ادامه
 
   
 
 
 
 
 
 
 

8 شهریور 89

...

می روند، می روند، می‌روند، ... می‌روند، می‌روند، ..، می‌روند، می‌روند ...

می‌مانیم

23 مرداد 89

دست دوزها

از بچگی خیلی دوست داشته‌ام با چیزهایی دور و برم برای خودم چیزهای جدیدی درست کنم. یکی از کارهای ثابتم در دوران دبستان درست کردن جامدادی و کیف از جلد مشمعی دفترهام بود چون جلدها رنگ و وارنگ بودند کلی کیف جورواجور داشتم که با دگمه و ... تزیین هم می شد. تابستون که می شد کلی ماده‌ی جدید (از دفترهای پارسال) داشتم برای این کار. کلی هم با کاغذ و مقواهای توی خونه برای خودم چیز میز درست می کردم. یادم نمیاد هیچ وقت برای کاردستی های مدرسه یا هر کار دیگری مقوای رنگی خریده باشم یا کاغذ رنگی، همیشه از خرت و پرت ‌های توی خونه استفاده می کردم.
از این کارم همیشه تا همین حالا لذت برده‌ام. همیشه وقتی کسی برایم گلی میاره تمام تزییناتش می ره توی یه جعبه که بعدا ازش استفاده بشه. کاغذ کادوها هم همین طور. خیلی عزیز باشند که می شند یادگاری. یا همین جوری می مونند یا می شند جلد یه چیزی که همیشه جلوی چشمم باشه. اگر عکس یا نقاشی جالبی داشته باشه جدا می شه و جای دیگری استفاده می شه خلاصه مثال‌هاش زیاده.

اما اولین بار یادمه چهارم دبستان رفتم تولد یکی از بچه‌های کلاسمون و من با کلی ذوق کیف دست‌ساز خودم (که رنگ کفشم درست کرده بودم) رو هم بردم. چند نفر تو اون تولد حسابی مسخره‌ام کردند و از اون به بعد (تا سال‌ها) تا جایی که می‌شه ساخته‌هام رو پنهان می کردم. در بیست و چند سالگی دوستانی پیدا کردم که اون‌ها در این کار حسابی از من حرفه‌ای تر بودند و باز اعتماد به نفس من برای استفاده‌ی علنی از ساخته هام بالا رفت. دوستانی که متاسفانه هیچ کدوم دیگه ایران نیستند.

وقتی کمی خیاطی یاد گرفتم این کارهام پیشرفت کرد. یعنی از لباس‌های مامانم برای خودم لباس در می آوردم پیراهنش می شد دامن. شلوارهای خودم می شدند شلوارک. کلی کیف یا شلوار درست می شد. کوچکتر که بودم لباس عروسک اولین محصولم بود. معمولا خیاطی‌های حرفه و فن و طرح کاد رو با پارچه‌های لباس‌های به درد نخور درست می کردم .

حالا هم شلوارهای تو خونه و بیرون دخترهام رو که زود کوتاه می‌شوند شلوارک می کنم. بلوزهای زیر دکمه دار را بلوز ساده می کنم و هم خودم هم اون‌ها خوشحال می شوند. تازه اون‌هایی که در قامت شلوارک هم سالم می مانند بعدش می شوند کیف برای مدادها و وسایل دیگرشان.

هفته‌ی پیش یکی از نزدیکانم اومد خونه مون و دخترهام از این شلوارک‌های دست دوز من تنشون بود. بعد اون عزیز گفت ای بابا تو دست از این شلوارها بر نمی داری؟ خب بخر براشون. گفتم جدید هم بالطبع می خرم اما خب اینها هم سالم‌اند و دخترهام خودشون دوستشون دارند. باز هم خورد تو ذوقم (مثل همون جشن تولد بچگی). با این تفاوت که این بار نگران دخترهام شدم. که نکنه روزی این برخوردها را درک کنند و اونها هم مثل کودکی من برنجند. من دوست دارم اونها هم یاد بگیرند از هر وسیله جز کاربری اصلی اش می شه کلی استفاده ‌ي دیگه هم کرد، دلم می خواهد اون‌ها هم اون لذت استفاده از چیزی که خودشون درست کرده‌اند رو درک کنند. اما گویا اول باید یادشان بدهم که حرف‌های دیگران اهمیتی ندارد. یاد دادن این یکی خیلی سخته. هر دو رو باید در عمل یاد بگیرند اولی رو خودم بلدم اما دومی رو نه.

