي مي كرديم. گاهي هم چرخ و فلكي مي اومد تو كوچه و ما با گرفتن يه پنج زاري و بعد ها يه تومني از مادر جون خدابيامرز (مادربزرگم) مي رفتيم و سوار مي شديم. چند هفته پيش كنار پارك شهرآرا يكي از همون چرخ و فلكي ها رو ديدم! خيلي ذوق كردم. نشد برم بپرسم ببينم الان چنده؟ كلي بچه ها تو صف بودند كه سوار بشند.

اما اين ها كه گفتم مال صبح ها بود. عصر ها هم (قبل از اين كه مامانم بياد دنبالمون) بستني آلاسكايي مي اومد و در حالي كه داد مي زد "بستني، بستني آلاسكا" همه دور خودش و اون صندوق يونوليتي اش جمع مي شدند و بستني مي خريدند و مي خوردند. بستني اي يه تومن.

خلاصه كلي از وقتِ ماها اون موقع ها به اين بازي ها مي گذشت. همه ي كوچه شده بود طرح "لِي لِي" ما، شش تايي و هشت تايي. هر كي تو خونه اش چند تا گچ براي همين كار داشت. وقت هايي كه ديگه بزرگتر ها از سر و صدا كلافه مي شدند و صدامون مي كردند كه بريم تو، يا اين كه خودمون با همديگه دعوامون مي شد، مي اومديم و باقي بازي رو تو حياط مي كرديم. هميشه تابستون ها از توي كوچه صداي داد و بازي بچه ها مي اومد.

البته يه چيزي هم بگم، اون هم اينه كه خيلي وقت ها، مادر و پدرها از اين كار ما ناراضي بودند. يه داستان خنده دار هم در اين باره تعريف كنم: يه بار كه مادر جون خدابيامرز براي چنين شيطنتي، دعوام كرد (يعني فقط چند كلمه گفت كه نرم بيرون و ...)، من ِ لوس زدم زير گريه و گفتم: "مادرجون بد! حالا كه اين طور شد من كه بزرگ شدم بچه ام رو نمي گذارم پيش شما" و با اين حرفم همه كلي خنديدند و مادر جون با خنده گفت: "مگه بچه ي تو رو هم من بايد نگه دارم؟". من درست اين حرف ها رو يادم نيست، 6 سالم بوده. اين ها رو هميشه مادرجون تا بيست سالگي ام ، با كلي قربون و صدقه و خنده، تعريف مي كرد و من خجالت مي كشيدم.


خيلي به اون موقع هامون فكر مي كنم، به بازي ها و ...، اما حالا ديگه كو "كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش "!!


   دنبالك

دنبالك اين نوشته:
http://seema.ir/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/8


   نظرات

Hamed :

just memory remains

 

realcuckoo :

ُسلام سیما جونم:)
الان بهت بگم منم از اون چرخ و فلک ها که گفتی یادم ِ و کلی خاطره ازشون دارم، باز می گی مگه زمان ِ شما هم بود؟!!
والله من فقط هفت،هشت سال ازت کوچکترم و تو اون دوره سرعت تغییر و تحولات در مرتبه ی هشت سال نبود:)

 

باد صبا :

سلام
دستتون درد نکنه. خاطره قشنگی بود.
خدا مادر بزرگتون رو رحمت کنه. امیدوارم که روحشون شاد باشه.
موفق باشید

 

فرنوش :

سلام
خونه نو مبارك!
اينها را كه ميخوندم تصوير موقعي كه توي محله شاهپور ( خونه پدر بزرگم)بوديم جلوي چشمم اومد. واي عاشق اين بوديم كه بستني اي داد بزنه و ما بريم ازش بستني بخريم!البته من بچه بدي بودم و هي زنگ خونه ها را ميزدم و در ميرفتم.
*بعدش هم خواهش ميكنم من كاري نكردم!

 

barbara :

emsal ke omadam iran, to rasht alaskaye zoghal akhte khordam. chand sal bood ke havas karde boodam vali giram nemiyomad. fekr konam hich ja be ghyer az shomal az oon alaska zoghal akhteyiaye shoor nadashte bashe.

 

خسرو :

سلام
امروز عصر که رفته بودم دوچرخه سواری دورپارک شهرآرا چرخ فلکه اونجا بود قیمتش پرسیدم امروز برای هربار سوار کردن بجه ها 200 تومان میگرفت

 

شقايق :

آخه... منم ياد مان جون و كلي خاطره افتادم، روحش شاد

 

   ارسال نظر:

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007