15 تیر 89

دو سالگی

[این یادداشت را با کلی تاخیر منتشر می کنم. روز قبل از تولد گلشید و خورشید نوشته بودمش اما ویرایشی می خواست که از فردای تولدشون (تقریبا دو هفته ی پیش تا به حال به خاطر مریضی خودشون) فرصت نکردم انجامش بدهم. البته دیگه الان خوب خوب شده اند، امان از این همه ویروس متنوع. یه عکس هم می خواستم بگذارم که دیدم تا بخواهم اون رو هم بگذارم شده یه ماه دیگه!]

دو سال گذشت از روزی که دخترهامون به دنیا آمدند.
اولین عکسی که دارند عکسی است که چند دقیقه بعد از تولدشون گرفته شده و هنوز لای پارچه‌ی سبز اتاق عمل هستند و صورتشون خونی است. هر وقت اون عکس رو می‌بینم دلم هری می ریزه یه حس عجیبی میاد سراغم. یعنی این دو تا چند دقیقه قبلش درون من بودند؟

حالا دو ساله اند. حرف می زنند شاد می شوند ناراحت می شوند. دوست می دارند، هیجان زده می شوند. دیگه اونها هم یه روزهایی "روزشونه"*. خواب می بینند و بیدار که می شوند یه چیزهایی ازش می گند. خلاصه همه ‌ی اینها رو گفتم که بگم دیگه در دو سالگی کلی از علایم رفتاری یه آدم بزرگ رو دارند دیگه حسابی دارند شکل می گیرند. همین باعث می شه خوشحالی ما به خاطر حضورشون تو خونه جور دیگه ای بشه.
دیگه رسما دو تا عضو خانواده اند. مثلا اگر من یا سامان یا یکی از خودشون به دلیلی حالمان خوب نباشد می فهمند. اگر مریض بشویم یا بلای دیگری سرمان بیاید تا خوب خوب نشویم دایم حالمان رو می پرسند و مثلا یهو وسط بازی هاشون (در حالی که فکر می کنی فراموش کرده اند) می دوند و می گند مامان پات اوف شده بود خوب شد؟

_____________________________________________

*: امروز "روز منه "اصطلاح منه برای روزهایی که از صبح که بیدار می شوم سرحال سرحالم و همه چیز تا آخر روز برای من بر وفق مراده.

8 تیر 89

مادرهای سرگردان

بچه که بودیم بین دوستامون کسانی که مادرهاشون شاغل باشند کم بودند. برای اونها همیشه عجیب بود ما از مدرسه می رویم خونه تنها هستیم تا مادرمون بیاد. یادمه براشون جالب بود که خودمون از همون هفت هشت سالگی کلید خونه رو تو کیفمون داریم. برای ما هم یه رویا بود که وقتی می رویم خونه، مامان خونه باشه و غذای گرم آماده باشه (البته تو دبستان فکر می کردم همه همین طورند و حتا این رویا را هم نداشتم). من خودم از ۱۰-۱۲ سالگی زمستون ها حتا بخاری رو روشن می کردم. الان به نظرم عجیبه که مادرم دلش شور نمی زده خونه رو به آتش بکشم. حتما دلش شور می زده بنده خدا اما چه کنه خب. توی اون دوران بی نفتی و نفت کوپنی نمی شد از صبح بخاری رو روشن بگذاره. از اون طرف نمی شد من تو سرمای زمستون یخ بزنم تا سه چهار ساعت بعد که مامان میاد خونه. همیشه در دوران دبستان وقتی می آمد من مشق هام هم تمام شده بود.

اون موقع تمام سیستم آموزشی و نگهداری بچه ها برای مادر خانه دار یا نهایتا معلم طراحی شده بود. از ساعت ۱۲ (دو سال اول دبستان که از ۱۱) تعطیل می شدیم از مدرسه. سه ماه تمام تابستان تعطیل بودیم و اینها برای من که مادرم کارمند بود همه اش این بود که تو خونه تنها باشم و خیلی زود بشوم مادر برادرم که پنج سال از من کوچک تر بود. اولین باری که به من سپردندش من ۸ ساله بودم و او سه ساله. گویا مشکلاتی هم بود که تا اول مهر نمی شد بگذارندش مهد کودک. یه تابستون از صبح تا عصر تنها بودیم و جالبه که خانه مان هم تلفن نداشت که مامان از احوالمون باخبر بشه. فقط گفته بود اگر مشکلی پیش آمد برویم سراغ همسایه. در را هم روی هیچ کس باز نکنیم. روی در آپارتمانمون یه چشمی بود و یه سه پایه هم گذاشته بودند که من از اون تو ببینم کی پشت دره. هر روز ناهار، غذایی رو که مامان کله ی سحر پخته بود و همانطور گذاشته بود روی اجاق خاموش رو می خوردیم. گرم نبود اما سرد هم نبود.
خلاصه بچگی ما این طوری گذشت و برای من این روند خیلی عادی شده بود. از همون موقع تو تنهایی کلی رادیو گوش می کردم به خصوص هفته هایی که بعد ازظهری بودم و از صبح تا ظهر تو خونه تنها و هیچ کاری نداشتم بکنم. همون زمانها کتاب های بزرگتر از سنم را بر می داشتم و می خواندم.یه بار پدرم آمد و کلی توجیهم کرد "خرمگس" به درد من نه ساله نمی خوره. زمان جنگ بود و وسایل تفریحی و سرگرمی بچه ها تقریبا صفر بود. همون زمانها اولین بار خودم سوزن نخ کردم و لباسکی برای عروسکم دوختم. کلی خاطره ی دیگه هم از اون دوران دارم که باید جداگانه بنویسم.

اما برام جالبه که همچنان اوضاع همون طوره. در حالی که تعدا مادرهای شاغل خیلی زیاد شده. مدرسه های دولتی همچنان در اون ساعت ها تعطیل می شوند. مدارس سه ماه تمام تابستان تعطیلند و خلاصه سیستم هنوز برای مادر خانه دار کار می کنه!! یکی از همکارهام بچه اش امسال کلاس اول دبستان رو تمام کرده و خانواده اش هم تهران نیستند، مانده چکار کنه پسرش رو. یکی دیگه مونده از اول مهر که دخترش می ره مدرسه عصرها چه کارش کنه؟

هنوز هم بچه های مادرهای شاغل مثل زمان بچگی ماها از کلی کلاس تابستانی که صبح ها برگزار می شه محروم اند. چون کسی نیست ببرد و بیاردشان. تک و توک شنیده ام موسسه هایی راه افتاده اند که کارشون اینه که بچه را از مدرسه بگیرند و تا عصر نگه دارند تابستان هم از صبح تا عصر .

پ.ن: عزیزی موسسه ای را معرفی کرده است که به راه است و این کار را می کند.این یادداشت "آه باران" را بخوانید!

31 خرداد 89

دو تا خورشید

دیروز دم درمهد کودک اتفاق جالبی افتاد برام. در حالی که دست دخترهام در دست، داشتم حرف می زدم باهاشون و می رفتیم طرف ماشین. یکی گفت ببخشید خانم؟ (تازه دیدمش. مادری بود با دختر کوچولوش که از دخترهای ما یکی دو سالی بزرگ تر بود). گفتم بفرمایید. گفت می شه بپرسم اسم دخترهای شما چیه؟ گفتم خورشید و گلشید. رو به دخترش گفت دیدی مامان اسمهاشون با هم فرق داره! (رو به من) آخه می دونید خانم، دخترم هی می گه تو مهد ما دو تا خواهر دوقلو هستند، اسم هر دوشون هم خورشیده!!

24 خرداد 89

منطق شیرین بچه گانه !

متن اصلی شعر:

کرمه که پا نداره
تو باغچه خونه داره
میاد بیرون از خونه
وقتی بارون بباره

شعر به روایت گلشید:

کرمه که پا نداره
تو باغچه خونه داره
وقتی بارون بیاد
می ره خونه

8 اردیبهشت 89

دوره ی فشرده ی خود آزاری

بحث های این چند روزه که الا ماشالله رو به افزایش هست این قدر زیاد شده که آدم نمی دونه اینجا به کدوم ارجاع بده. به هر حال از این دو تا شروع شده: نوشته ی شادی صدر و نقد حامد قدوسی.

مستقل از موضع گیری درباره ی این بحث ها که اصلا نمی خواهم واردش بشم، یک اتفاق افتاده این دو سه روزه. کلی از خاطرات و تجربیات بدم (از بچگی تا به حال) در وبلاگ ها مرور شد و می تونم بگم یه دوره ی فشرده ی خودآزاری داشته ام با خواندن اینهمه نوشته.

جدا از "تمرین نفرت پراکنی" (به قول کمانگیر)، تمرین ِ مرور دسته ای از خاطرات بد، در یک دوره ی کوتاه، و یادآوری فراموش شده ها (اون هم همگی یکجا) تجربه ایه برای خودش!

4 اردیبهشت 89

گناهان کبیره

در این کمتر از دو سال فهمیده ام از دید اغلب خانم ها (و بعضا آقایان ِ) اطراف من (از خانواده تا دوست و‌ آشنا) دو گناه هم مرتبه ی قتل نفس وجود دارد:

یکی این که به بچه ات شیر خشک بدهی حتا اگر دوقلو باشند، حتا در حد شیر کمکی ِ شیر مادر .
دیگه این که بچه ات را بگذاری مهد کودک، اون هم قبل از سه سال.


29 اسفند 88

بعد از تحویل سال نو

آمدن بهار مبارک.

امیدوارم این بهار مثل بهار قبل 12 ماه طول نکشه.


قبل از تحویل سال نو

در هر صورت، در هر حالی که باشیم طبیعت کار خودش رو می کنه.

سنبل های باغچه مون گل کرده اند. یکی شون هم بچه کرده و شده دو تا. حالا چهار تا سنبل تو باغچه داریم. تا می ری تو حیاط بوشون می پیچه تو سرت. رزها دارند پر از جوونه می شوند. آلبالوعنقریبه که شکوفه بده. لاله ها یکی در میون آماده ی گل دادن اند. زمستون سردی نداشته اند و اونها هم هنوز خسته ی سالی که گذشت هستند و بعضی هاشون گلی در راه ندارند. هنوز گل فصلی نکاشته ایم. فکر کنم دیگه باید باور کنیم که بهار داره میاد و باید گل بکاریم.
به نظرم همین تازگی ها بود که گل داده بودند. همین اواخر ،بهار بود. نفهمیدم کی تابستون و پاییز و زمستون ِ باغچه اومد و رفت. حس می کنم تا بهار تموم شد باز داره بهار میاد.

معیارم از گذر زمان، دخترهامه. پارسال این موقع تقریبا چهار دست و پا بودند و در تلاش برای ایستادن. تازه نانای کردن یاد گرفته بودند.

اما الان حسابی راه می روند و می دوند و بازی می کنند. خورشید شروع کرده به حرف زدن و هر روز ما رو متحیر می کنه. گاهی پشت هم چند بار یه کلمه رو می گه تا درست بشه، درست که شد دیگه هی می گه، جملات کوتاه هم می گه. گلشید تا به حال فقط بخش اول کلمات رو می گفت و چند روزیه که اسم خودش و خواهرش رو کامل می گه. اون هم شروع کرده به تلاش. چه شیرینه این حرف زدن بچه. می خواهم همه اش رو ضبط کنم و فیلم بگیرم یکی باید کنترلم کنه. دیگه حسابی طوطی اند و هر چی می گیم با دقت گوش می کنند و بعد تکرار می کنند. در مورد لباسشون، جای وسایلشون و حتا جای قاب های خونه نظر می دهند !!!!!!
دیگه هر کدوم سلیقه ی خودشون رو در غذا خوردن دارند. ناراحتی و خوشحالی همدیگه و اطرافیانشون رو خیلی خوب می فهمند. وسط بازی ها دعوا هم می کنند و گاه هم همدیگر رو می زنند و من و سامان هاج و واج می مونیم که اینها که هنوز مهد هم نمی روند از کجا این کار ها رو یاد گرفته اند!!! بابا غریزه هم چیزیه برای خودش ها.

از بعد عید می روند مهد کودک. باز هم یک تجربه ی جدید و کلی اضطراب برای این تجربه. البته به نسبت وقتی که قرار بود پرستار بیاد آروم ترم من. کلی رفته ام این مهد و اون مهد و صحبت با مدیر ها و مربی ها. از میس لورن (!) تا نازی جون. از مهد دو زبانه تا یک زبانه!!! از مهدی که هر روز یک کلاس آموزشی داره تا مهدی که تقریبا کلاسی نداره.
چیزی که از اول بارداریم تا به حال خوب یاد گرفته ام اینه که هر چند وقتی باید تجربه ی جدید بکنم تجربه ای که قبلش حتا نمی تونستم حدس بزنم چی پیش خواهد آمد. همین باعث شده که آروم تر باشم دیگه باور کرده ام که وقتش که بشه یاد می گیرم چه بکنم.

این یادداشت رو نوشتم که کمی حال خودم رو جا بیارم برای سال نو.

دو صحنه ی زیبا این روزها همه اش در یادمه و باعث می شه در هر شرایطی بتونم بخندم. یکی قیافه ی گلشید وقتی صدا می کنه آدا (آدی یکی از عروسک های پارچه ای شونه که خیلی دوستش دارند ) و بعد می رسه بهش سفت بغلش می کنه و لهش می کنه و می خنده یکی لحن بانمک خورشید وقتی می گه اجی مجی و یهو مشتش رو باز می کنه تا گل رو نشون بده (تو بازی گل یا پوچ).

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007